بسم الله الرحمن الرحیم
غدیر تنزیل و عاشورا تأویل الیوم یئس الذین کفروا من دینکم-اسلام-کفر-صبر تا هجرت-قتال تنزیل-یأس کفر از اسلام بعد غدیر-ایمان-نفاق-صبر تا قتل عثمان-قتال تأویل-دفع ظفر نفاق-یأس نفاق از ایمان بعد عاشورا
این متن پیاده شده یک فایل صوتی است که در عصر عاشورای ۱۴۴۸ ضبط فردی شده، و سپس ویرایش و تکمیل گردیده:
بسمالله الرحمن الرحیم.
اللهم کن لولیک الحجة بن الحسن صلواتک علیه و علی آبائه فی هذه الساعة و فی کل ساعة ولیاً و حافظاً و قائداً و ناصراً و دلیلاً و عیناً حتی تسکنه ارضک طوعاً و تمتعه فیها طویلاً.
اللهم منّ علینا بظهور ولیک و عجّل له بالفرج و العافیة و النصر.
رب اشرح لی صدری و یسر لی امری واحلل عقدة من لسانی یفقهوا قولی و اجعل لی وزیراً من اهلی هارون اخی اشدد به ازری و اشرکه فی امری کی نسبحک کثیراً و نذکرک کثیراً انک کنت بنا بصیراً.
به مناسبت این ایام و الان که طرف عصر عاشورای سال ۱۴۴۸ است، یک نکتهای که به ذهن قاصر آمد، گفتم ضبط بشود که بماند؛ آن کسانی که صاحبنظر هستند در آن تامل کنند ببینند سر میرسد یا نه.
البته فضای تنزیل و تاویل آیات شریفه و ارتباطش با معارف الهیه و معارف دین، امثال ذهن کوچک و قاصر حقیر، بسیار فضای بالاتر و برتر و دورافقی است نسبت به ذهن امثال بنده. اما خب همانطور که شیخ الطائفه قدسسره در مقدمه تبیان فرمودند، تفسیر به رای با ذکر این که احتمال دارد که این معنا مراد از آیه باشد، احتمال دارد تنزیل باشد، تاویل باشد، سایر محتملات؛ ذکر احتمال در فضای علمی نه تنها ممنوع نیست بلکه مرغوبفیه و سیره علما بوده که به ما طلبهها یاد دادند.
و لذا از این باب نه از باب اینکه چیزی بخواهم عرض کنم، از باب اینکه احتمالی به ذهن قاصر آمد، این احتمال را عرض کنم و عنوان این احتمال و این بحث را اگر بخواهم یک عنوان برایش قرار بدهم، عنوانش این است که: غدیر، تنزیل آیه شریفه «الیوم یئس الذین کفرو من دینکم فلا تخشوهم واخشون» و به دنبالش هم «الیوم اکملت لکم دینکم و اتممت علیکم نعمتی و رضیت لکم الاسلام دینا».
تنزیل «الیوم یئس الذین کفرو» روز شریف غدیر است. به ذهن قاصر آمد که با یک بیانی، تاویل «الیوم یئس الذین کفرو» روز عاشورا است.
و این هم اقتباس شده است از همان حدیث معروفی که فریقین نقل کردند که «یا علی انا اقاتل علی التنزیل و انت تقاتل علی التاویل». آیات شریفه برای نصرت دین خدا که اسلام است و در حقیقت هم با ایمان واقعی یکی است، ولو تا در دنیا هستیم اسلام اصل شریعت خاتمیه روی حساب ظاهر مجرایش هست، ایمان در آن نهفته است برای تا روز «تبلی السرائر»؛ و لذا پیامبر خدا صلی الله علیه و آله و سلم مقاتلهشان بر تنزیل بود، اوامر الهی در کتاب خدا که مبارزه با شرک و کفر میکردند.
اما «تقاتل علی التاویل»؛ در مقاتله بر تنزیل، ده سال اول در مکه، سه سال در شعب، چه سختیهایی کشیده شد. آنها را دیگر خدا خودش میداند. آنها صبر برای اصلی بود که نهال اسلام یک کمی رشد بکند.
بعد اگر هجرت نبود، محو این نهال میشد، محو اسلام میشد. نمیگذاشتند. خلاصه میآمدند میکشتند؛ لیلة المبیت برای چه بود؟ جمع شده بودند شهید کنند حضرت را. محو اسلام میشد اگر هجرت نبود.
با هجرت مبارک حضرت، محو اسلام از دست کفار گرفته شد ولی کفار هنوز امید داشتند. در زمانی که در مدینه تشریف داشتند، زمان «اقاتل علی التنزیل»؛ چه سختیهایی با همان مقاتلهای که جنگها، غزوه ها، سریه ها تحقق پیدا کرد و سختیهایی که بود. ولی کفار امید داشتند. میگفتند حالا این یک نفر است، میرود، خلاصهای روزی وفات میکند، بعدش دیگر نمیگذاریم پا بگیرد.
آمد و آمد تا روز غدیر. روز غدیر خدای متعال که تدبیر امر دینش را میکند میداند غدیر چه شد و لذا خدای متعال میفرماید: «الیوم یئس الذین کفرو من دینکم». امروز دیگر روز یأس کفار است از اینکه طمع کنند اسلام را محو کنند. اگر پیامبر خدا هم بروند، امیرالمؤمنین جایشان هستند و این سلسله میرود تا ذریه طیبه و معصومین علیهمالسلام. «یئس الذین کفرو من دینکم».
پس روز یأس اصل محو دین اسلام روز غدیر است. آیه شریفه هم تنزیلش مال غدیر است. الیوم یئس؛ همه سختیهایی که کشیدید با امروز سبب شد آن سختیها و مقاتلهها نتیجه داد و در روز غدیر یأس آنها شد از محو اسلام.
از اینجا کفر تنزیلی، کافر و مشرک در ظاهر مایوس شد از اینکه این دین را بتواند محو کند. اما نوبت به چه رسید؟ نوبت طمع نفاق، منافقین رسید در محو دین، در محو ایمان. شروع کردند(8:01)
*****************
{شروع ضمیمه اول}
نقطه آغاز آن، رزیه یومالخمیس است. وقتی احساس شد که حضرت میخواهند خط غدیر را ادامه بدهند و تثبیت کنند، به هر نحوی بود ممانعت کردند، نگذاشتند. و به طوری که این هم از اتمام حجتهای الهی است که هفت حدیث در صحیح بخاری راجع به این رزیه یومالخمیس آمده است با تعابیر غلبه الوجع، یهجر؛ نعوذ بالله تعالی. و لذا حضرت فرمودند که قوموا عنی. از این مطلب که حضرت فرمودند قوموا عنی، نشان میدهد آنها که تا آخر پایش ایستادند که جلوگیری کنند. در جواب ذهبی که گفته است که اگر امر وجوبی بود، لازم بود تکرار کنند که قلم و دوات بیاورید؛ پس این ندبی بوده است؛ آیتالله بهجت میفرمودند با کلمه قوموا عنی تکرار فرمود، شما نفهمیدید؛ یا خودتان را به نفهمی میزنید؛ من عرض میکنم قوموا عنی یعنی من از حرفم دست برنداشتم، امری بود، لزومش را شما مخالفت کردید با آن. خلاصه این اولین قدم بود و ادامه کار.(9:36) {پایان ضمیمه اول}
*****************
کارشان را با فاصله کوتاهی، سقیفه و دستگاه عظیم نفاق که شروع کردند برای اینکه اصل دین را از بین ببرند.
چه شواهدی هم دارد در اینکه نفاق میخواست اصل دین را از بین ببرد، حتی همین اسلام ظاهری را. اما نمیشد. میخواستند به مراحلی طی کنند بروند جلو، مرتب خدای متعال «یریدون لیطفئوا نور الله والله متم نوره»، مرتب خدای متعال مکاید اینها را نقش بر آب میکرد. ولی قوام کارش صبر بود، غصه بود، «صبرت و فی العین قذی و فی الحلق شجی». بیست و پنج سال صبرهایی کشیده شد که معادل بود با آن صبرهای حضرت در ده سال مکه و سه سال شعب ابیطالب.
این صبرها بود برای حفظ چه؟ اینکه منافقین طمع داشتند در اینکه ایمان را که ولایت امیرالمؤمنین بود، اصل نبوت پیامبر خدا و دین بود، اول ولایت را جلویش را گرفتند با نفاق که داشتند پیروز ظاهری هم شدند. حالا در درازمدت اصل دین هم به تبع محو ولایت... خب، صبری که امیرالمؤمنین کردند سبب شد اینها نتوانند ولایت را محو کنند. خلاصه حضرت بودند، کارشان را هم نمیتوانستند بکنند، میبینید هفتاد بار هم «لولا علی لهلک عمر» آمد. در چنین فضایی ولی طمع داشتند که ولایت را محو کنند. برنامه هم ریختند امیرالمؤمنین را شهید کنند. حضرت زهرا را که شهید کردند که اساس حافظ ولایت؛ ولی خود امیرالمؤمنین را در نقشه داشتند. ولی حضرت بودند با خون دل نگه داشتند. اینها طمعشان در محو ولایت، طمع نفاق در محو ولایت، ثابت بود مشغول کار بود.
خب حالا رسید به یک نقطهای که اگر این نقطه به یک نحوی جلو میرفت، طمع نفاق در محو ولایت منجز میشد. یعنی موفق میشدند، توفیق شیطانی؛ که موفق لغوی برای توفیقات که توفیق واقعی از ناحیه خدای متعال است اما آنها به خیال خودشان توفیقی دیدند در دید خودشان موفق میشدند که این کار را انجام بدهند. چه کاری را؟ محو ولایت. در خلافت اولی و دومی شرایط طوری بود و طوری جلو رفت که زمینه محو ولایت فراهم نبود. اولی دومی را تعیین کرد خودش. خب، این خلافت دومی بسیار طمع در محو ولایت را قوی میکرد. ده سال هم چه کارها کرد. بعدش شرایط یک دفعه با کار ابولولو مواجه شد، ضربت خوردن خلیفه دوم پیش آمد و اینجا شرایط فراهم نبود که مثل عبدالله بن عمر تعیین بشود. کسانی بودند که نوبت به او نمیرسید. گفتم که اگر ابوعبیده جراح بود، نمیدانم سالم بود، کی بود، اینها بودند من آنها را تعیین میکردم ولی حالا هیچ کدام نیستند. لذا شورا تعیین کرد. شورای شش نفره سر جایش هم بحث کردند که میدانست که چنین شورایی عبدالرحمن بن عوف چه کار میکند و خلاصه عثمان میشود.
این بود که برای انجاز آن طمع محو ولایت تعیین شورا کار را جلو برد. عثمان آمد سر کار که او باز مقدمات فراهم بشود برای چه؟ برای اینکه خلاصه دنیا بگذرد، زمان وفات علی هم میگذرد و نسی منسیا میشود همه این تشکیلات غدیر و نصب ولایت و مسئله ولایت. خب عثمان آمد سر کار همین سیزده سال چه کارها؛ آن چیزی که میخواهم عرض کنم خیلی مهم است که آن بزنگاه کار است، آن قضیه کشته شدن عثمان است.
خلیفه اول وفات کرد، دومی که کشته شد، سومی هم کشته شد. کشته شدن یک دفعه فضا را بحرانی میکند، صحنههای جدیدی پدید میآورد.
نکتهای که هست خیلی مهم است این که ولو کشته شدن عثمان خیلی آثار ناجوری داشت و الانش هم دارد از همان روز، اما چارهای هم نبود. یعنی آثار بد کشته شدن او بسیار کمتر بود فسادش و بدیش از اینکه عثمان خودش راحت در بستر بمیرد.
چرا؟ چون خودش از قبل گفت در مسند احمد بن حنبل آمده، یک صفحهای هم تحفه الاخیار است مفصل، منابعش آمده، در مسند احمد نقل میکند، استشهاد کرد به کار پیامبر خدا صلی الله علیه و آله و سلم عثمان، استشهاد کرد و بعد گفت که قسم هم شاید خورده آنطور که به خاطرم میآید که اگر تمام کلیدهای بهشت در دست من عثمان باشد، «لاعطیتها کلها بنی امیه حتی یدخلوا الجنة عن آخرهم»؛ تمام کلیدهای بهشت دست من باشد همهاش را میدهم بنیامیه.
شما ببینید چنین کسی بخواهد وفات کند، میگذارد خلافت از بنیامیه در برود؟ ابوسفیان تا شورا رای را به عثمان دادند، زمان وفات عثمان که نبود قبلش همان زمانی که خلافت عثمان پیش آمد معروف است گفت «معشر بنی امیه تلقفوها تلقف الکره فوالله ما من جنة ولا نار»؛ مثل توپ به همدیگر پاس بدهید. مبادا بگذارید این خلافت از دست شما بنیامیه در برود. و عثمان قطعا این کار را میکرد اگر در شرایط عادی کشته نشده بود در بستر میبود و خلیفه و وصیت و دم و دستگاه عظیمی به پا میشد برای...
و نکته مهم این است که اگر عثمان وصیت میکرد و خلیفه اموی بعد از او میآمد و این مستمر میشد خلافت در بنیامیه بلا ریب ولایت محو میشد. یعنی خوب وارد بودند که چه کار کنند که امیرالمؤمنین که از دنیا رفتند و ذریهشان رفتند، اثر در آثارشان نماند.
نوشتن حدیث و تحدیث و اینها را که ممنوع کرده بودند، ممنوع هم بود تا صد سال. اینها که ممنوع بود، این هم وصیت میکرد و مستمر میشد خلافت ببینید چه دم و دستگاهی میشد.
لذا اینجا جایش بود که امیرالمؤمنین صلوات الله علیه فرمودند خودشان هم: من نه موافق نه مخالف. موافق نبودن حضرت خب خلیفه را ریختند بکشندش با آن لوازم عجیبی که داشت. اما چرا مخالف نبودم به خاطر اینکه اگر میماند مفسدهاش بالاتر بود. اگر میماند خلافت را در بنیامیه مستمر میکرد و این محو ولایت بود و محو ولایت در درازمدت مساوی بود با محو اسلام.
شاهدش، شاهدش حرف معاویه معروف، من اشاره میکنم برای اهل فضل، گفت «الا دفنا دفنا». مغیره آمد، نقل معروف که آیتالله بهجت چقدر این را میگفتند، اوقاتش تلخ بود پسرش گفت چه است؟ گفت «جئت من عند اخبث الناس». گفتم حالا دیگر به اینها خوبی بکن، گفت «هیهات هیهات. ابوبکر رفت اسمش نماند. عمر رفت با خودش اسمش را هم برد. عثمان رفت همه چیز... اما این ابن ابی کبشه» که تعبیر جسارت آمیز معاویه بود، «در پنج وقت در ماذنهها اسمش را میبرند. اگر ما این را دفن نکنیم تا در قدرتیم، دفنا؛ ما هم روزی اسممان هیچ کجا نخواهد بود.»
یزید هم به خیال خودش پیروز شده بود همان شعر معروف را خواند: «لیت اشیاخی ببدر شهدوا» که من انتقام را گرفتم، بعد میگوید «لعبت هاشم»، سبحان الله نعوذ بالله تعالی، «لعبت هاشم بالملک».(19:32)
********************
خلاصه با کشته شدن عثمان و عدم انجاز محو ایمان توسط جریان نفاق، ما وارد مرحله جدیدی شدیم. مردم که فهمیده بودند خب آمدند با امیرالمؤمنین صلوات الله علیه بیعت کردند. اما مگر معاویه و سایر کسانی که این مسیر پسندشان نبود، آرام مینشستند؟
اینجا بود که قتال علی التاویل شروع شد. بعد از آن خوندل خوردنهای بیست و پنج ساله، حالا قتال با منافق، ظاهرش مسلمان است اما باطنش کفر است. در چنین فضایی قتال میشود علی التاویل؛ یعنی آن که کشته میشود در باطن یک جور است اما در ظاهر مسلمان است، اما در باطن نفاق است و سعی نفاق برای محو ولایت، برای محو ایمان به المعنی الخاص که در واقع با اسلام اخروی حقیقی هویت و تساوی دارد ولو در احکام ظاهری مادامت الحیاة الدنیا یک تفاوتهایی به مصالحی که بعضیاش مخفی است ولی غالبش بر عقلای بشر مکشوف میشود اگر دقت کنند اینها تفاوتهایی گذاشته شده است.
بعد که امیرالمؤمنین آمدند و قتال شروع شد: «تقتل بعدی الناکثین والقاسطین والمارقین». اینها شروع شد و لذا حضرت فرمودند: «انا فقأت عین الفتنه ولم یکن لیجتری علیها احد غیری». یعنی این فضا این فتنه، فتنهای است که حتما برای بقای ایمان و برای اینکه طمع منافقین در محو ایمان نتواند به سرانجام برسد، این قتال نیاز بود.(21:50)
********************
{شروع ضمیمه دوم}
البته در نظم این قتال، فرآیندش، چیزهایی که انجام شد، چه اسراری هست، چه نکاتی هست که مثلاً یکی از آنها که کاشف از آن نظام معرفتی دورافق شیعه، اقتباساً از ارشادات معصومین علیهمالسلام را شکل میدهد، یکیاش ظاهراً در باب نوزدهم غیبت نعمانی است که اصلاً عنوانش این است که «لواء در جمل بهپا شد.» خیلی نکته مهمی در تفاوت بین جمل و صفین است که حضرت به آن اشاره فرمودند. لواء رسولالله صلیالله علیه و آله و سلم را در جنگ جمل آمدند باز کردند، فتح و ظفر بهزودی حاصل شد. اما وقتی جنگ صفین بود، تعبیر روایت این است که امام حسن، امام حسین علیهماالسلام و عمار یاسر هر سه، شاید هم به درخواست عدهای، آمدند محضر مبارک امیرالمؤمنین صلواتالله علیه و گفتند همینطوری که ابتدای جمل پرچم لواء رسولالله را، آن علم را باز کردید، حالا هم باز کنید تا به پیروزی برسید. حضرت فرمودند نه، إنّ للقوم مدّة. [یعنی] اشاره کردند که جنگ صفین به پیروزی ختم نمیشود. لذا من لوایی که علامت پیروزی قطعی است باز نمیکنم برای صفین. بعدش هم فرمودند لا ینشرها بعدی إلا القائم صلواتالله و سلامه علیه. یعنی من این را که جنگ صفین باز نمیکنم هیچ، احدی هم بعد از من تا روز میعاد الهی که ظهور مبارک حضرت بقیةالله صلواتالله و سلامه علیه است، این را باز نخواهد کرد. این هم نکتهای است در این کارهای حضرت که روی نظم و نظام الهی و مشحون به اسرار الهی بود. (24:08) {پایان ضمیمه دوم}
********************
خب آمد و تا منجر شد به شهادت امیرالمؤمنین صلوات الله علیه. حالا معاویه با آن جریانات و مظلومیتهایی که حضرت داشتند، دارد کار را ادامه میدهد و با لطائف الحیلی که بر اهل فضل پوشیده نیست، خودش را در مقامی داشت در میآورد که لشکر امام مجتبی سلام الله علیه را از هم بپاشاند و بلکه پاشاند و لوازم بعدیاش.
اینجا صلح امام علیه السلام اگر نبود، باز از نقطههای عطف بود برای محو ایمان. چرا؟ به خاطر اینکه شرایط بیرونی طوری بود که یک جنگی که صورت گرفته بود بعد از جمل و اینها صفین، جنگشان هنوز ادامه میخواست پیدا کند با حکمیت یک توقفی حاصل شده بود. بعد از آن جنگ صفین ادامهاش میشد زمان امام مجتبی سلام الله علیه؛ و جنگ صفین رو اصطلاحات یک جنگ منظم متقارن بود؛ دو تا لشکر عظیم با هم.
پیروزیها در جنگ متقارن، در جنگهای منظم، وقتی یک طرف پیروز میشود دیگر تاریخ را او مینویسد، سرنوشت کار را او تعیین میکند و آن که مغلوب میشود دیگر نسی منسیا میشود. خب چون جنگ صفین یک جنگ متقارن برابر بود، اینجا صلح امام علیه السلام سبب شد محو ایمان نشود. چرا؟
چون اگر رو تقدیراتی هم که خدای متعال میداند، این جنگ را معاویه غالب میشد و امام را شهید میکردند، حضرت سیدالشهدا را شهید میکردند، غلبه یک جنگ برابر منظم متقارن بود، دیگر بنیامیه و دستگاهشان غالب میشد، اثر در آثار ایمان و ولایت و مطالب اصلی دین خدا نمیماند و زمینه فراهم میشد برای همان چیزی که خودش گفت که «الا دفنا دفنا». باید از بین ببریم.
و پسرش هم یزید به خیالش که الان دیگر همه کار تمام شده است لذا گفت: «لیت اشیاخی ببدر شهدوا». لذا گفت: «لعبت هاشم». گفت حالا دیگر ما این کار را تمام میکنیم.
در نقل دیگری هم شاید عرض کردم که آن دایه یزید میگوید که یکی گفت... این علی بن یزید گفت، گفت علی بن الحسین را هم بکش اینها بعداً هی هر کدام میروند وا حسینا شروع میکنند. از سر غرور ولی نمیدانست یزید که خدای متعال چه دارد بر زبانش جاری میکند. از سر غرورش گفت نترس، هر کدام از اینها یک ذره بخواهند سبز بشوند «نجم ناجم» یا «طلع ناجم»، اگر از هر جوانهای از این بنیهاشم بخواهد سر در بیاورد و ادعا کند و حرف بزند وا حسینا بگوید، «اخذه سیوف آل ابی سفیان»؛ آل ابی سفیان محوشان میکنند. اینقدر قدرت داریم که ما از زنده ماندن علی بن الحسین صلوات الله و سلامه علیه باکی ندارم. خب خدا میخواست حجت خودش را حفظ کند تا معلوم بشود که عاشورا چه شده و ادامهاش چه خواهد شد که حالا اصل مقصود من اینجا است.
پس صلح امام علیه السلام، امام مجتبی سلام الله علیه، سبب جلوگیری از محو ایمان بود. اگر این صلح نمیشد به یک جنگ متقارن به پیروزی میرسید، آن طرف محو میکرد؛ محو بالکل، نسی منسیا. و این نشد. (28:24)
*********************
{شروع ضمیمه سوم}
و عرض شد که خودِ امام حسن علیهالسلام آمدند محضر پدر مبارکشان صلواتالله علیه و گفتند در صفین هم آن لواء رسولالله که موجب فتح است باز کنید؛ درخواستی بود که از ناحیه معصومین بین خودشان اسراری دارند علیایحال برای این بود که بماند نظام فکری و اعتقادی شیعه معلوم باشد. درخواست کردند که این لواء را بیاورید، حضرت فرمودند نه، اینجا دیگر در صفین کما؟؟؟ ما دیگر مثل جمل نخواهیم داشت. اینجا لواء نصر، لواء رسولالله صلیالله علیه و آله و سلم میماند برای اینکه لا ینشرها بعدی إلا القائم صلواتالله علیه. خودِ امام حسن علیهالسلام اینها شاهد بودند، همه شنیدند، حضرت هم شنید؛ یعنی چه؟ یعنی این صفین ادامه پیدا کند به ظفر نخواهد رسید.
و لذا خودِ امام حسن علیهالسلام در جواب آن معترضین، فرمودند که این صلح من از آنچه آفتاب بر او بتابد برتر است. ملاحظه فرمودید؟ اینقدر اهمیت داشت این مسئله که صیانت کرد در آن موقعیت که یک جنگ برابر متقارن رسمی به پیروزی آن طرف باطل منجر نشود و این جلوی آن را گرفت. و همانجا بود که باز در کمالالدین صدوق رضوانالله علیه است که امام مجتبی سلامالله علیه در جواب اعتراضات اشاره فرمودند که شما چه میگویید؟ بله لایكون منّا أهل البيت إمامٌ إلا وفي عنقه بيعة لطاغية زمانه. هیچکدام امام از ما اهلبیت نیست مگر اینکه بیعتی برای طاغیه زمانش بر عنق و گردنش خدا قرار داده إلا ابن خيرة الإماء. استثنایش فقط حضرت بقیةالله هستند، فرزند مبارک حضرت نرجس خاتون صلواتالله و سلامه علیه. (30:51) {پایان ضمیمه سوم}
********************
خب حضرت صلح کردند، آمد، معاویه رفت، یزید آمد جایش.
حالا چه؟ حالا میخواهد با زور، «فليکن مع الجواب»، از صلح حسین با زور میخواهد از حضرت بیعت بگیرد و در واقع که اصلا کاری به بیعت او نداشت، این رقیب مهم خودش را امام حسین میدانست، هر جوری بود حضرت را به لطائف الحیل میکشت. ابو مسلم برای بنیالعباس چقدر خدمت کرد، وقتی احساس خطر کردند یا آن کی بود مسلمه بود ابو مسلمه بود، او هم همینطور کشتندشان. منظور میدید رقیب او باشد نه طاقتش را نداشت.
خلاصه وقتی آمد، امام «خرج منها خائفا یترقب»؛ با آن برنامهای که پیش آمد، با خود امام خواندنی آیه شریفه را، از مدینه آمدند بیرون و مکه و جریانات بعدی و برای اینکه احترام حرم بماند به طرف عراق و برنامههایی که همه میدانند.
*************************
نکته اینجا است، آن چه که همه عرض من در این چند کلمه هست سر این است که: جنگ کربلا یک جنگ نابرابر بود. جنگی بود که همه میدانستند یک کسی که الان قدرت مطلقه دستش است، آمدهاند یک گروه محدودی را محاصره کردند که کلشان را درو کنند به خیال خودشان و محو کنند. اینجا وقتی پیروز میشود، پیروزی است که درسته وقتی پیروز شد خیالش میرسد میتواند محو کند آنها را؛ اما چون در جنگ متقارن مغلوب خودش رجز انا رجل میخوانده در قبال او، خب وقتی مغلوب میشود همه میگویند خب جنگ بود و مغلوب شد. اما در جنگ نامتقارن نابرابر، کسی که مغلوب میشود مظلوم است. چون اینها محاصرهاش کردند، یک تعدادی کمی مظلومانه شهید شدند در مقابل، و آن هم نزول بر حکم، که حضرت علی اکبر سلام الله علیه در تاریخ میخ این امر را کوبیدند برای پدرشان صلوات الله علیه که چه؟ نگاه کنید همه تواریخ شیعه و سنی آوردند رجز حضرت علی اکبر سلام الله علیه را که خودشان را معرفی کردند، بعد چه فرمودند؟ فرمودند که: «والله (یا تالله) لا يحکم فينا ابن الدعی»؛ لا يحکم فينا. یعنی الان رسیده به ذلت، هیهات منا الذله. ما را اجبار کردند بر نزول بر حکم ابن الدعی، عبیدالله بن زیاد ملعون. یعنی همه برویم تسلیم بشویم کار دست او، اشاره کند همه ما را بکشند به بدترین وجه که میکردند سر جایش بحثش شده، و یا اینکه نه، بگویم مثلا کذا. لا یحکم فینا، والله تالله لا یحکم فینا ابن الدعی. حضرت علیاکبر اینها را جاودانه کردند، میخش را کوبیدند. به هر تاریخ شیعه و سنی هر منصفی مراجعه کند ببیند این رجز حضرت بود برای اینکه بگویند پدر من در شرایطی شهید شد که از او خواسته بودند نزول بر حکم ابن الدعی را. تسلیم بشوند هر چه او گفت اشاره کرد گردن همه را بزنند، نکرد اختیار دست او.
و این بالاتر... حضرت فرمودند «هیهات منا الذله... حجور طابت و طهرت»، ابا دارند آن دامنهای پاک که ما اینجور ذلتی را بپذیریم. روشن هم هست بر هر عاقلی. خب ببینید نزول بر حکم یک مظلومیت آشکار است در یک نزاع نابرابر. کسی که این ذلت را نپذیرفته و شهید شده، پیروز او توهم دارد میکند که این مظلوم را نسی منسیا میکنمش، ابدا دیگر ممکن نیست. ذهن عموم عرف عام مدافع مظلوم است، فطرتشان مدافع مظلوم است. میگویند در یک نزاع نابرابر شما مظلومانه کسی را شهید کردید. این نمیگذارند دیگر بماند، نسی منسیا بشود، بتواند آن دشمن کار خودش را انجام بدهد در اینکه محو کند ایمان را. (35:50)
********************
{شروع ضمیمه چهارم}
اینجاست که این جمله معروف صادره از لسانِ تالی تلوِ عصمت، لسانِ «أنتِ بحمدالله عالمةٌ غیر معلَّمة» [ارزش خودش را نشان میدهد] که حضرت در مقابل آن دشمنی که احساس پیروزیِ قدرت دارد، قسم یاد کردند: «والله لا تُمیتُ وَحیَنا و لا تَمحوا ذِکرَنا». دیگر ممکن نیست شما بتوانید وحی و اسلام و دین و ایمان را از بین ببرید. «لا تَمحوا ذِکرَنا»، ولایت ما اهل بیت میخش کوبیده شد. ممکن نیست که شما طمع بکنید در محو آن، با این قسمی که یاد کردند اینها بیان شد.؟؟؟ (36:35) {پایان ضمیمه چهارم}
**********************
خب خدای متعال، به آن احتمالی که من میخواهم عرض کنم، کتاب او تنزیل دارد روز غدیر فرمود: «الیوم یئس الذین کفرو من دینکم». تنزیلش با این شد، دیگر مأیوس شدند اسلام را بتوانند از بین ببرند. اما نفاق کار خودش را شروع کرد. روز عاشورا چون صبغه نزاع، نزاع نابرابر و مظلومیت در کمال مظلومیت و شقاوت پیروز میدان ظاهری در کمال شقاوت، قساوت و ظلم بود، این دیگر تمام شد کار اینکه نفاق بتواند ایمان را محو کند. تمام شد.
یعنی حضرت سیدالشهدا صلوات الله علیه در یک روز، به شعر معروف، آن بساطی را که گستردند عمری شامیان، نیمروز آن شه به دشت کربلا برچید و رفت. آن بساط تمام شد. الیوم یئس الذین نافقوا. آنهایی که در لباس نفاق طمع داشتند ایمان را و اساس دین و اسلام را بعدش به دنبالش هم کلاش و اذان و همه چیز از بین ببرند، این روز عاشورا دیگر تمام شد. یعنی دیگر ممکن نیست.
**********************
و لذا هم بعدش میبینیم توابین شروع شد، مختار آمد، چه کارها شد تا الیوم که ما داریم میبینیم که هر سال روز عاشورا و اربعین چه دم و دستگاهی است. یعنی دیگر یئس الذین نافقوا. منافقین بروند بمیرند که ممکن نیست با روز عاشورا که انجام شد این شهادت مظلومانه بتوانند این را محوش کنند، ولایت را محو... این تاویل آیه شریفه میشود پشت تنزیلش که در روز مبارک غدیر است. (38:42)
*******************
{شروع ضمیمه پنجم}
و این نکته که مظلومیت در یک جنگ نابرابر، قابلیت تجدیدپذیری را در طول تاریخ دارد، اذهان قدیم و جدید، آنهایی که ذهنهایی باشند که تیز باشند، تحلیلگر باشند، فوری میفهمند. و آن یأسی که باید بیاید نزد آن کسانی که بفهمند، حتی اگر مؤمن نباشند، مسلم نباشند، این را میفهمند. و لذا همانطوری که [برخی از اعزه] افاده فرمودند، معاویه سفارش کرد به یزید که با حسین کار نداشته باش. یعنی چطور میفهمید؟ متعرض او بشوی مطلب تمام است. متعرض او نشو. با ابن زبیر، با دیگران هیچ مشکلی نداشت، اما سفارش کرد با حسین درگیر نشو. همان کاری که پسرش که احمق بود نسبت به این فهمی که پدر داشت، متعرض شد.
حتی در جایی دیدم، در حافظهام هست، شاید در تاریخ دمشق ابن عساکر باشد که همان در خود مجلسی که سر مطهر حضرت سیدالشهدا بود، اسرا بودند، یکی از این بزرگان بنیامیه بود اعتراض کرد، گفت یزید نمیدانی چه کار کردی. البته او ناراحت شده جوابی به او داد، حالا عبارات یادم نیست؛ منظور، آنهایی که بفهم بودند میفهمیدند که این مطلب بسیار اهمیت دارد که اینچنین شهید شدن، لوازمی دارد، ایجاد موج میکند، موجی که روز به روز توسعهاش و شدتش افزوده میشود که ما الان در این قرن پانزدهم خودمان داریم آثار آن را میبینیم.
حتی این نکته آنقدر اهمیت دارد که معروفهایی از علمای اهل سنت، معروف است از آنها که نهی میکردند از این که مقتلالحسین خوانده بشود. چرا؟ چون إلّا دَفَنّا دُفِنّا در آن میآید؛ به آن عباراتی که در شرح مواقف شاید یا در شرح مقاصد عبارات را نقل میکند، شاید هم اصلش از غزالی باشد که نهی میکردند از ذکر مقتلالحسین. ببینید چه واهمهای داشتند از این که این حرف بیاید، ولی مگر ممکن است جلویش را گرفت؟
صحیح بخاری الان نزد اهل سنت تالیتلوِ کتابالله است، اصح الکتب بعد کتابالله است. خب هر مسلمان سنی این را باز میکند، جلسات حفظ صحیح بخاری دارند، میآید باب مناقب سبطین، باب مناقب امام حسین سلامالله علیه، در صحیح بخاری منقبت امام را میخواهد بگوید، صحبت میکند از چه؟ از مجلسی که سر مطهر بود، نمیدانم زید بن ارقم بود، کی بود، گفت: کان أشبههم برسولالله. سبحانالله! دارد اینجا به نقل صحیح بخاری که در دسترس همه هست، ببینید چطور مظلومیت حضرت را خدای متعال میخکوب میکند، که حتی در این کتاب هم وقتی ذکر حضرت سیدالشهدا میشود، مظهریت دارد برای ظهور مظلومیت حضرت؛ شهادت با لب تشنه، این سر مطهر را ببرند بلاد.
ابن تیمیه میگوید که دروغ است که ذریه امام حسین علیهالسلام را اسیر کردند. به راحتی میشود گفت دروغ است؟ خب همین از خودِ شما اهل سنت سلفی هم، آلوسی، که روشش هم نزدیک به سلفیهاست، در تفسیر روحالمعانی، میگوید که این که اهل و عیال و زن و فرزند امام حسین را اسیر بردند جزو متواترات است. حالا چند قرن بعد از ابن تیمیه دارد این را میگوید. یعنی چه میگویی؟ این متواتر را که نمیتوانی انکار بکنی؟ این زن و فرزند را به صورت اسیر بردند. شاید در ذیل این آیه «أن تقطّعوا أرحامکم» است که آلوسی میگوید جزو متواترات است و نمیشود انکار کرد، این چیزی است که میخش کوبیده شد.
و لذا خودِ حضرت سیدالشهدا سلامالله علیه که برنامه الهی داشتند، میدانستند چطور جلو ببرند این برنامه خودشان را، کامل به همان امر الهی، مشحون به اسرار الهی جلو بردند. زن و فرزندم را برداشتم بردم. والا اگر از اول بود که میخواستند برای پیروزی بروند که عرض کردم قبلاً به نقل غیبت نعمانی، خودِ حضرت سیدالشهدا، حضرت امام حسن و عمار آمدند که یا امیرالمؤمنین حالا اول صفین لواء رسولالله صلیالله علیه و آله و سلم را بازش کنید. خب خودِ حضرت امام حسین هم بودند، حضرت [علی] فرمودند نه دیگر، بعد از جمل ما جنگ پیروز نداریم، این لوای فتح و ظفر است، من پیچیدم این را بعد از جمل، لا ینشرها بعدی إلا القائم صلواتالله علیه.
حضرت سیدالشهدا مگر این را ندیدند؟ خب وقتی راه میافتند از مدینه با «خرج منها خائفاً یترقب» میآیند در مکه، چگونه برنامه را پیش میبرند؟ کدام کسی است که بخواهد برای فتح و ظفر حرکت کند، اما همان روزی که در مکه یوم الترویه خطبه میخواند، صحنه شهادت خودش را در خطبه به همه بگوید؟ «كَأَنِّي بِأَوْصَالِي تَقَطَّعُهَا عُسْلَانُ الْفَلَوَاتِ، بَيْنَ النَّوَاوِيسِ وَ كَرْبَلَاء». اینجوری میخواهد قشون جمع کند؟ اینجوری برای پیروزی دارد میرود که بگوید دارم میبینم که گرگهای آنجا این عضو عضوِ بدن من را از هم جدا میکنند؟ خب در خطبه روز حرکت این را فرمود که «من کان باذلاً فينا مهجته، موطّناً على لقاء الله نفسه، فليرحل معنا». هرکس برای شهادت حاضر است با ما بیاید.
این را میبینید اولِ شروع کار. و همه هجوم آوردند نرو ای حسین، کجا میروی؟ رفتار کوفه را با پدر و برادرت دیدی؟ حضرت هر کدام را یک جوابی میدادند. اینها در تاریخ هست، جمعآوری هم شده، در فدکیه هم بخشی هست.
خب اینها را جواب میدادند، تنها کسی که ذهنیتش، علمیتش نمیشد به این سادگی جوابش را بدهید ابن عباس بود. ابن عباس آمد آقا کجا میخواهید بروید؟ همان در مکه. ببینید ابن عباس کسی نیست بشود با یک عبارت این طرف و آن طرف قانعش کرد. ذهن او ذهن یک عالمی است که جواب میدهد، حرف میزند. لذا حضرت اینجا فرمودند که ابن عباس ادامه نده، من جدم صلواتالله و سلامه علیه را خواب دیدم، فرمود: اخرج الی العراق إن الله شاء أن یراک قتیلا. خب ابن عباس چه کار کرد؟ یک چیزی گفت که عجیب نزد ذهن هر کسی واضح است، ولی آنجا باید جوابی حضرت بدهند که خب به سوال او و این واضح بودن سوالش جواب باشد. گفت خب شما میخواهید بروید، بروید، زمینه فراهم بشود ببینید چه خبر است، چرا این زن و فرزند را با خودت میبری؟ اصلاً موقعیتش فراهم نیست. معروف است حضرت از جدشان نقل میکنند که ایشان فرمودند: إن الله شاء أن یراهنّ سبایا.
ببینید چه زمینهای دارند حضرت فراهم میکنند برای یک چیز نابرابر و صحنه مظلومانهای که باید «یئس الذین کفرو و نافقوا» را من محقق کنم در این رفتن. و لذا هم زن و فرزند را بردند. حالا ممکن است بگویند خب حضرت فعلاً که فضا خوب بود بردند. نکته مهم این است، حتی وقتی خبر شهادت مسلم بین راه به حضرت رسید، یک کار بسیار سادهای بود که از این جوانان بنیهاشم که دور حضرت بودند، یکی، سه تا، چهار تا، پنج تایشان را مأمور کنند بگویند خب حالا که خبر شهادت مسلم آمده، شما این زن و بچهها را برگردانید مدینه، ما برویم ببینیم چه میشود. ولی نه، این دلالت دارد بر آن اسرار عظیمهای که حضرت خبر داشتند که چه خبر میشود، اینجا باز ادامه میدهند همین زن و فرزند وارد سرزمین کربلا میشوند با آن مصایبی که خدای متعال مقدر فرموده، که در روایت کافی دارد که «رفرف علیهم النصر»، در آن شدت امر پیغام آمده که خدای متعال الان شما بخواهید پیروزی را نازل میکند، که حضرت فرمود: «فاختار الشهاده». که فاختار الشهاده [لَمَّا نَزَلَ النَّصْرُ عَلَى الْحُسَيْنِ بْنِ عَلِيٍّ حَتَّى كَانَ بَيْنَ السَّمَاءِ وَ الْأَرْضِ ثُمَّ خُيِّرَ النَّصْرَ أَوْ لِقَاءَ اللَّهِ فَاخْتَارَ لِقَاءَ اللَّهِ. کافی ج۱ ص۴۶۵]، برای همین است که این یأس نشود نمیآید، این یأس باید یأسی باشد که تا روز ظهور حضرت، میخِ یأس منافق و کافر کوبیده بشود. لذا زن و فرزند میروند.
این یک کار تحقیقی خوبی است دهها نفر از بزرگان ائمه زیدیه خروج کردند، در تاریخ هست. اولیشان جناب زیدند و بعدش هم مفصل به هر وقتی و در هر زمانی و پشت سر هم بوده. بگردند محققین، ببینند [آیا] یک مورد، حتی یک مورد داریم که از این سادات بنیالحسن، بنیالحسین، هر کدام میخواستند خروجی صورت بدهند، حسین بن علی صاحب فخ، جناب زید، یحیی بن زید و و همینطور قتیل باخمرا [؟؟؟]، خودِ نفس زکیه، اینهمه کسانی هستند که خروج کردند؛ یک شاهد تاریخی داریم که وقتی میخواست سفر را آغاز کند، قیام را آغاز کند، زن و فرزند و اهل و عیالش را با خودش ببرد؟ این چیزی واضح عقلایی است، کسی که میخواهد خروج کند، اول میرود مراحل را پیش میبرد، وقتی امر مستقر شد آنوقت میرسد که حالا بگویند زن و فرزند و اینها بیایند.
اما حضرت سیدالشهدا سلامالله علیه ملاحظه میکنید که برنامهای دارند برای این که - روی این احتمالی که بنده عرض کردم - این یأس نفاق از این که ایمان را، ولایت را و به تبعش اصل اسلام را بخواهند از بین ببرند، [تثبیت کنند و نشان دهند که چنان از بین بردنی] دیگر ممکن نخواهد شد. و لذا معصومین علیهمالسلام اینقدر سفارش میکردند برای زیارت، برای انواع و اقسام کارهای فردی و اجتماعی، بکاء، تباکی. همه اینها غیر از آن فواید فردی و اخروی که برای هر کسی دارد، دارد باقی میدارد این صیانت را، این یأسی را که از روز اول آمده، با تشویق معصومین این فضای صیانت از امر، صیانت از قیام حضرت سیدالشهدا، صیانت از مظلومیت ایشان، صیانت از یک امری که قابلیت تجدیدپذیریِ دمبهدمی هر سالی، هر ماهی، دمبهدم دارد در طول تاریخ، و بلکه تشدید میشود، تموجش بالا میرود سطحش، این خط را سفارش فرمودند.
رمز، [دست کم] یکی از رموزش، همین است که این باید به این صورت باشد تا هدفی که حضرت داشتند محقق بشود. نقل شده از بعضی علما (نمیدانم مرحوم آقای آقا سید عبدالهادی بودند یا دیگری)، کسی دیده بود که میخواهند نماز ببندند یک سلام محضر حضرت سیدالشهدا میدهند بعد تکبیر نماز میگویند. گفته بود آقا این در روایتی وارد شده؟ مستحب است؟ فرموده بودند نه، اما من چه کنم که عیان میبینم این تکبیری که دارم میگویم، این از برکت حضرت سیدالشهداست. خب باید شکرگزاری کنم. میبینم اگر نبود، نبود. اگر آن شهادت نبود، کی بود؟ «إلا دفنّاه دفناً» انجام داده بود، او انجام میداد؛ ولی خب خودِ کسی که «إلا دفنّاه دفناً» گفت، سفارش کرد به یزید که متعرض حسین نشو، چرا؟ چون این را میفهمید که اینجا برنامه برنامهای است که آن قضایای قبلی تکرار نمیشود، اینجا یک رنگ دیگری، نقطه عطف جدیدی است برای صیانت از دین، اسلام و ولایت. «لا تمیت وحینا و لا تمحو ذکرنا». کد کيدک، کِد کيدک واسع سعيک، فوالله لا تمیت وحینا و لا تمحو ذکرنا. (53:27) {پایان ضمیمه پنجم}
********************
{شروع ضمیمه ششم}
و طبق همین نکته، هرکجا مسئله ولایت اهلبیت علیهمالسلام مطرح بود و ضدیت با آن، ضدیت با کربلا، عزاداری اینها میشد. حتی خلفای بنیالعباس؛ هارونالرشید چرا دستور داد سدره را قطع کنند؟ متوکل چرا دستور تخریب قبر مطهر را صادر میکرد؟ چون میدیدند که اینجا قضیه حضرت سیدالشهدا ولایت را حفظ میکند که به طبع، اصل اسلام هم میماند. آنهایی که با اصل اسلام هم کاری و حرفی نداشتند که شعار به آن بدهند، اما میدیدند قضیه کربلا و عاشورا دارد ولایت اهلبیت را تثبیت میکند. و لذا بود که حتی اهلسنت (در تکمله تاریخ طبری میگوید) در فلان سال: «خَرَجَتِ العامّةُ لِزیارةِ الحُسین صلواتالله علیه». ببینید؛ «خَرَجَت العامه»، یعنی سنیها هم میرفتند. اینقدر این روز عاشورا و قضایایش و مظلومیت حضرت، آن قوه و پتانسیل تهییج و بقا و موج ایجاد کردن اجتماعی را دارد.
مثلاً در «فضائل الصحابه» است شاید مال ابنحنبل؛ میگوید به خط ابنحنبل دیدم، در آن نقلش هست که از خود حضرت سیدالشهدا نقل میکند. وجود این روایات در این کتابها مهم است، نشر اینهاست که: «مَن دَمِعَت عَیْنُهُ فینا قَطرَةً، أصابَهُ اللهُ الجَنّة». در این کتاب معروف اهلسنت، بیا خود حضرت فرمودند یک قطره برای مصیبت ما گریه بکند، جزایش بهشت است. یا «أَحَبَّ اللهُ مَنْ أَحَبَّ حُسَیْناً»؛ بروید روایاتش را ببینید اهلسنت چطور و با چه تفسیری اینها را نقل کردهاند. یا در نقلهای اهلسنت که میخواهند بگویند با شهادت چه کرد، میگوید به گمانم: «أَماتُوا بِمَوْتِکَ التَّکْبیرا». این در کتابهای اهلسنت است که چه؛ که آن در آن شعر میگوید با شهادت حضرت، تکبیر را اماته کردند. ببینید این شهادت مظلومانه چه قوهای دارد که در کتب اهلسنت بیاید که این شهادت اماته تکبیر بود. خب با این مظلومیت دیگر تکبیر اماته نخواهد شد.
این مظلومیت نمیگذارد. بله، یک درجهای از اماته و اینها که منجر به زمان غیبت است بله، اما آن درجه اعلای «لِیُظْهرَهُ» مانده هنوز. اما این اصلِ این، خودِ بقاء اصلِ دین و یأس کفر و نفاق از او را دیگر نمیشود کاری کرد. «أَماتُوا بِمَوْتِکَ التَّکْبیرا». خودِ اینکه دارد میگوید تکبیر اماته شد با این، این را دیگر نمیشود بردارند.
میآید زمان خلیفه عباسی، برئت الذمه؛ یک بار مأمون گفت، یکی هم در تاریخ طبری دارد، یکی هم سالها بعدش یکی دیگر از خلفای عباسی گفت. یعنی تا آنجا رسید که این جرأت پیدا شد که در اهلسنت که «خالالمؤمنین»اش میگفتند، به او هم سرایت کند؛ این مظلومیت چه [کارها کرده است].
به یک مقالهای هم من اشاره میکنم به زبان عربی: «الحیّة الصغیرة کانت له رسالة الی التاریخ»، که در البانی هم دیدم، البانی شاید، شعیب ارنؤوط، همه اینها میگویند حدیث صحیح است نزد خودِ اهلسنت. که آن راوی میگوید که بودم در کوفه، سر عبیدالله بن زیاد ملعون را که آوردند، جلوی چشم همه جمعیت، یک مار کوچکی آمد رفت توی بینی ابنزیاد یا توی دهانش. مدتی درنگ کرد، بیرون آمد جلوی چشم همه جمعیت رفت. ببینید؛ یعنی آنهایی که میگویند یزیدش امیرالمؤمنین است، خب ابن زیاد هم طرف او بوده، بر تخت میگفت که: «الحمدلله الذی فَضَحَکُم»؛ نعوذبالله «و أَکْذَبَ أُحْدُوثَتَکُم». ببینید؛ دارد صریحاً کفر میگوید و قصد اماته وحی، اساس دین را دارد. اما اینجا میبینید خودِ اهلسنت، اینها به سند صحیح و تأیید الی زماننا هذا میگویند «حیّة صغیرة»؛ مار میآید برای اینکه بگوید که این سراپا بطلان بود. و این حیه، این مار میگوید بدان ابنزیاد کاری کرده است، کسی را شهید کرده، که دیگر قدرت اینکه محو کنند مظلومیت او را و بهتبع آن محو کنند ولایت او را، دیگر چنین چیزی امکان ندارد.
اینها مطالب بسیار مهمی است در چه؟ در اینکه اهلبیت علیهمالسلام چطور... . خب حتی خودِ حضرت امام سجاد سلامالله علیه در مجلسِ مسجد پیش یزید خطبه خواندند. ببینید خطبه حضرت را؛ نگاه میکنید سراپا جلوه دادن هم مقام خودشان است، هم مظلومیت پدرشان. برای چه؟ برای اینکه این معلوم باشد که قوام این جنگ و این شهادت، به نابرابری، به مظلومیت [است] و مشحون از اسرار است که «ما بَکَتْ عَلَیْهِمُ السَّماءُ وَالْأَرْضُ» روایتش را دارد. قرآن اشاره میفرماید کسانی هستند که با شهادتشان، حضرت یحیی و حضرت سیدالشهدا سلامالله علیه، «بَکَت»؛ آسمان بر آنها گریه میکند که حضرت زینب هم سلامالله علیها خطاب کردند، نهیب زدند به اهل کوفه که: «أَتَبْکُونَ؟ وَقَدْ رَأَیْتُمُ السَّماءَ تَبْکی دَماً». حالا که دیدید از آسمان دارد خون میبارد، حالا اینجوری گریه میکنید؟ حالا که برادر من را با آن وضع و همه اینها را شهید کردید؟!
اینها بسیار مهم است برای چه؟ برای اینکه این مظلومیت را در یک درجه بالایی برساند که دیگر احتمال میل به صفر هم حتی نباشد. برای چه؟ برای اینکه بتوانند طمع کنند در اینکه این ایمان را، دستگاه ایمان را، حضرت سیدالشهدا را و نماز را، کتاب خدا را از بین ببرند. تمام شد. و این کرامت الهی است برای چه؟ برای حضرت سیدالشهدا که در آن دعا دارد که: «وَبَکَتْ لَهُ السَّماءُ وَمَنْ فیها، وَالْأَرْضُ وَمَنْ عَلَیْها، وَلَمّا یَطَأْ لابَتَیْها». یا آنکه «وَفَدَیْناهُ بِذِبْحٍ عَظیمٍ»؛ همه اینها دلالت بر عظمت این کارِ اسرارآمیز، سراپا مشحون به اسرار حضرت سیدالشهدا دارد. آن کاری که در ادامهاش هم که بله؛ «وبکت السماء ومن فیها» . یا دعای دیگر که مزد این شهادت عظیم چه شده؟ این شده که ذریه حضرت سیدالشهدا سلامالله علیه، ذریهشان بقاء امامت در آنهاست. در ذریه حضرت امام مجتبی سلامالله علیه قرار نگرفته است. جزای این شهادت این است که «أَنْ جَعَلَ... الْأَئِمَّةَ مِنْ نَسْلِهِ، وَالشِّفاءَ فی تُرْبَتِهِ»، که این نتیجه این است. بله، این شهادت اینهمه آثار دارد؛ «سَفینَةُ الْحُسَیْنِ أَوْسَع»، با آنهمه تشکیلاتی که میدانیم. اینها همه مربوط به هم است و لذا هم روزی که حضرت بقیةالله صلواتالله و سلامه علیه ظهور میفرمایند، اول ندایشان (از فقراتش) این است که: «أَلا یا أَهْلَ الْعالَم، إِنَّ جَدِّیَ الْحُسَیْن قَتَلُوهُ عَطْشاناً». ببینید؛ یعنی حتی آن روز هم این شهادت دارد کار انجام میدهد و سایر چیزهایی که من حالا تفسیرش را عرض کردم. یک خرده طول کشید معذرت میخواهم. همه میدانند و جمعآوریاش و سازماندهیاش و تذکر به همه اینها نافع است برای اهل نظر، تدبر انشاءالله تعالی. (1:02:50) {پایان ضمیمه ششم}
**********************
خب بعدش چه شد؟ میبینید بعدش معصومین علیهمالسلام برنامهشان را، معارف دین را تا روز ظهور و فرج و سرور حضرت بقیة الله صلوات الله و سلامه علیه، همه اینها را گفتند.
امام سجاد سلام الله علیه، در آن نقلی که در ناسخ التواریخ از کتاب حبیب السیر که مراجعه به اصلش هم شد او نقل میکند، معاویه بن یزید که خودش را خلع کرد، به نقل حبیب السیر گفتهاند پس تو کی را میگویی؟ گفت حق مال علی بن حسین سلام الله علیه هست. بروید سراغ او، اما من میدانم قبول نمیکند. یک جور خبری داشت، فتانتش بود. به طور قطع از زمان امام سجاد سلام الله علیه تا زمان غیبت و الی الان زمان معصومین، احدی از کفر طمع محو اسلام نمیتواند بکند و احدی از حزب نفاق طمع محو ایمان و ولایت نمیتواند بکند. عاشورا تمام کرد. الیوم یئس. تمام شد این که بتوانند...
و لذا امام سجاد سلام الله علیه دیگر خیالشان جمع است، حجت خدایند، خبر دارند که تاویل «الیوم یئس الذین نافقوا» محقق شده است. لذا حضرت شروع میکنند بستر نشر تثبیت معرفتی ولایت و امامت را و ذریه طیبهشان همه معصومین علیهمالسلام اینها دارند. (1:04:34)
********************
{شروع ضمیمه هفتم}
البته این نظم و نظام معرفتی شیعه و عقاید شیعه آنقدر گسترده است، غامض است، همه قلوب تابش را ندارند. تصورش، تصدیقش و سپس صبر بر آن است که فرمودند: «نَحْنُ صُبَّرٌ وَشیعَتُنا أَصْبَرُ مِنّا، لِأَنّا نَصْبِرُ وَنَحْنُ نَعْلَمُ وَهُمْ یَصْبِرُونَ وَهُمْ لا یَعْلَمُونَ».
و لذا این نظم معرفتی بیان شده؛ امام سجاد، امام باقر، امام صادق تا زمان امام عسکری صلواتالله علیهم و همچنین زمان غیبت صغری که ارتباط برقرار بوده است، در لایبهلای روایات، تکرار احادیث، مرتب این نظم گفته شده است. اما از علوّش، از وسعتش، قلوب تابش را ندارند؛ سرِ جایش فقط خودش را نشان میداده. مثلاً میبینید که ابومسلم میآید، در آن شدتِ امر که میآید و عرض میکند که من این کارها را برای شما کردم، یا ابوسلمه که آمد و عرض کرد؛ آنجاست که حضرت برخوردی میکنند، این نظم را نشان میدهد.
در کافی شریف دارد که عدهای از یاران حضرت نامه نوشتند توسط معلّی بن خنیس ظاهراً، که میگوید وقتی نامه اینها را از کوفه بردند مدینه، حضرت نامه را به زمین زدند: «أُفٍّ أُفٍّ، ما أَنَا لِهؤُلاءِ بِإِمامٍ؟ أَما یَعْلَمُونَ أَنَّهُ إِنَّما یُقْتَلُ السُّفیانیُّ؟». ببینید، این یک بزنگاهی است که امام از آن نظم اعتقادی دارند پردهبرداری میکنند. اینجا بزنگاهِ کار و وقت است.
خودِ ابومسلم نامهاش که آمده بود، به گمانم در مناقب ابنشهرآشوب است، آن کسی که نامه خودِ ابومسلم را آورده بود، جلوِ رویش حضرت نامه را گرفتند روی چراغ، أَحْرِقُوهُ. گفت که جواب؟ فرمودند: «هذا هُوَ الْجَواب». همین با آتش زدن نامه، گفتند برگردید بروید. یا آن «لَسْتَ مِنْ غَنَمی» و امثال تعبیراتی که سرِ بزنگاهِ مطلب نشان میداد خودش را.
اما برای عموم مردم، آن عینک دوربینی که الی یوم الظهور، الی یوم الوقت المعلوم، الی یوم القیامه، رجعت، همه مطالب و مراتب و طبقاتی که معارف دینی و شیعی دارد، اینها را مردم تابش را نداشتند. لذا مثلاً در بعضی بیانات با اینکه معلوم است تشکیلات ظهور، خبری که داده شده بود، از زمانی که خودِ پیامبر خدا در حدیث کمالالدین، امام رضا سلامالله علیه از قول جدشان از ظهور حضرت بقیةالله نقل کردند وقتی دعبل آن شعر را خواند و سؤال کرد، از آن وقت شروع میشود همینطور وصلِ هم؛ مسئله ظهور، مسئله غیبتِ قبل از او؛ حتی در اشعار آمده است. سید حمیری، دعبل: «خُرُوجُ إِمامٍ لا مَحالَةَ خارِجٌ». بله دعبل؛ سید حمیری میگوید که ما خبر داده شدیم اینکه امامی میآید، غیبت دارد. کُثَیّر عَزّه شاعر مهمی است؛ اینها را به شعر درآورده است. در اشعار آمده بود، تا این اندازه معلوم بود مطلب.
معارف نظم داشت از زمان خودِ پیامبر خدا صلیالله علیه و آله و سلم. ولی این نظم یک کلمه نیست؛ دلها تابش را ندارند، صبر بر آن بسیار سخت است.
و لذا طبقِ بعضی الواح محو و اثبات، یک اخباراتی میفرمودند. مثلاً اینکه ۷۰ سال تعیین شده بود؛ وقتی حضرت سیدالشهدا شهید شدند، خدا عقب انداخت یک ۷۰ سال دیگر، ۷۰ تا شد دو تا ۷۰ تا، شد سال ۱۴۰. ۱۴۰ هم اقتضایش بود در لوح محو و اثبات، حضرت فرمودند: أَذَعْتُمْ، فَأَخَّرَهُ اللهُ، و حالا دیگر وقتی برای ما تعیین نشده است الی آخره.
اینها هم این روایات اینچنینی، سالها بعد از اینکه امام باقر اینها را فرمودند، میبینید زمان امام کاظم سلامالله علیه این زوایا و سرّ کار بیان میشود. علی بن یقطین پدرش معروف است ناصبی بوده؛ خودِ علی بن یقطین هم که از اصحاب خاص امام کاظم سلامالله علیه بوده است. میگوید حضرت به من فرمودند: «إِنَّما تُرَبَّى الشِّیعَةُ بِالْأَمانِیِّ مُنْذُ مِائَتَیْ سَنَةٍ»؛ یعنی حدود ۲۰۰ شده بود دیگر، این عددِ گرد شده به طرف بالاست. حدود تُرَبَّى الشِّیعَةُ؛ یعنی شیعه اگر گفته میشد أَصْبَرُ مِنّا، تابش را نداشتند که. و لذا خودِ پدرِ علی بن یقطین به علی گفت که چطور است خبرهایی که برای ما داده شده است از ناحیه اولیای دینِ ما، برای ما محقق شد (او در دستگاه بنیالعباس بود، در هارون، [عهدهدار] کارهای مهم هارون بود و همچنین قبلش در دربار منصور هم بود)، اما چطور شما این چیزهایی که برایتان گفته شده است که تابع اهلبیت هستید، چرا محقق نشده است؟ علی بن یقطین میگوید امام کاظم به من فرمودند (به گمانم آنجا [از قول خودش به] پدرش میگوید): «عُلِّلْنا بِالْأَمانِیِّ»؛ ما را اینجوری با حالت آرزو، امید، اینها نگه داشتند. برای چه؟ «لَعَلَّ لا تَقْسُوَ الْقُلُوبُ» یا «وَإِلا لَکانَتْ قَسَتِ الْقُلُوبُ». ایمانها ضعیف میشد. اینجوری نگه داشتند.
یعنی این روایاتی که از لوح محو و اثبات اخبارش میشود، اما معصومین از لوح محفوظ خبر دارند. از بالاترش خبر دارند، از نظام عقیدتی که از زمان پیامبر خدا چقدر روایات آمده؛ نه فقط شیعه. مگر در صحیح بخاری و مسلم نیست: إِثْنا عَشَرَ خَلِیفَةً، إِثْنا عَشَرَ أَمِیراً؟ ۱۲ امام را خودِ صحیحین اهلسنت دارند، ولو بحث میکنند که حالا این ۱۲ نفر کیاند؛ ولی خلفای اثنیعشر را آنها هم دارند. یعنی اینقدر عدد ۱۲ جا افتاده است.
این نظام معرفتی است که ابنتیمیه میگوید [این یهودیهایی که مسلمان میشوند خیلی نفهماند] (وقتی میخواهد اینها را بیان کند، میخواهد [ضربهاش را] بزند) میگویند این ۱۲ خلفای اثنیعشر همانهایی هستند که در تورات آمده است که خدای متعال حضرت ابراهیم را در ذریه حضرت اسماعیل به ۱۲ عظیم بشارت داد. یعنی اینقدر این ۱۲ تا، این نظم، این عقیدهای که ریشهدار است از زمان حضرت ابراهیم و بشارت الهی و...
برای شهادت خودِ حضرت سیدالشهدا چقدر روایات شیعه و سنی دارند. حتی همین از سِلْسِلَةُ الْأَحادِیثِ الصَّحیحَةِ که دیگر خیلی خواستند فیلتر کنند، آنجا ببینید میگوید از صحاح اهلسنت میآورد که حضرت شهادت دادند، کربلا را، تربت را جبرئیل آورده، همه اینها. خب حضرت سیدالشهدا اینجور فریقین به طور تواتر [مساله را بازگو کردند] که وقتی بررسی کنیم میبینیم به انگیزههای مختلف [نقل کردند] این میشود متواتر؛ چون مشترک بین المتخاصمین است در خیلی از مسائل، این میشود متواتر. چطور میشود؟ حضرت خبر داده، اینها میشود شهادت حضرت سیدالشهدا است.
و با این خبرها سال ۷۰ چطور تعیین است؟ یک تعیین اقتضایی در یک لوحی از محو و اثبات برای تُرَبَّى الشِّیعَةُ، برای اینکه آنها خودشان را بپایند، ایمان مرتب در آنها قوی بشود، بتوانند این نظم معرفتی و عقیده شیعی را به آن وسعتی که دارد تا روز ظهور بتوانند درکش کنند، قوت قلب پیدا کنند. و این مطلب کمی نبوده در دستگاهِ جا انداختنِ نظم معرفتی که معصومین علیهمالسلام خیلی برایش زحمت کشیدند و این چیزها را فرمودند.
از چیزهای جالبی که الآن یادم آمد که آن چرا منصور دقدلی از سادات داشت و به بدترین وجه این بزرگوارها را شهید کرد و میکرد و همه اینها؛ من اینجوری گمانم است که یکی از چیزهایش این بود که وقتی که نفس زکیه شهید شد، بعدش آمد برادر ایشان، ابراهیم، شهید در باخمرا؟؟؟. ابراهیم پیروز شد؛ عیسی بن عبدالله، پسرعمو یا شاید عمویِ پسرعمویِ منصور بود، که شکست خورد. خبر رسید به منصور که لشکر تو شکست خورد. ابراهیم الآن میآید بغداد (البته هنوز بغداد تأسیس نشده بود، در هاشمیه بود) میآید همه شما را از بین میبرد. خیلی عجیب است؛ منصور آماده فرار شد. شما ببینید یک خلیفه متکبر چقدر دلش لرزیده، آماده فرار شده. بعد از آماده فرار شدن، خبر رسید که بله، یک قضیهای پیش آمد (حالا تفسیرش کار نداریم)، تیری آمد خورد به ابراهیم و بعد برگشتند و لشکر منصور برگشتند و پیروز شدند. این ترس عظیمی که به دل این منصور وارد شد در شکست خوردن، به گمانم این سبب آن غیضی بود که داشت، که بعدا هر کس از اینها بود، به بدترین وجه شهید میکرد؛ آن حالتی را که برای او پیش آمده بود، پشتوانه اینها شاید بود. علیأیحال، ولی آنچه که نظام معرفتی بود دیگران هم میدانستند.
وقتی عبدالله بن الحسن، پدرِ نفس زکیه، از امام صادق علیهالسلام خواست کمک کنند، بیعت کنند، حضرت فرمودند: اگر میگویی که این مهدیِ موعود است، اینکه لَیْسَ أَوْانُهُ؛ ببینید، یعنی مخاطب حضرت میدانست، نزد همه معروف بود. آن مهدی اگر میخواهی که الآن وقتش نیست، اگر هم منظورت این است که بخواهد نهی از منکر کند، خب تو بالاتری، پدرِ او هستی. این نقلها را دارند.
منصور را که گفتم، این منظورم بود، کلمه فراموش نکنم: منصور در حینی که بسیار ترسیده بود و مفصلش میلرزید و در حال جمع کردن وسایلی بود که فرار کند، از طرف هاشمیه و بغداد، این حدود بغداد برود، در نقل تاریخ اهلسنت هست هی صدا میزد: فَأَیْنَ قَوْلُ صادِقِهِمْ؟؛ یعنی یک زمانی دقیقاً یادش بود که [در محضر] امام صادق سلامالله علیه، خودش حاضر بود و قبلش هم با نفس زکیه بیعت کرده بود، امام [با زدن پشت او] به او فرموده بودند این است که به خلافت میرسد، نه نفس زکیه. اینها را که شنیده بود دیگر دلش قرص شده بود؛ یکدفعه دید ابراهیم، برادر نفس زکیه، در کوفه چکار کرده، و الآن است میآید و همهشان را قتلعام میکند، که آماده فرار شده بود و در آن حین هی داد میزد: فَأَیْنَ قَوْلُ صادِقِهِمْ؟، پس چطور شد قول صادقِ اهلبیت که به من گفت این به من میرسد؟ من که الآن شکست خوردم که! تا اینکه بعدش خبر رسید که پیروز شد.
منظور این است که آن نظمی را که معصومین علیهمالسلام در عقیده شیعه بیان کردند و امروزه برای ما جزو بدیهیات و ضروریات عقیده شیعه است، این با یک زحمتی معصومین جا انداختند. تحملش، صبر بر آن، درکش، غموضش، همه اینها بسیار سنگین بوده و برایش زحمت کشیده شده، ولو اصلش معلوم بوده؛ ولو اصلش یک چیزی بوده است که مثل شعرا میگفتند که ما میدانیم مهدی غیبت میکند. ملاحظه کردید؟ همه اینها را به این صورت داشتند.
پس این نکته اولی است که معصومین بعد از شهادت حضرت سیدالشهدا سلامالله علیه کاملاً عقاید شیعه را با یک سلسلهمراتب مهم و آن نظم نفسالامری و ابرازش، اینها را تثبیت کردند، جا انداختند. و این منافاتی ندارد با آنچه که حالا عرض میکنم که این مقدمات و بیمه شدن اصلِ خودِ اسلام و اصلِ ایمان بالمعنی الخاص توسط الْيَوْمَ يَئِسَ الَّذِينَ كَفَرُوا و نافقوا، تنزیل و تأویلش منافاتی ندارد که منافقین دیگر ولو از محوش مأیوس شدند، اما از اجرایش خیر. (1:19:08) {پایان ضمیمه هفتم}
*******************
ولی اگر نفاق، کفر، در محو اصل اسلام و محو اصل ایمان مایوس شدند که اینها دیگر نمیتوانند کاریاش کنند به عنوان یک معرفت، به عنوان یک نظر، به عنوان یک نظام معرفتی، به عنوان امری که ایدههایی است برای عدهای که میفهمند مطلب را اگر نمیتوانند محوش کنند، اما در اجرا مانع شدند، ظلم و فساد ادامه دادند، دادند، لذا وعدهای که قرآن کریم میفرماید: «هو الذی ارسل رسوله بالهدی ودین الحق لیظهره علی الدین کله ولو کره المشرکون»، این «لیظهره» اجرایش است. یک ظهور میخ معرفتی کوبیدن، این «لیظهره» شده است. یعنی «الیوم یئس الذین کفرو والذین نافقو». و لذا «لیظهره»، این دین غلبه را پیدا کرده، مایوساند دشمنان او از اینکه با این شأن اسلامیتش، ایمانیتش، ولایت و اینها را محو کنند. ولی در مقام اجرا نه، «یملاء الله الارض به قسطاً و عدلاً بعدما ملئت ظلماً و جوراً». ادامه میدهند که زمین پر میشود و «ظهر الفساد فی البر والبحر بما کسبت ایدی الناس»، اینش هست. اصل دین بقایش بیمه شده «یئس». اما اجرایش اینها نه، تمام در حال مظلومیت، در حال صبر و غصه برای مؤمنین تا آن روزی که وعده الهی است.
خب این در کجا است؟ «لیظهره» برای مرحلهای که در اجرا هم غالب بشود حالا دیگر صحبت ایمان و کفر نیست، حالا دیگر نمیگویند کافر، مؤمن، منافق؛ اصلا صحبت ظلم و جور است، صحبت جانشینیاش است به عدل و قسط. اینجاست که زمان غیبت کبرا که طی میشود، آیه شریفه «الیوم یئس» معنای خودش را داشته اما «لیظهره علی الدین کله» هم مرتبه اول خودش را داشته با آن «یئس»، اما آن تاویل اعظمش و ظهور مطلقش بر همه «علی الدین کله» کی است؟ تاویلش تو آیه شریفه دیگری است که به وضوح بیان میفرماید: «یا ایها الذین آمنوا من یرتد منکم عن دینه».
این ارتداد ببینید: دین دیگر مستقر است، ایمان هم مستقر است. «یئس الذین کفرو» چه منافقشان چه کافرشان و مشرکشان، آنها مأیوس شدند. اما ارتداد پیدا میکنند، برمیگردند، فساد میکنند، فتنهها به پا میکنند، «من یرتد منکم عن دینه». برای اجرای این دینی که اصلش مایوسید از بینش ببرید، برای اجرایش در آینده «فسوف ياتی الله بقوم يحبهم ويحبونه اذلة علی المؤمنين اعزة علی الکافرين يجاهدون فی سبيل الله ولا يخافون لومة لائم». آن یک مجاهدهای است برای چه؟ برای دینی که «لا یبقی من الاسلام الا اسمه». این دینی که اصلش مانده به معنای این که یک دین الهی است، اما اجرایش، تثبیتش، بهرهمند شدن از آثار معارفش و احکامش اینها روی زمین مانده بوده، «لا یخافون لومة لائم یجاهدون». آنها میآیند در آن زمان ظهور حضرت به مرحله اجرای کامل میرسانند این دین را.
بنابراین با این خلاصهای که عرض کردم، حاصل عرض من این شد به عنوان احتمال، که آیه شریفه «الیوم یئس الذین کفرو» یک تنزیلی دارد روز مبارک غدیر است، «یئس الذین کفرو» مشرکین مال آن روز. یک تاویلی دارد مثل «قتال علی التاویل»، این هم تاویلش وقوع عاشورای سیدالشهدا است. یعنی درست در روز عاشورا «الیوم یئس الذین کفرو» باطنا منافقین از اینکه دیگر چه بشود... آن غروری هم که یک روز دو روز بود فوری عقلایشان حتی همان زمان خود یزید هم نگاه کنید آن سرزنشها و مطالبی که سایرین اطرافیانش حتی گفتند، آنهایی که زیرک بودند سریع مطلب را میفهمیدند، گفتند تمام شد، با کشته شدن حسین همه چیز ما بر باد رفت. فهمیدند دیگر میخ ولایت کوبیده شد. حضرت سیدالشهدا «بذل مهجته فيک ليستنقذ عبادک من الجهالة وحيرة الضلالة». این ضلالت ضلالت در ایمان است. ایمانی که برمیگردد به اسلام عام اما جوهره آن است. «حیرة الضلالة بذل مهجته». این دیگر یئسوا. این هم میشود تاویل «الیوم یئس». و «فسوف یأتی الله بقوم» میشود تاویل و بلکه وجه جمعی بین تنزیل و تاویل در چه؟ در ظهور حضرت برای «من یرتد منکم عن دینه».
اما آیه قبل، چند آیه قبلش بیان میفرماید: «انما ولیکم الله و رسوله...». یک آیه بعدش، نه الان «انما ولیکم...»، ولی شما معلوم شده، میخش هم کوبیده شده، «یئس الذین کفرو» هم تمام است برای هم کفار هم با روز عاشورا برای اینکه بتوانند ایمان را، ولایت را محو کنند این هم تمام شده، فقط میماند «من یرتد منکم عن دینه»، هر چه فساد و فتنه باشد جبرانش، استدراکش خدای متعال در بالاترین وجه انجام میدهد که تو آن روایت به حضرت عرض... که اینجوری که ما میبینیم همه جهنمیاند، پس چه غرضی از دین و نزول دین الهی چطور محقق میشود؟ حضرت فرمودند اگر شاید اینجا پرده جلوی چشمت کنار برود زمان ظهور امر ما را ببینی که چقدر چقدر نفوس و مردم بهشتی میشوند، میبینی این فاصله این زمان غیبت این فتنههایی که میآید و عدهای گمراه هستند، آن بهشتیها غایت خلقت را در آن مرتبه بالایش محقق میکنند ولو همین فاصله هم تا زمان ظهور بشود برای آن کسانی که هدایت را خدای متعال روزیشان بکند، برای آنها هم بالاترین مقامات و درجات هست. والحمدلله رب العالمین وصلی الله علی محمد وآله الطیبین الطاهرین و سیعلم الذین ظلموا ای منقلب ینقلبون. (1:26:42)
فایل با اندکی ویرایش تبدیل گفتار به نوشتار که ناتمام مانده است:
بسمالله الرحمن الرحیم.
اللهم کن لولیک الحجة بن الحسن صلواتک علیه و علی آبائه فی هذه الساعة و فی کل ساعة ولیاً و حافظاً و قائداً و ناصراً و دلیلاً و عیناً حتی تسکنه ارضک طوعاً و تمتعه فیها طویلاً.
اللهم منّ علینا بظهور ولیک و عجّل له بالفرج و العافیة و النصر.
رب اشرح لی صدری و یسر لی امری واحلل عقدة من لسانی یفقهوا قولی و اجعل لی وزیراً من اهلی هارون اخی اشدد به ازری و اشرکه فی امری کی نسبحک کثیراً و نذکرک کثیراً انک کنت بنا بصیراً.
به مناسبت این ایام و الان که طرف عصر عاشورای سال ۱۴۴۸ است، یک نکتهای که به ذهن قاصر آمد، گفتم ضبط بشود که بماند؛ آن کسانی که صاحبنظر هستند در آن تامل کنند ببینند سر میرسد یا نه.
البته فضای تنزیل و تاویل آیات شریفه و ارتباطش با معارف الهیه و معارف دین، نسبت به امثال ذهن کوچک و قاصر حقیر، فضایی بسیار بالاتر و برتر و دورافق است، اما خب همانطور که شیخ الطائفه قدسسره در مقدمه تبیان فرمودند، «يتوقف فيه ويذكر ما يحتمله» ذکر احتمال مانعی ندارد و تفسیر به رای نیست یعنی بگوییم احتمال دارد که این معنا مراد از آیه باشد، احتمال دارد تنزیل باشد، تاویل باشد، سایر محتملات؛ ذکر احتمال در فضای علمی نه تنها ممنوع نیست بلکه مرغوبفیه و سیره علما بوده که به ما طلبهها یاد دادند.
و لذا از این باب نه از باب اینکه چیزی بخواهم عرض کنم، از باب اینکه احتمالی به ذهن قاصر آمد، این احتمال را عرض کنم، و عنوان این احتمال و این بحث را اگر بخواهم یک عنوان برایش قرار دهم، میشود: «غدیر، تنزیل، و عاشورا، تأویل آیة الیوم یئس الذین کفروا من دینکم»
غدیر، تنزیل آیه شریفه «الیوم یئس الذین کفرو من دینکم فلا تخشوهم واخشون» و به دنبالش هم «الیوم اکملت لکم دینکم و اتممت علیکم نعمتی و رضیت لکم الاسلام دینا». تنزیل «الیوم یئس الذین کفرو» روز شریف غدیر است. به ذهن قاصر آمد که با یک بیانی، تاویل «الیوم یئس الذین کفرو» روز عاشورا است.
و این هم اقتباس شده است از همان حدیث معروفی که فریقین نقل کردند که «یا علی انا اقاتل علی التنزیل و انت تقاتل علی التاویل» که عبارت دیگر از حدیث خاصف النعل معروف است. آیات شریفه برای نصرت دین خدا که اسلام است و در حقیقت هم با ایمان واقعی یکی است، ولو تا در دنیا هستیم اسلام، مجرای ظاهرش، اصل شریعت ختمیة روی حساب ظاهر است، ایمان در آن نهفته است برای روز «تبلی السرائر»؛ و لذا پیامبر خدا صلی الله علیه و آله و سلم مقاتلهشان بر تنزیل بود، اوامر الهی در کتاب خدا که مبارزه با شرک و کفر میکردند.
اما «تقاتل علی التاویل»؛ در مقاتله بر تنزیل، ده سال اول در مکه، سه سال در شعب، چه سختیهایی کشیده شد. آنها را دیگر خدا خودش میداند. آنها صبر برای اصلی بود که نهال اسلام یک کمی رشد بکند.
بعد اگر هجرت نبود، محو این نهال میشد، محو اسلام میشد. نمیگذاشتند. خلاصه میآمدند میکشتند؛ لیلة المبیت برای چه بود؟ جمع شده بودند شهید کنند حضرت را. محو اسلام میشد اگر هجرت نبود.
با هجرت مبارک حضرت، محو اسلام از دست کفار گرفته شد ولی کفار هنوز امید داشتند. در زمانی که در مدینه تشریف داشتند، زمان «اقاتل علی التنزیل» شد؛ چه سختیهایی با همان مقاتلهای که در جنگها، غزوه ها، سریه ها تحقق پیدا کرد، سختیهایی که توصیفش مشکل است. ولی کفار امید داشتند. میگفتند حالا این یک نفر است، میرود، خلاصه روزی وفات میکند، بعدش دیگر نمیگذاریم پا بگیرد.
آمد و آمد تا روز غدیر. روز غدیر خدای متعال که تدبیر امر دینش را میکند میداند غدیر چه شد و لذا خدای متعال میفرماید: «الیوم یئس الذین کفرو من دینکم». امروز دیگر روز یأس کفار است از اینکه طمع کنند اسلام را محو کنند. اگر پیامبر خدا هم بروند، امیرالمؤمنین جایشان هستند و این سلسله میرود تا ذریه طیبه و معصومین علیهمالسلام. «یئس الذین کفرو من دینکم».
پس روز یأس اصل محو دین اسلام روز غدیر است. آیه شریفه هم تنزیلش مال غدیر است. الیوم یئس؛ همه سختیهایی که کشیدید، امروز سبب شد آن سختیها و مقاتلهها نتیجه داد و در روز غدیر یأس آنها شد از محو اسلام.
از اینجا کفر تنزیلی، کافر و مشرک در ظاهر، مایوس شد از اینکه این دین را بتواند محو کند. اما نوبت به چه رسید؟ نوبت به طمع نفاق و منافقین رسید در محو دین، در محو ایمان. شروع کردند کارشان را با رزیة یوم الخمیس، و با فاصله کوتاهی در سقیفه، و دستگاه عظیم نفاق شروع کردند برای اینکه اصل دین را از بین ببرند.
چه شواهدی هم دارد در اینکه نفاق میخواست اصل دین را از بین ببرد، حتی همین اسلام ظاهری را. اما نمیشد. میخواستند به مراحلی طی کنند بروند جلو، مرتب خدای متعال «یریدون لیطفئوا نور الله والله متم نوره»، مرتب خدای متعال مکاید اینها را نقش بر آب میکرد. ولی قوام کارش صبر بود، غصه بود، «صبرت و فی العین قذی و فی الحلق شجی». بیست و پنج سال صبرهایی کشیده شد که معادل بود با آن صبرهای حضرت در ده سال مکه و سه سال شعب ابیطالب.
این صبرها برای حفظ چه چیزی بود؟ اینکه منافقین طمع داشتند در اینکه ایمان را که ولایت امیرالمؤمنین علیه السلام بود، اصل نبوت پیامبر خدا صلی الله علیه و آله و دین بود، اول ولایت را جلویش را گرفتند با نفاق که پیروز ظاهری هم شدند. حالا در درازمدت اصل دین هم به تبع محو ولایت... خب، صبری که امیرالمؤمنین کردند سبب شد اینها نتوانند ولایت را محو کنند. خلاصه تا حضرت بودند، کارشان را نمیتوانستند بکنند، میبینید هفتاد بار هم «لولا علی لهلک عمر» آمد. در چنین فضایی ولی طمع داشتند که ولایت را محو کنند. برنامه هم ریختند امیرالمؤمنین را شهید کنند. حضرت زهرا را که شهید کردند که اساس حافظ ولایت بودند؛ ولی خود امیرالمؤمنین را در نقشه داشتند. ولی حضرت با خون دل نگه داشتند. اینها طمعشان در محو ولایت، طمع نفاق در محو ولایت، ثابت بود مشغول کار بود.
خب حالا رسید به یک نقطهای که اگر این نقطه به یک نحوی جلو میرفت، طمع نفاق در محو ولایت منجز میشد. یعنی موفق میشدند، توفیق شیطانی؛ که آنها به خیال خودشان موفق میشدند که این کار را انجام بدهند. چه کاری را؟ محو ولایت. در خلافت اولی و دومی شرایط طوری بود و طوری جلو رفت که زمینه محو ولایت فراهم نبود. اولی دومی را تعیین کرد خودش. خب، این خلافت دومی بسیار طمع در محو ولایت را قوی میکرد. ده سال هم چه کارها کرد. بعدش شرایط یک دفعه با کار ابولولو مواجه شد، ضربت خوردن خلیفه دوم پیش آمد و اینجا شرایط فراهم نبود که مثل عبدالله بن عمر تعیین بشود. کسانی بودند که نوبت به او نمیرسید یعنی اصحاب شش نفره شورا. گفته شد که اگر ابوعبیده جراح بود، یا سالم بود، اگر اینها بودند من آنها را تعیین میکردم ولی حالا هیچ کدام نیستند. لذا شورا تعیین کرد. شورای شش نفره سر جایش هم بحث کردند که میدانست که چنین شورایی عبدالرحمن بن عوف چه کار میکند و خلاصه عثمان میشود.
این بود که برای انجاز آن طمع محو ولایت تعیین شورا کار را جلو برد. عثمان آمد سر کار که توسط او باز مقدمات فراهم بشود برای چه؟ برای اینکه خلاصه دنیا بگذرد، زمان وفات علی هم میگذرد و نسیا منسیا میشود همه این تشکیلات غدیر و نصب ولایت و مسئله ولایت. خب عثمان آمد سر کار همین سیزده سال چه کارها؛ اما آن چیزی که میخواهم عرض کنم خیلی مهم است که آن بزنگاه کار است، آن قضیه کشته شدن عثمان است.
خلیفه اول وفات کرد، دومی کشته شد، سومی هم کشته شد. کشته شدن یک دفعه فضا را بحرانی میکند، صحنههای جدیدی پدید میآورد.
نکتهای که خیلی مهم است این که ولو کشته شدن عثمان خیلی آثار ناجوری داشت و الان هم دارد از همان روز، اما چارهای هم نبود. یعنی آثار بد کشته شدن او بسیار کمتر بود فسادش و بدیش از اینکه عثمان خودش راحت در بستر بمیرد.
چرا؟ چون خودش از قبل گفت در مسند احمد بن حنبل هم آمده، استشهاد کرد به کار پیامبر خدا صلی الله علیه و آله و سلم و بعد گفت که قسم هم شاید خورده آنطور که به خاطرم میآید {در نقل ضعفاء کبیر عقیلی} که اگر تمام کلیدهای بهشت در دست من عثمان باشد همهاش را میدهم بنیامیه «لو أن بيدي مفاتيح الجنة لأعطيتها بني أمية حتى يدخلوا من عند آخرهم».
شما ببینید چنین کسی بخواهد وفات کند، میگذارد خلافت از بنیامیه در برود؟ ابوسفیان تا شورا رای را به عثمان دادند، زمان وفات عثمان که نبود، قبلش همان زمانی که خلافت عثمان پیش آمد معروف است به این مضمون گفت «معشر بنی امیه تلقفوها تلقف الکره فوالله ما من جنة ولا نار»؛ مثل توپ به همدیگر پاس بدهید. مبادا بگذارید این خلافت از دست شما بنیامیه در برود. و عثمان قطعا این کار را میکرد اگر در شرایط عادی کشته نشده بود در بستر میبود و خلیفه و وصیت و دم و دستگاه عظیمی به پا میشد برای ادامه خلافت در بنی امیة.
و نکته مهم این است که اگر عثمان وصیت میکرد و خلیفه اموی بعد از او میآمد و خلافت مستمر میشد در بنیامیه، بلا ریب ولایت محو میشد. یعنی خوب وارد بودند که چه کار کنند که امیرالمؤمنین که از دنیا رفتند و ذریهشان رفتند، اثر در آثارشان نماند.
نوشتن حدیث و تحدیث و اینها را که ممنوع کرده بودند، ممنوع هم بود تا صد سال. اینها که ممنوع بود، این هم وصیت میکرد و مستمر میشد خلافت ببینید چه دم و دستگاهی میشد.
لذا اینجا جایش بود که امیرالمؤمنین صلوات الله علیه فرمودند نسبت به قتل عثمان، من نه موافق بودم نه مخالف. موافق نبودن حضرت خب خلیفه را ریختند بکشند با آن لوازم عجیبی که داشت. اما چرا مخالف نبودم به خاطر اینکه اگر میماند مفسدهاش بالاتر بود. اگر میماند خلافت را در بنیامیه مستمر میکرد و این محو ولایت بود و محو ولایت در درازمدت مساوی بود با محو اسلام.
شاهدش حرف معروف معاویه، من اشاره میکنم برای اهل فضل، گفت در نقل موفقیات ابن بکار: «الا دفنا دفنا». مغیره آمد، نقل معروف که آیتالله بهجت قده چقدر این را میگفتند، اوقاتش تلخ بود پسرش گفت چه شده؟ گفت «جئت من عند اخبث الناس». گفتم حالا دیگر به اینها خوبی بکن، گفت «هیهات هیهات. ابوبکر رفت اسمش نماند. عمر رفت با خودش اسمش را هم برد. عثمان رفت همین طور، اما این ابن ابی کبشه» که تعبیر جسارت آمیز معاویه بود، «در پنج وقت در ماذنهها اسمش را میبرند. اگر ما این را دفن نکنیم تا در قدرتیم، دفنا؛ ما هم روزی اسممان هیچ کجا نخواهد بود.»
یزید هم به خیال خودش پیروز شده بود همان شعر معروف را خواند: «لیت اشیاخی ببدر شهدوا» که من انتقام را گرفتم، بعد میگوید «لعبت هاشم»، سبحان الله نعوذ بالله تعالی، «لعبت هاشم بالملک».
****************
خلاصه با کشته شدن عثمان و عدم انجاز محو ایمان توسط جریان نفاق، ما وارد مرحله جدیدی شدیم. مردم که فهمیده بودند خب آمدند با امیرالمؤمنین صلوات الله علیه بیعت کردند. اما مگر معاویه و سایر کسانی که این مسیر پسندشان نبود، آرام مینشستند؟
اینجا بود که قتال علی التاویل شروع شد. بعد از آن خوندل خوردنهای بیست و پنج ساله، حالا قتال با منافق، ظاهرش مسلمان است اما باطنش کفر است. در چنین فضایی قتال میشود علی التاویل؛ یعنی آن که کشته میشود در باطن یک جور است و در ظاهر جور دیگر، در ظاهر مسلمان است، اما در باطن نفاق است و سعی نفاق برای محو ولایت، برای محو ایمان بالمعنی الخاص که در واقع با اسلام اخروی حقیقی هوهویت و تساوی دارد ولو در احکام ظاهری مادامت الحیاة الدنیا یک تفاوتهایی به مصالحی که بعضیاش مخفی است ولی غالبش بر عقلای بشر مکشوف میشود اگر دقت کنند اینها تفاوتهایی گذاشته شده است.
بعد که امیرالمؤمنین آمدند و قتال شروع شد: «تقتل بعدی الناکثین والقاسطین والمارقین». اینها شروع شد و لذا حضرت فرمودند: «انا فقأت عین الفتنه ولم یکن لیجتری علیها احد غیری». یعنی این فضا این فتنه، فتنهای است که حتما برای بقای ایمان و برای اینکه طمع منافقین در محو ایمان نتواند به سرانجام برسد، این قتال نیاز بود.
خب آمد و تا منجر شد به شهادت امیرالمؤمنین صلوات الله علیه. حالا معاویه با آن جریانات و مظلومیتهایی که حضرت داشتند، دارد کار را ادامه میدهد و با لطائف الحیلی که بر اهل فضل پوشیده نیست، خودش را در مقامی میآورد که لشکر امام مجتبی سلام الله علیه را از هم بپاشاند و بلکه پاشاند و لوازم بعدیاش.
اینجا صلح امام مجتبی علیه السلام اگر نبود، باز از نقطههای عطف بود برای محو ایمان. چرا؟ به خاطر اینکه شرایط بیرونی طوری بود که یک جنگی که صورت گرفته بود بعد از جمل و صفین، جنگشان هنوز ادامه میخواست پیدا کند، هر چند با حکمیت یک توقفی حاصل شده بود. بعد از آن، جنگ صفین ادامهاش میشد زمان امام مجتبی سلام الله علیه؛ و جنگ صفین به اصطلاح یک جنگ منظم متقارن بود؛ دو تا لشکر عظیم با هم.
پیروزیها در جنگ متقارن، در جنگهای منظم، وقتی یک طرف پیروز میشود تاریخ را او مینویسد، سرنوشت کار را او تعیین میکند و آن که مغلوب میشود دیگر نسیا منسیا میشود. خب چون جنگ صفین یک جنگ متقارن برابر بود، اینجا صلح امام علیه السلام سبب شد محو ایمان نشود. چرا؟
چون اگر رو تقدیراتی که خدای متعال میداند، و امیر المؤمنین ع هم در نقل غیبت نعمانی در جنگ جمل لواء رسول الله ص را آوردند اما در ابتدای جنگ صفین اشاره فرمودند که چون این جنگ پیروزی ندارد آن لواء را نمیآورم و این لواء دیگر بسته شد و فقط حضرت مهدی ع آن را میگشایند، لذا اگر ادامه این جنگ صفین را معاویه غالب میشد و امام را شهید میکردند، حضرت سیدالشهدا را شهید میکردند، غلبه یک جنگ برابر منظم متقارن بود، دیگر بنیامیه و دستگاهشان غالب میشد، اثر در آثار ایمان و ولایت و مطالب اصلی دین خدا نمیماند و زمینه فراهم میشد برای همان چیزی که خودش گفت که «الا دفنا دفنا». باید از بین ببریم.
و پسرش هم یزید به خیالش که الان دیگر همه کار تمام شده است لذا گفت: «لیت اشیاخی ببدر شهدوا». لذا گفت: «لعبت هاشم». گفت حالا دیگر ما این کار را تمام میکنیم.
در نقل دیگری هم در تاریخ دمشق ابن عساکر که آن دایه یزید میگوید: یزید در جواب آن شخص گفت: «كلما طلع منهم طالع أخذته سيوف آل أبي سفيان» که یکی گفت این علی بن الحسین را هم بکش اینها بعداً هی هر کدام میروند وا حسینا شروع میکنند. از سر غرور ولی نمیدانست یزید که خدای متعال چه دارد بر زبانش جاری میکند. از سر غرورش گفت نترس، هر کدام از اینها یک ذره بخواهند سبز بشوند «طلع منهم طالع»، اگر هر جوانهای از این بنیهاشم بخواهد سر در بیاورد و ادعا کند و حرف بزند وا حسینا بگوید، «اخذته سیوف آل ابی سفیان»؛ آل ابی سفیان محوشان میکنند. اینقدر قدرت داریم که ما از زنده ماندن علی بن الحسین صلوات الله و سلامه علیه باکی ندارم. خب خدا میخواست حجت خودش را حفظ کند تا معلوم بشود که عاشورا چه شده و ادامهاش چه خواهد شد که حالا اصل مقصود من اینجا است.
پس صلح امام مجتبی سلام الله علیه، سبب جلوگیری از محو ایمان بود. خود امام ع اشاره فرمودند که صلح من بهتر است از انچه آفتاب بر آن تابیده، اگر این صلح نمیشد و یک طرف جنگ متقارن به پیروزی میرسید، آن طرف دیگر را محو میکرد؛ محو بالکل، نسیا منسیا. و این نشد. امام ع به نقل کمال الدین در جواب اعتراضات فرمودند: لیس منا الا و فی عنقه بیعة لطاغیة زمانه الا ابن حیرة الاماء، که بیانگر یک منظومة عقدیة است، خب حضرت صلح کردند، آمد، معاویه رفت، یزید آمد جایش.
حالا چه؟ حالا میخواهد با زور، «فليکن مع الجواب رأس الحسین» با زور میخواهد از حضرت بیعت بگیرد و در واقع که اصلا کاری به بیعت او نداشت، تنها رقیب مهم خودش را امام حسین میدانست، هر جوری بود حضرت را به لطائف الحیل میکشت. ابو مسلم برای بنیالعباس چقدر خدمت کرد، وقتی احساس خطر کردند او را کشتند، و یا قبل او ابو سلمه را هم همینطور کشتند. منظور میدید رقیب اصلی او حاضر باشد! نه طاقتش را نداشت. هر چند پدرش معاویه او از تعرض به امام ع منع کرده بود و میفهمید که چه لوازمی دارد.
خلاصه وقتی آمد، امام «خرج منها خائفا یترقب»؛ با آن برنامهای که پیش آمد، خود امام خواندند آیه شریفه را، از مدینه آمدند بیرون، و سپس مکه و جریانات بعدی، و برای اینکه احترام حرم بماند به طرف عراق و برنامههایی که همه میدانند.
و در این سفر امام علیه السلام اسراری را همراه کردند که سر بودن آن در مقصود ما بسیار دخیل است، مثلا در وقت خروج از مکه صریحا فرمودند کأنی باوصالی.... گویا میبینم که گرگها بندبند بدنم را پاره پاره میکنند، یعنی صحنه شهادت خود را با اشاره غیبی ذکر کردند، چه کسی وقتی برای جمع قشون و هدف حکومت میرود ابتدا صحنه شهادت خودش را برملا میکند؟ و به همراهیان میفرماید: من کان باذلا فینا مهجته موطنا علی لقاء اللله نفسه فلیرحل معنا؟ چه کسی در این سفر با خود مشتی زن و فرزند میبرد؟ ابن عباس که نمیشد با حرف معمولی جواب او را داد که گفت پس چرا با خود این زن و فرزند را میبری؟ امام ع ادامه دادند: شاء أن یراهن سبایا، در تمام طول تاریخ یک مورد پیدا کنید که کسی برای هدفی اجتماعی سیاسی که در معرضیت جدال و جنگ است در سفر ابتدایی خود همراه خودش زن و فرزندش را برده باشد، در بین قیام کنندگان از زیدیه دهها نفر قیام کردند که اولین آنها جناب زید بن علي ع بود، آیا یک نفر میتوان در بین انها یافت که در سفر قیام با خود زن و فرزند برده باشد؟ هر کسی میفهمد که باید با جنگجویان رفت و اگر پیروزی حاصل شد سپس زن و فرزند را آورد، و عجیب آنکه امام ع حتی پس از رسیدن خبر شهادت حضرت مسلم هم با زن و فرزند ادامه دادند، و حال آنکه کار سادهای بود که در آن هنگام بعض جوانان بنی هاشم را مامور میکردند تا زنان و فرزندان را به مدینه ببرند، این اسرار و قرائن دلالت میکند که ماموریت الهی امام ع برپا کردن یک صحنه تمام عیار مظلومیت است که پتانسیل تجدیدپذیری و پشتوانه مستمر برای یک حشر عظیم اجتماعی در طول تاریخ دارد تا بتواند میلیونها داغدار و عزادار از صمیم قلب را به سوی حرم کربلاء سرازیر کند.
نکته اینجا است، آن چه که همه عرض من در این چند کلمه هست سر این است که: جنگ کربلا یک جنگ نابرابر بود. جنگی بود که همه میدانستند یک کسی که الان قدرت مطلقه دستش است، آمدهاند یک گروه محدودی را محاصره کردند که همهشان را درو کنند به خیال خودشان و محو کنند. اینجا وقتی پیروز میشود، پیروزی است که هر چند خیالش میرسد میتواند محو کند آنها را؛ اما چون در اینجا جنگ نابرابر است و بر خلاف جنگ متقارن که مغلوب هم خودش رجز انا رجل میخوانده در قبال او، و وقتی مغلوب میشود همه میگویند خب جنگ بود و مغلوب شد، اما در جنگ نامتقارن نابرابر، کسی که مغلوب میشود مظلوم است. چون اینها محاصرهاش کردند، یک تعداد کمی مظلومانه شهید شدند در مقابل یک سپاه عظیم، و آن هم به نحو نزول بر حکم، که حضرت علی اکبر سلام الله علیه در تاریخ میخ این امر را کوبیدند برای پدرشان صلوات الله علیه که چه؟ نگاه کنید همه تواریخ شیعه و سنی آوردند رجز حضرت علی اکبر سلام الله علیه را که خودشان را ابتدا معرفی کردند، بعد چه فرمودند؟ فرمودند که: «والله (یا تالله) لا يحکم فينا ابن الدعی»؛ لا يحکم فينا. یعنی الان رسیده به ذلت، هیهات منا الذله. ما را اجبار کردند بر نزول بر حکم ابن الدعی، عبیدالله بن زیاد ملعون. یعنی همه برویم تسلیم بشویم و کار دست او، اشاره کند همه ما را بکشند به بدترین وجه که میکردند سر جایش بحثش شده، و یا اینکه نه، بگوید مثلا کذا. لا یحکم فینا، والله تالله لا یحکم فینا ابن الدعی. حضرت علیاکبر اینها را جاودانه کردند، میخش را کوبیدند. به هر تاریخ شیعه و سنی هر منصفی مراجعه کند ببیند این رجز حضرت بود برای اینکه بگویند پدر من در شرایطی شهید شد که از او خواسته بودند نزول بر حکم ابن الدعی را. تسلیم بشوند هر چه او گفت اشاره کرد گردن همه را بزنند، نکرد اختیار دست او.
و این بالاترین ذلت بود، حضرت فرمودند: «الا ان الدعی بن الدعی قد رکز بین اثنتین بین السلة و الذلة و هیهات منا الذله، یابی الله ذلک لنا و رسوله و حجور طابت و طهرت»، ابا دارند آن دامنهای پاک که ما اینجور ذلتی را بپذیریم. روشن هم هست بر هر عاقلی. خب ببینید نزول بر حکم یک مظلومیت آشکار است در یک نزاع نابرابر. کسی که این ذلت را نپذیرفته و شهید شده، پیروز او توهم میکند که این مظلوم را نسیا منسیا میکنم، اما ابدا دیگر ممکن نیست. ذهن عموم عرف عام مدافع مظلوم است، فطرتشان مدافع مظلوم است. میگویند در یک نزاع نابرابر شما مظلومانه کسی را شهید کردید. این نمیگذارند دیگر بماند، نسیا منسیا بشود، بتواند آن دشمن کار خودش را انجام بدهد در اینکه محو کند ایمان را.
خب خدای متعال، به آن احتمالی که من میخواهم عرض کنم، کتاب او تنزیل دارد روز غدیر فرمود: «الیوم یئس الذین کفرو من دینکم». تنزیلش با این شد، دیگر مأیوس شدند اسلام را بتوانند از بین ببرند. اما نفاق کار خودش را شروع کرد. روز عاشورا چون صبغه نزاع، نزاع نابرابر، و مظلومیت در کمال مظلومیت، و شقاوت پیروز میدان ظاهری در کمال شقاوت، قساوت و ظلم بود، این دیگر تمام شد کار اینکه نفاق بتواند ایمان را محو کند. تمام شد.
یعنی حضرت سیدالشهدا صلوات الله علیه در یک روز، به شعر معروف، آن بساطی را که گستردند عمری شامیان، نیمروز آن شه به دشت کربلا برچید و رفت. آن بساط تمام شد. الیوم یئس الذین نافقوا. آنهایی که در لباس نفاق طمع داشتند ایمان را و بعدش اساس دین و اسلام را به دنبالش و اذان و همه چیز را از بین ببرند، با این روز عاشورا دیگر تمام شد. یعنی دیگر ممکن نیست.
و لذا اینکه حضرت زینب سلام الله علیها در خطبه خود با قاطعیت فرمودند: «کد کیدک و اسع سعیک فو الله لا تمیت وحینا و لا تمحو ذکرنا» دلالت روشن دارد که روز برادرم روز یأس نفاق از محو ایمان است.
و لذا هم بعدش میبینیم توابین شروع شد، مختار آمد، چه کارها شد تا الیوم که ما داریم میبینیم که هر سال روز عاشورا و اربعین چه دم و دستگاهی است. یعنی دیگر یئس الذین نافقوا. منافقین بروند بمیرند که ممکن نیست با روز عاشورا که انجام شد، این شهادت مظلومانه، بتوانند این را محوش کنند، ولایت را محو کنند، این تاویل آیه شریفه میشود پشت تنزیلش که در روز مبارک غدیر است.
خب بعدش چه شد؟ میبینید بعدش معصومین علیهمالسلام برنامهشان را، نظم معارف دین را، و نظم فرایند امور تا روز ظهور حضرت بقیة الله صلوات الله و سلامه علیه، همه اینها را گفتند، و حتی با لحن عتاب «اف اف ما انا لهؤلاء بامام» در نقل کافی شریف، پرده از یک منظومهای از عقائد و معارف برداشتند.
امام سجاد سلام الله علیه، در آن نقلی که در ناسخ التواریخ از کتاب حبیب السیر که مراجعه به اصلش هم شد، نقل میکند، معاویه بن یزید که خودش را خلع کرد، به نقل حبیب السیر گفتهاند پس تو کی را میگویی؟ گفت حق مال علی بن حسین سلام الله علیه هست. بروید سراغ او، اما من میدانم قبول نمیکند. یک جور خبری داشت، فتانتش بود. به طور قطع از زمان امام سجاد سلام الله علیه تا زمان غیبت و الی الان زمان معصومین، احدی از کفر طمع محو اسلام نمیتواند بکند و احدی از حزب نفاق طمع محو ایمان و ولایت نمیتواند بکند. عاشورا تمام کرد. الیوم یئس. تمام شد این که بتوانند...
و لذا امام سجاد سلام الله علیه دیگر خیالشان جمع است، حجت خدایند، خبر دارند که تاویل «الیوم یئس الذین نافقوا» محقق شده است. لذا حضرت شروع میکنند بستر نشر تثبیت معرفتی ولایت و امامت را و ذریه طیبهشان همه معصومین علیهمالسلام اینها دارند.
ولی اگر نفاق، کفر، در محو اصل اسلام و محو اصل ایمان مایوس شدند که اینها دیگر نمیتوانند کاریاش کنند به عنوان یک معرفت، به عنوان یک نظر، به عنوان یک نظام معرفتی، به عنوان امری که ایدههایی است برای عدهای که میفهمند مطلب را اگر نمیتوانند محوش کنند، اما در اجرا مانع شدند، ظلم و فساد ادامه دادند، دادند، لذا وعدهای که قرآن کریم میفرماید: «هو الذی ارسل رسوله بالهدی ودین الحق لیظهره علی الدین کله ولو کره المشرکون»، این «لیظهره» اجرایش است. یک ظهور میخ معرفتی کوبیدن، این «لیظهره» شده است. یعنی «الیوم یئس الذین کفرو والذین نافقو». و لذا «لیظهره»، این دین غلبه را پیدا کرده، مایوساند دشمنان او از اینکه با این شأن اسلامیتش، ایمانیتش، ولایت و اینها را محو کنند. ولی در مقام اجرا نه، «یملاء الله الارض به قسطاً و عدلاً بعدما ملئت ظلماً و جوراً». ادامه میدهند که زمین پر میشود و «ظهر الفساد فی البر والبحر بما کسبت ایدی الناس»، اینش هست. اصل دین بقایش بیمه شده «یئس». اما اجرایش اینها نه، تمام در حال مظلومیت، در حال صبر و غصه برای مؤمنین تا آن روزی که وعده الهی است.
خب این در کجا است؟ «لیظهره» برای مرحلهای که در اجرا هم غالب بشود حالا دیگر صحبت ایمان و کفر نیست، حالا دیگر نمیگویند کافر، مؤمن، منافق؛ اصلا صحبت ظلم و جور است، صحبت جانشینیاش است به عدل و قسط. اینجاست که زمان غیبت کبرا که طی میشود، آیه شریفه «الیوم یئس» معنای خودش را داشته اما «لیظهره علی الدین کله» هم مرتبه اول خودش را داشته با آن «یئس»، اما آن تاویل اعظمش و ظهور مطلقش بر همه «علی الدین کله» کی است؟ تاویلش تو آیه شریفه دیگری است که به وضوح بیان میفرماید: «یا ایها الذین آمنوا من یرتد منکم عن دینه».
این ارتداد ببینید: دین دیگر مستقر است، ایمان هم مستقر است. «یئس الذین کفرو» چه منافقشان چه کافرشان و مشرکشان، آنها مأیوس شدند. اما ارتداد پیدا میکنند، برمیگردند، فساد میکنند، فتنهها به پا میکنند، «من یرتد منکم عن دینه». برای اجرای این دینی که اصلش مایوسید از بینش ببرید، برای اجرایش در آینده «فسوف ياتی الله بقوم يحبهم ويحبونه اذلة علی المؤمنين اعزة علی الکافرين يجاهدون فی سبيل الله ولا يخافون لومة لائم». آن یک مجاهدهای است برای چه؟ برای دینی که «لا یبقی من الاسلام الا اسمه». این دینی که اصلش مانده به معنای این که یک دین الهی است، اما اجرایش، تثبیتش، بهرهمند شدن از آثار معارفش و احکامش اینها روی زمین مانده بوده، «لا یخافون لومة لائم یجاهدون». آنها میآیند در آن زمان ظهور حضرت به مرحله اجرای کامل میرسانند این دین را.
بنابراین با این خلاصهای که عرض کردم، حاصل عرض من این شد به عنوان احتمال، که آیه شریفه «الیوم یئس الذین کفرو» یک تنزیلی دارد روز مبارک غدیر است، «یئس الذین کفرو» مشرکین مال آن روز. یک تاویلی دارد مثل «قتال علی التاویل»، این هم تاویلش وقوع عاشورای سیدالشهدا است. یعنی درست در روز عاشورا «الیوم یئس الذین کفرو» باطنا منافقین از اینکه دیگر چه بشود... آن غروری هم که یک روز دو روز بود فوری عقلایشان حتی همان زمان خود یزید هم نگاه کنید آن سرزنشها و مطالبی که سایرین اطرافیانش حتی گفتند، آنهایی که زیرک بودند سریع مطلب را میفهمیدند، گفتند تمام شد، با کشته شدن حسین همه چیز ما بر باد رفت. فهمیدند دیگر میخ ولایت کوبیده شد. حضرت سیدالشهدا «بذل مهجته فيک ليستنقذ عبادک من الجهالة وحيرة الضلالة». این ضلالت ضلالت در ایمان است. ایمانی که برمیگردد به اسلام عام اما جوهره آن است. «حیرة الضلالة بذل مهجته». این دیگر یئسوا. این هم میشود تاویل «الیوم یئس». و «فسوف یأتی الله بقوم» میشود تاویل و بلکه وجه جمعی بین تنزیل و تاویل در چه؟ در ظهور حضرت برای «من یرتد منکم عن دینه».
اما آیه بعد آن بیان میفرماید: «انما ولیکم الله و رسوله...»، نه الان «انما ولیکم...»، ولی شما معلوم شده، میخش هم کوبیده شده، «یئس الذین کفرو» هم تمام است برای هم کفار هم با روز عاشورا برای اینکه بتوانند ایمان را، ولایت را محو کنند این هم تمام شده، فقط میماند «من یرتد منکم عن دینه»، هر چه فساد و فتنه باشد جبرانش، استدراکش خدای متعال در بالاترین وجه انجام میدهد که تو آن روایت به حضرت عرض... که اینجوری که ما میبینیم همه جهنمیاند، پس چه غرضی از دین و نزول دین الهی چطور محقق میشود؟ حضرت فرمودند اگر شاید اینجا پرده جلوی چشمت کنار برود زمان ظهور امر ما را ببینی که چقدر چقدر نفوس و مردم بهشتی میشوند، میبینی این فاصله این زمان غیبت این فتنههایی که میآید و عدهای گمراه هستند، آن بهشتیها غایت خلقت را در آن مرتبه بالایش محقق میکنند ولو همین فاصله هم تا زمان ظهور بشود برای آن کسانی که هدایت را خدای متعال روزیشان بکند، برای آنها هم بالاترین مقامات و درجات هست. والحمدلله رب العالمین وصلی الله علی محمد وآله الطیبین الطاهرین و سیعلم الذین ظلموا ای منقلب ینقلبون
***********************
یادداشت قبل از فایل صوتی:
نکتهای در اینکه تنزیل الیوم یئس الذین کفروا من دینکم، غدیر است، و تاویل آن عاشورا است:
اگر صبر در مکه تا شعب نبود محو اسلام میشد
اگر قتال تنزیل نبود محو اسلام میشد
با غدیر، الیوم یئس الذین کفروا من دینکم
اگر صبر بر نفاق سقیفه نبود محو ایمان{اسلام حقیقی} میشد
اکر عثمان خودش میمیرد محو ایمان میشد-مفاتیح الجنان اعطیتها بنی امیه-تلقفوها تلقف الکرة
اگر ادامه نبرد صفین با شکست امام مجتبی ع مواجه میشد چون کارزار برابر بود، محو ایمان میشد
برنامه ریزی نفاق برای محو حتی اسلام توسط الا دفنا دفنا و شعر لعبت هاشم، و در عاشورا با شهادت مظلومانه در نبرد نابرابر برای اجبار بر بیعت و سپس نزول بر حکم ابن زیاد، یأس نفاق از محو اسلام و ایمان-لا تمحو وحینا و ذکرنا
یأس کفر و نفاق از محو اسلام و ایمان، مرتبهای از «لیظهره علی الدین کله» است، اما توانستند که هر چند محو نکردند اما از پیاده شدن آن جلوگیری کنند، و لذا نوبت مقابله عدل و قسط با ظلم و جور شد، که ازدیاد ظلم و جور و صبر در زمان غیبت مقدمه «لیظهره علی الدین کله» به نحو اتم و اکمل است.
و اشاره به تاویل یا تنزیل لیظهره به نحو اتمّ در آیه شریفه سوره مبارکه مائده (یعنی همین سوره آیه یاس کفار و منافقین و همین سوره آیه ولایت و وسیلة و غدیر و نقض عهد و...) شده است که من یرتدّ منکم عن فسوف یأتی الله بقوم، که اشاره به ظهور حضرت صاحب الامر عجل الله تعالی فرجه الشریف است، و تدارک میفرماید مفاسد تلاش منافقین برای جلوگیری از اجرای اسلام هر چند از محو آن مأیوس هستند.
*********************
بخش لینکها:
سامانه بينش شيعي
رجز مشهور حضرت علي أکبر ع دال بر نزول بر حکم و هیهات منا الذلة-لا یحکم فینا ابن الدعي
عثمان-لو أن بيدي مفاتيح الجنة لأعطيتها بني أمية حتى يدخلوا من عند آخرهم
ليت أشياخي ببدر لعبت هاشم بالملك
منابع شعرخوانی یزید به ترتیب تاریخ
توارث بنی امیه شعر ابن زبعری
فهرست ترتیب کتب بر حسب زمان
تشکیک و انکار
اصل شعر ابن الزبعری-لیت أشیاخي ببدر
فو الله لا تمحو ذکرنا و لا تمیت وحینا-یزید به تبع پدرش در صدد محو وحی بود
يزيد لبس قميص عثمان الذي قتل عثمان فيه ملطخا بالدم
معوية چرا يزيد را خليفه كرد؟
و ليكن مع الجواب رأس الحسين بن علي ع
سعي بني امية في محو آثار علي ع
لعن وسبّ بنی امیة نسبت به امیرالمؤمنین ع
شيعه نماز با بني اميه نميخواندند
توارث بني اميه شعر ليت اشياخي
حذف آل
استلحاق
صالح الحسن ع معاوية هداكم بأولنا وحقن دماءكم بآخرنا
قدرت دروغگوئي بني امية
لم تختلف أمة بعد نبيها
تلقفوها تلقف الكرة
برئت الذمة ممن ذكر معاوية بخير-۲۱۱هجري
كتاب المعتضد في شان بنى اميه-۲۸۴هجري
فهرست مطالب بني أمیة
صخر بن حرب ابو سفيان(57 ق هـ - 31 هـ = 567 - 652 م)
عثمان بن عفان(47 ق هـ - 35 هـ = 577 - 656 م)
معاوية بن صخر ابي سفيان(20 ق هـ - 60 هـ = 603 - 680 م)
يزيد بن معاوية(25 - 64 هـ = 645 - 683 م)
معاوية بن يزيد بن معاوية(41 - 64 هـ = 661 - 684 م)
آيا قتل عثمان، يك پروژهـ يا پروسه؟ واگر پروژهـ، بروني يا دروني -از خود معاویة؟
عثمان-لو أن بيدي مفاتيح الجنة لأعطيتها بني أمية حتى يدخلوا من عند آخرهم
شواهد کبروي و صغروي برای مدل وظیفه در زمان غیبت
زیدیة
زمان الهدنة
رزیه خمیس
سر مطهر در صحیح بخاری
لا تمحو ذکرنا
خطبه امام سجاد ع
حیة صغیرة
انکار سبی و اعتراف تواتر آلوسی
حسین منی
احب الله
دمعت قطره
بموتک التکبیرا
برائت ذمه-معاویه در عباسی
منع از مقتل خوانی
زیارت عامت للحسین ع
بردن نساء نشانه هدف قیام-بخصوص بعد از شهادت مسلم س زنها را عوردت ندادند.
باوصالی اصلا مناسب جمع کردن قشون نیست
برداشتن بیعت(شاید چند بار) مناسب تشکیل حکومت نیست
التبيان في تفسير القرآن - الشيخ الطوسي (1/ 6، بترقيم الشاملة آليا)--وينبغي أن يتوقف فيه ويذكر ما يحتمله، ولايقطع على المراد منه بعينه
التبيان في تفسير القرآن - الشيخ الطوسي (1/ 5، بترقيم الشاملة آليا)--بل ينبغي ان يقول: ان الظاهر يحتمل لامور، وكل واحد يجوز أن يكون مرادا على التفصيل.
*****************
این ارسال قبل از ویرایش و تکمیل بوده است:
****************
ارسال شده توسط:
عبدالمجید
Tuesday - 30/6/2026 - 18:31
جزاکم الله خیرا
مطالبی بعنوان شاهد به ذهنم رسید که می توان برای این مطلب عالی و راهگشا یافت که اگر سر برسد بسیاری از قضایای تاریخی و فرمایشات معصومین علیهم السلام در چهار چوبی منظم قرار می گیرد و نقشه راهی برای رفتار شیعه در ادامه مسیر خواهد بود
- جمله معاویه به یزید که با حضرت سیدالشهداء کاری نداشته باش، و او می فهمید چه می شود
- تاکید معصومین علیهم السلام بر احیای عاشورا و ذکر ثواب و پاداش برای عزاداری و بکاء و زیارت حضرت سیدالشهداء علیه السلام تا این راه و حرکت باقی بماند و فراموش نشود
غدیر تنزیل و عاشورا تأویل الیوم یئس الذین کفروا من دینکم-اسلام-کفر-صبر تا هجرت-قتال تنزیل-یأس کفر از اسلام بعد غدیر-ایمان-نفاق-صبر تا قتل عثمان-قتال تأویل-دفع ظفر نفاق-یأس نفاق از ایمان بعد عاشورا