بسم الله الرحمن الرحیم

سال ۱۴۰۵-جلسات مباحثه فقه-فقه الضمانات

جلسه بعدفهرست جلسات مباحثه فقه--فهرست همه بحث‌ها--کتاب الضمان--هوش مصنوعیجلسه قبل

فهرست جلسات مباحثه فقه الضمانات

 فقه الضمانات؛ جلسه 65 20/7/1405

بسم الله الرحمن الرحیم

نبوغ شهید صدر

مطلب دیروز ناتمام ماند؛ صفحه دویست و نوزدهم، از جلد هفتم موسوعه مرحوم صدر، کتاب محاضرات تاسیسیة بودیم. بحث‌های مبنایی خوبی را در ماه مبارک بحث می‌کردند. زحمت کشیدند و این‌ها را در دسترس امثال من طلبه قراردادند. خداوند به همه آن‌ها جزای خیر بدهد.

شاگرد: این کتاب بعد از کتاب الاسس المنطقیه نوشته شده؟

استاد: تاریخشان را نمی‌دانم. البته در حدود سن جوانی بودند که فلسفتنا را نوشتند. مبانی ایشان در فلسفتنا خیلی نزدیک به مبانی کلاسیک منطق ارسطویی است. مثلاً وقتی به جایی می‌رسند، می‌گویند «هذه شبهة فی قبال البدیهی». دوازده سال بعد از فلسفتنا، الاسس المنطقیه را نوشتند. آن هم با نبوغ آسید محمد باقر! معروف است که وقتی استادشان برای ایشان معالم می‌گفتند، زمانی‌که آسید محمد باقر هنوز ریش نداشتند، استادشان می‌گفتند تا آمدم حرف صاحب معالم را بگویم ایشان با همان سن کمشان اشکال کردند. من که کتاب‌های دیگری را خوانده بودم، می‌دانستم که همین اشکال را مرحوم شیخ در رسائل به صاحب معالم دارند. خیلی تعجب کردم! با این سن کم و این ذهن قوی! این نبوغ آقای صدر بود.

استاد ما حاج آقای آسید محمد حسینی نسب، نقل می‌کردند که ما حاج آقای مصباح را به حجره مدرسه خان دعوت کردیم، صحبت شد. البته این تواضع استاد بوده است. ولی خب استاد ما این را از ایشان نقل فرموده‌اند. ولی معلوم است که چقدر این عبارت دال بر تواضع استاد دارد، ولی خب استاد این را گفته اند. گفتند هر یک سال مرحوم آقای مطهری -آن وقت هنوز شهید نشده بودند- در قم به اندازه پانزده سال ما بود. بعد به گمانم گفته بودند آقای مطهری همین نسبت را با آقای صدر دارند. این خیلی است! یعنی این جور نبوغی برای آقای صدر بودند.

شاگرد: این جمله را آقای حسینی نسب فرموده بودند؟

استاد: نه، آقای مصباح فرموده بودند. آقای حسینی نسب از قول ایشان در مدرسه خان نقل می‌کردند.

شاگرد2: استاد معالم مرحوم صدر چه کسی بود؟

استاد: من در شرح حال ایشان خوانده بودم. اسم ایشان را در آن جا برده بودند ولی الآن یادم نیست. ولی در کتبی که در شرح حال ایشان هست، آمده است. تأمل در کلمات ایشان خیلی خوب ذهن را جلو می‌برد، لذا عرض کردم همگی مراجعه کنید. ولی خب خود مرحوم آقای صدر و مشایخ و تلامیذ ایشان، چیزی که از همه مستفیدین می‌خواهند، این است که بی خودی اشکال نگیرند، اما متعبد به کلام هم نباشند. اصلاً درس خواندن برای این است که فکر و تأمل کنند. در ذهنشان اگر سؤال آمد، البته نه این‌که با زور به ذهنشان سؤال بیاورند، این کار غلطی است، ولی اگر تأمل کردند و سؤال آمد، سریع خودشان را اقناع نکنند که تو کجا و فلان شخصیت نابغه کجا؟! تو مقابل چه کسی هستی؟! این جور هم درست نیست. اصلاً عادت نداده‌اند که ابهت علمی باعث شود سؤال نپرسند.

شاگرد: فرمودید بین فلسفتنا و الاسس المنطقیه دوازده سال فاصله است.

استاد: بله، در کتاب الاسس که کتاب خیلی خوبی است، خیلی از چیزهایی که در فلسفتنا می‌فرمودند «هذه شبهة فی قبال البدیهة»، با تحلیل‌های دقیق منطقی و حساب احتمالات، بررسی کرده‌اند. این نبوغ با دوازده سال فاصله این‌طور شده. یعنی نبوغ ایشان را به دوازده سال ضمیمه کنید، آن وقت تفاوت فلسفتنا با اسس خیلی روشن می‌شود. اما این‌که مطالب این کتاب در چه تاریخی افاده شده، به دنبالش نرفته ام.

شاگرد2: ظاهراً این کتاب بعد از الاسس بوده است.

استاد: خیلی خب. پس باید خیلی خوب باشد.

تصویر ذمه و تفاوت آن با عهده در کلام شهید صدر؛ اعتبار ذمه، مالکیت ذمه، شیء وهمی

در مقدمه سوم فرمایش ایشان، در مقاله شبکة الملکیات مطالبی را فرمودند. من سریع خلاصۀ آن را عرض می‌کنم. مطالبی هم در ذهنم هست، می‌خواهم تا شنبه روی آن تأمل کنید.

خلاصۀ فرمایش ایشان این است: ایشان ابتدا در مقدمه ثالثه می‌گویند خدای متعال نفس و قوی را به او داده است، بعداً هم اموال بیرونی را با حیازت مالک می‌شود. تا اینجا رسید که فرمودند: اما همین انسان گاهی نیاز پیدا می‌کند که معاملاتی را روی چیزهایی انجام بدهد که الآن ندارد. یا با این‌که مملوکاتی دارد اما چون می‌خواهد مطلق العنان باشد تا حق دیگری در مال خارجی نیاید که منجر به ضیق او شود، لذا معاملۀ در ذمه می‌کند.

إنّه يقوم باستحداث رمز ومعنى حرفي يشير إلى تلك الموجودات الخارجيّة، ويجعل ذلك المعنى الرمزي أو الحرفي هو مصبّ الملكيّة، وهذا المعنى الرمزي أو الحرفي- الذي سيحدث ويكون مصبّ الملكيّة ومركزها- عبارة عن المال بوجوده الاعتباري، فبدل أن نملّك هذا الشخص منّاً خارجيّاً من الحنطة- فيقع إشكال عدم ملكيّة الآخر للحنطة، أو رغبته في أن يظلّ مطلق العنان في الحنطة التي عنده- نملّكه منّاً اعتباريّاً من الحنطة يملكه بوجوده‏ الاعتباري الرمزي، لا بوجوده الخارجي الحقيقي. وبهذا نكون قد تمكّنّا من تعقّل ملكيّة زيدٍ لمنٍّ من الحنطة على الرغم من أ نّه لا يملك منّاً منها في الخارج، أو على الرغم من أ نّه وإن كان يملك، لكنّه يريد أن يبقى مطلق العنان بالنسبة إلى أمواله الخارجيّة، وأن لا تكون هذه الأموال مشتغلةً مدينةً بحقّ من حقوق الآخرين.1

من ابتدا سوالات را مطرح می کنم.

«إنّه يقوم باستحداث رمز ومعنى حرفي يشير إلى تلك الموجودات الخارجيّة»؛ مشار الیه «تلک» چیست؟ فرمودند در خارج چیزهایی هست که «إمّا لأنّ المملوك- بوجوده الخارجي- غير متحقّق أصلًا»؛ مثلا حنطه را ندارد. یا حنطه دارد ولی فعلا نمی‌خواهد محدود شود. موجودات خارجی یعنی آن هایی که هست ولی او ندارد، یا شأنیت وجود دارد، به آن ها اشاره می کند. این اشاره سبب می شود که بتواند یک وعائی برای آن ها درست کند و بگوید ذمه است.

«فبدل أن نملّك هذا الشخص منّاً خارجيّاً من الحنطة- فيقع إشكال عدم ملكيّة الآخر للحنطة، أو رغبته في أن يظلّ مطلق العنان في الحنطة التي عنده- نملّكه منّاً اعتباريّاً من الحنطة يملكه بوجوده‏ الاعتباري الرمزي»؛ در صفحه دویست و بیست و یک، تعبیر وهمی هم دارند. «لا بوجوده الخارجي الحقيقي».

«وبهذا نكون قد تمكّنّا من تعقّل ملكيّة زيدٍ لمنٍّ من الحنطة على الرغم من أ نّه لا يملك منّاً منها في الخارج»؛ روز اول هم عرض کردم که تقریبا عبارات روشن است که وقتی می گویند ملکیت زید، مقصودشان از زید، صاحب ذمه و کسی است که بعدا مدیون می شود. کاری با دائن ندارند که مالک ذمه مدیون است. پس در این جا که مدام مالک می گویند، یعنی خود مدیون. خود کسی که صاحب ذمه است.

شاگرد: وجود رمزی به چه معنا است؟

استاد: در صفحه دویست و پنجاه و شش معنای رمزی و حرفی را توضیح می دهند؛ «انصبّت الملكيّة على المعنى الآلي الذمّي بلحاظ كونه مرآة للخارج»؛ رمز حالت اشاره دارد. کد است. کد همین طور است؛ چیزی است که صریحا چیزی را نمی گوید ولی حالت اشاره به آن دارد. آیا اصطلاحی در فضایی است که ایشان تدریس می کردند؟! یا خود ایشان این لفظ را مناسب می دیدند و ارتجالا ابداع کردند؟! نمی دانم. اگر شما برخورد کردید به ما بگویید.

شاگرد2: در برخی کتب شهید صدر این کلمه را در معنای اشاره و کد به کار برده است.

استاد: الان هم تعبیر رمز به این صورت است.

شاگرد: تعبیر اشاره چیست؟ چون یک موجود خارجی نداریم که اشاره ی به آن باشد؟

استاد: وقتی می خواهم سوالم را مطرح کنم، به نحوی همین فرمایش شما را مطرح می کنم. امروز دو-سه سوال دارم. مطمئن هستم که وقتی آن را بگوییم، مطمئن هستم که مقصود مرحوم صدر هم هست. یعنی ایشان با ما مخالفت نمی کنند که چرا این را می گویی. یعنی گاهی واژه هایی -مثل رمز- که خلافش را می رساند، باید طوری معنا کنیم که منافاتی با مطلب یقینی نداشته باشد.

حرف ایشان در سه مرحله بود. مرحله اول این بود که اموال خارجی نداریم ولی نیاز داریم که روی آن ها کار انجام بدهیم. لذا وعاء اعتباری درست می کنیم و در آن اشیاء وهمی و اعتباری و رمزی قرار می دهیم. رمزی یعنی خودش شیء نیست، بلکه یک صورت ذهنی است که آن چه که در خارج است را نشان می دهد. به شیء خارجی اشاره می کند. بعد از این که این وعاء پدید آمد، مرحله دوم می شود. مرحله دوم این است که این وعاء، این ظرف و این چیزی که افراد مالکش هستند، مثل جایی که خدای متعال به او نفس داده -جواب سوالی است که در مستمسک مطرح کردم- می گوید این مال خودش است. به او نزدیک تر از ذمه چه چیزی نزدیک تر است؟! در صفحه دویست و بیست و یک می فرمایند: «حيث كانت الذمّة وعاءً اعتباريّاً ملصقاً بشخصية الإنسان - بل جزءاً منها بحسب الارتكاز العقلائي - شملت سيطرة الإنسان على نفسه ؛ فتلك السلطنة التي كانت ثابتةً للإنسان على نفسه وقواه وشؤونه التكوينيّة سابقاً تنسحب وتسري إلى هذا الشأن الاعتباري»؛ یعنی بر ذمه ی خودش هم مسلط است، مثل زمانی که بر آن‌ها مسلط است. «وبهذا يكون الإنسان مسلّطاً على ذمّته على حدّ سلطنته على نفسه التي تحّدثنا عنها سابقاً ، بمعنى أنّه أولى من غيره بالتصرّف في ذمّته ، أو أولى منهم بالاستمتاع بها والاستفادة منها ، وهذا هو معنى كونه مسلّطاً عليها ومالكاً لها»؛ صریحا می گویند او است که مالک ذمه است. تا این جا که می فرمایند: «نعم ، يمكن للقانون النافذ أن يجعل أشياء في هذه الذمّة رغماً عن صاحبها»؛ با این که این ذمه ملک خودش است و همه چیزهایش تحت اختیار خودش است، ولی قانون نافذ و صحیح عقلائی و شرعی می تواند چیزی را بر ذمه ی او تحمیل کند؛ بگوید ضامن هستی و باید بدهی. راجع به این «نعم» سوالاتی هست که عرض می کنم.

بنابراین تا این جا ذمه آمد، اشیاء در آن را مالک است. با یک «نعم» ذمه ی دینی را درست کردند که حالا دیگر مالک آن نیست. مالک این ذمه ی دینی دائن است. در این جا مالک ذمه خودش نیست، مالک این ذمه دائن این ذمه است. این هم گام دوم بود. گام سوم هم تفاوت بین ذمه و عهده و تکلیف است. می گویند یک ذمه داریم که این وعاء است. یک حکم تکلیفی داریم که اسمش عهده است. بنابراین تا این جا وعاء آمد، مالک آن هم شد، حالا که این وعاء هست، می فرمایند قانون نافذ بر او تحمیل می کند و مالک ذمه ی او را دیگری قرار می دهد، گام چهارم این است: حالا که دیگری مالک ذمه ی او شد، پس او مسئول ابراء ذمه است. فرمودند ریخت عهده، ریخت حکم تکلیفی است. حکم وضعی هم برای ذمه است. ذمه، مثل یک وعائی است که به منزله حکم وضعی یا حکم وضعی است. عهده به عنوان حکم تکلیفی بر آن مترتب است؛ حالا که ذمه اش مشغول است، باید ابراء ذمه کند و از عهده دیان برآید. این چهار مرحله در فرمایش ایشان است.

تأملاتی در کلام شهید صدر در تصویر ذمه

حالا برگردم و چند سوال مطرح کنم. ببینیم آقای صدر کدام یک از این ها را قبول دارند، کدام یک را قبول ندارند و جواب می دهند.

سوال اول این است: شما فرمودید اشیائی که وجود حقیقی دارند ولی فعلا نزد او نیست، یک رمزی قرار می دهیم و به آن اشیاء اشاره می کنیم و بعد می گوییم حالا همین را در ذمه او فرض بگیر و شبیه سازی کن. چند جا هم می گویند که وجود عینی حقیقی ندارد. مثلا می فرمایند «لابوجوده الخارجی الحقیقی»، پس وجود وهمی است.

الف) ضرورت تبیین شیء وهمی در ذمه در کلام شهید صدر

اولین سوال این است که وقتی به ارتکاز و عرف عقلاء مراجعه می کنید، آیا اشیاء وهمی مال هستند؟! فایده ای دارند؟! روی آن ها می توان مبادله انجام داد؟! اگر مشار الیه شما اشیاء خارجی است که برای دیگران است. این فقط به آن هایی که در دست دیگران دیدید اشاره می کند. اگر نخوردیم نان گندم، دیدیم دست بچه ی مردم. لذا به آن هایی اشاره می کند که دست بچه ی مردم است؟! این که مال نیست. بلاریب نزد عرف عقلاء شیء وهمی مالیت ندارد. در حالی که ما در ذمه، به دنبال یک کار حکیمانه و عقلائی و تقنین هستیم. می خواهیم حقوق به پا شود. در حالی که اشیاء وهمی مالیت ندارند. لذا تقریبا آن مرآتی هم که به کار بردند و دو معنا دارد، می خواهیم دومین معنا را تقویت کنم که منظور ایشان هم همین است. یعنی اگر به ایشان بگویید، می فرمایند اصلا مقصود من همین است. اگر عبارات من در یک جهت پر رنگ شده، منظورم این نیست که این حرف مقصود من نیست؛ اشیائی که در ذمه هست و ایشان تعبیر به وهمی می کنند، مشار الیه آن اشیاء خارجی در دست مردم نیست. بلکه مشار الیه آن کالایی موجود به وجود خارجی است، اما در ظرف خودش، نه الان. وقتی می گویید یک من حنطه در ذمه زید، یعنی توهم و یک چیز کلی است؟! اصلا منظور این نیست. اگر این کلیت باشد، مبرر و مصحح است که وقتی «یک منّ» می گویید، یعنی آن یک منی که بعدا می خواهد بدهد. اصلا ذمه یک چیز وهمی نیست که به کالاهای بیرون اشاره کند. بلکه ذمه به یک کالای شخصی موجود در خارج اشاره می کند، اما نه الان. بلکه همان وقتی که می خواهد آن را اداء کند. ذمه ی من این قدر است؛ یعنی یک چیز کلی در ذمه ی شما است؟! کلی که اصلا مالیت ندارد. اگر هم کلی می گوییم به خاطر ملاحظات حقوقی است تا فوائد داشته باشد. و الا آن چه که مالیت دارد و آن چه که مقصود به جعل ذمه و همه معاملات است، فرد این کالا است. فرد این ما فی الذمه است که فردش وجود خارجی آن است.

شاگرد: کلی هم به حسب فردش دارای مالیت می شود.

استاد: بله. شما موید هستید. من هم قبول دارم. یعنی گاهی حکمت عقلائی در تقنین این است که کلی را واسطه می کنند تا به فوائدی برسند. مصب انشاء خودمان را مستقیما فرد قرار ندهیم. مصب انشاء را کلی قرار می دهیم. ولی مقصود بالذات خود کلی نیست، بلکه فرد است. لذا هر کجا می گویید یک چیزی به ذمه شخصی است، مقصودتان این است که آن چه از اول مقصود بالذت بود و عقلاء به خاطر آن، معامله انجام دادند، وجودش است. و الا عقلاء عاشق وهم و کلی نیستند تا سراغ آن بروند. این نکته ای است که به گمانم مرحوم صدر مشکلی نداشته باشند.

شاگرد2: اگر به وجود شأنی تعبیر کنیم، درست است؟

استاد: اگر مقصودتان همین باشد مانعی ندارد. من می گویم وجود در ظرف خودش. آن ظرفی است که دارد وفاء می کند. یعنی وقتی وفاء دین می کند و ابراء ذمه می کند، باید در ضمن یک فرد محقق باشد. این فرد وجود خارجی دارد. نه کلی را می تواند وفاء و اداء کند، و نه فرد وهمی را می تواند اداء کند. خب الان این چیزی که در ذمه بود -به تعبیر ایشان وجود رمزی و اعتباری- مشار الیه آن چیست؟ مشار الیه آن همان وجود است. همانی است که در ظرف خودش می خواهد به عنوان ابراء بدهد، ولو الان نباشد و متعین هم نباشد. ولی خلاصه باید در ظرف وجود خارجی و حقیقی وفاء کند، آن بود که مقصود اصلی از معاملات بود.

شاگرد: ایشان مفروض گرفته اند که این وهم ما بازاء خارجی ندارد، در حالی که در بازی های دیجیتال با این که وهمی است و ما به ازاء ندارد، ولی عقلاء در قبالش مالیت قرار می دهند.

استاد: منظورتان بازی ای است که بچه ها می کنند یا برنامه ی آن را می گویید؟

شاگرد: مراحل بازی را می گویم. آن ها را خرید و فروش می کنند، در حالی که مراحل بازی کاملا وهمی است. وقتی به مراحل بالای بازی می رسند، آن ها را می فروشند.

استاد: این که بلاریب وهمی نیست. خیلی ها به متاورس اشکال می کنند و می گویند چون وهمی است. در حالی که این ها اصلا وهمی نیست. آن ها واقعیات است. کجایش فضای مجازی است؟! این فضا حقیقی است. مثلا یک استاد برنامه نویسی تعبیر به مجازی کرده، میخ آن کوبیده شده، در حالی که این طور نیست. الان در خارج، آن ها به دنبال یک توهم نیستند، دنبال یک کاری هستند که فرایندش طی شده و آثار خارجی دارد. بله، فقط فیزیکی نیست. اگر منظورتان فیزیکی است، وهمی غیر از آن است.

شاگرد: مراحل بازی اصلا آثار خارجی ندارد.

استاد: الان ممکن است تقلب کنند و آن را تغییر بدهند؟

شاگرد: در وهم می توان تقلب کرد.

استاد: وهم که در دست متوهم است. خود تقلب، یعنی یک چیزی هست که اصل کاری است و به ازاء آن بذل می شود، اما اگر دیگری بیاید مثل اسب تروا یک چیزی را نمایش بدهد و بگوید این آن است، پول را هم می گیرد و فرار می کند، در این جا می گویند تقلب کردی و این آن نیست. می گویید این که وهم بود. من در مقابل چیزی پول گرفتم که با آن فرقی ندارد! هر دو وهم هستند! من به شما تقلبی گفتم این الان مرحله دهم است و بعد رفتید دیدید که دروغ گفته ام، مثلا یک صورت است. مثلا آدرس‌ها را شبیه هم می گویند.

علی ای حال در معاملاتی که مانوس اذهان ما است، به گمانم مرحوم آقای صدر قبول کنند که مقصود ایشان از وهم، یعنی آن وجود خارجی بالفعلی که مملوک این صاحب ذمه باشد، نیست. وهم به این معنا است. نه این که وهم یعنی مطلق وهم. و الا وهم که مالیت ندارد. لذا وقتی به تعبیر رمز و اشاره ای که ایشان می گویند دقت کنیم، می بینیم مشارالیه آن، آنی است که بعدا می خواهد ضمن یک وجود خارجی وفاء کند.

ب) لزوم توجه به خاستگاه اعتبار ذمه؛ ضمان خاستگاه اعتبار ذمه

مرحله دوم فرمایش ایشان این است: او خود مالک این ذمه است. ولذا گفته اند اگر قانون می آید و می گوید چیزی بر ذمه او است، این متفرع بر آن است. در این جا به ذهنم این طور می آید: گمانم درست برعکس است. یعنی «نعم» ایشان باید ابتدای بحث برود، ابتدای بحث ایشان «نعم» بشود. ایشان از نگاه و خاستگاه توسعه بر اشخاص شروع کردند، فرمودند انسان ها اموالی را دارند، گاهی هم اموالی را ندارد، اما نیاز پیدا می کنند که آن ها را معامله کنند. خب برای این که توسعه بدهیم و بتواند با این که آن ها را ندارد معامله را انجام بدهد، وعائی را اعتبار می کنیم تا ذمه او شود و مالکش شود. هر اشیائی هم که می خواهد در آن هست، مالک آن ها هست. لذا با آن اشیائی که در ذمه و کیسه ی اعتباری خود دارد شروع به خرید می کند. این توسعه شد. فرمودند «یتصرف فیه کیف یشاء». پس خیلی خوب شد؛ خاستگاه ذمه، توسعه دادن بر مالکیت شخص بر نفس و قوایش؛ یک چیزی را اعتبار کردیم تا توسعه پیدا کند.

حالا یک قانون نافذی از بیرون می آید و به ذمه ی او که «یتصرف فیه کیف یشاء» است، حقوق دیگران را تحمیل می کند. این یک بیان است. این همان «نعم» ایشان است. سوال این است که اساسا شاید خاستگاه درست متفاوت باشد. یعنی در بین عرف عقلاء وقتی ابتدائا محتاج شدند برای یک شخصی ذمه بیاورند، جایی بوده که ضامن می شد. و الا اگر صرفا برای توسعه بود، اصلا هیچ کس ضامن چیزی نمی شد و اصلا نیازی به این ذمه ی توسعه ای نداشتند. چون نوعا معاملات کالا به کالا می شد، وقتی داشتند، با آن مبادله می کردند و انجام می شد. چه شد در ابتدای کار که معاملات کالا به کالا بود و با آن مانوس بودند، یک دفعه به یاد ذمه افتادند؟ طبیعی ترین کار که محل ابتلای آن ها بود، این بود که کسی مال دیگری را تلف می کرد. اتلاف مال بود که می گفتند به گردنت است و متعهد هستی و باید بدهی، چون مال مردم را تلف کردی. آیا نزدیک ترین چیز در حوادث زندگی اجتماعی همین بود یا اولین حادثه این بود که همین طور توسعه می دادند و معاملات وسیع می شد تا در کیسه ای از اشیاء وهمیه، ما فی الذمه داشته باشی؟! اصلا این تصور مالکیت، مشکلاتی که عرض کردم را دارد. صرف شیء وهمی که مالیت ندارد. با این توضیحی که امروز عرض کردم که مشار الیه را به وجود دادم، بحث دیروز کمی جلوتر می رود. وقتی مالک ذمه است که مستطیع نمی شود، چون اگر منظورتان از ذمه، اشیاء وهمی در ذمه است، خب آن ها که مالیت ندارد تا مستطیع شود. اگر منظورتان مشار الیهی است که می خواهد در ظرف خودش موجود شود، خب الان که آن را ندارد و مالکش هم نیست. چون مشار الیه باید در شأن و قد او باشد. کجا به وجودی که اصلا نیست اشاره می کند؟! این نکته اهمیت دارد.

بنابراین به عنوان سوال روی این فکر کنید: عرض من این است که ذمه اول کجا پیدا شد؟ زمانی که انسان ها ضامن مال دیگری شدند و حق دیگری مطرح شد، حالا هم ندارد، لذا می گویند خب بر عهده ی تو است. یعنی فرض می گیریم یک وعائی برای تو هست که کتابی که برای دیگری بود، بر ذمه تو آمده است. چطور اگر این کتابی که مال دیگری است در جیب تو بود، می گفتید مال دیگری است و باید به او بدهی، حالا هم یک جیب اعتباری برای تو فرض گرفته ایم، کتابی که تلف کردی در جیب اعتباری تو است و مالکش او است.

ج) روشن شدن ملکیت و شغل ذمه با تکیه بر خاستگاه ذمه

چرا این را عرض می کنم؟ به این خاطر که دقیقا تفاوت خاستگاه در این است که اگر خاستگاه ذمه، همینی باشد که ایشان می فرمایند، ذمه و ما فی الذمه خود شخص می شود. صریحا هم می فرمایند. جایی که قانون نافذ می آید، بالتبع مالک ذمه دیگری می شود. اما اگر خاستگاه عرض من روشن شود، درست برعکس است. یعنی وقتی ذمه می آید، خاستگاه حدوث ذمه جایی است که دیگری مالک ذمه او شده است. همان ارتکازی که همه داریم و می گوییم «ذمه اش مشغول شده». من این لغات را دیده ام. وارد آن نشدم تا بحث گسترده نشود. لغت ذمه، عهده، ملک، سلطه و ... را دیده ام. ان شاالله روی بحث ها تامل کنید تا به لغتش برسیم. یکی از زیباترین استعاره های مفهومی که در ذمه هست، همین کلمه مشغول است. چرا می گوییم ذمه مشغول است؟ خب چیز دیگری می گفتیم. چرا می گوییم مشغول است؟! تناسب تام دارد؛ مثل «إِذَا المَنِيَّةُ أَنْشَبَتْ أَظفارَه» است.

شاگرد: تفکیک بین ذمه و ما فی الذمه روشن است؟ چون ذمه برای خودش است ولی ما فی الذمه برای دیگری است. یعنی حتی اگر شروع از ضمان باشد، این طور نیست که بگوییم ابتدائا همه چیز ملک او است، بلکه اول ذمه برای خودش اعتبار شده ولی مافی الذمه برای دیگری است.

استاد: این که من گفتم جای «نعم» را عوض کنیم، یعنی مشکلی ندارم که اصل ذمه برای محفوظ ماندن حق دیگری باشد؛ لذا برای او جیبی را فرض گرفته اند که مال دیگری در آن است. چون حفظ حقوق دیگران شود. نه این که او در ناز و نعمت اشیاء وهمیه باشد. برای حفظ حقوق بوده است. خب حالا که ذمه آمد، عقلاء فهمیدند و دیگری مالک ذمه ی او شد، حالا برای خودش هم ذمه ی ابتدائی درست می کنم. مثلا می روم نسیه می کنم؛ می گویم شما کالا را به ذمه ی من بده. یعنی همان جیبی است که اعتبار شده بود؛ چطور وقتی مال دیگری را تلف می کردم، مالک ذمه ی من می شدی، شبیه آن حالا کالا را به من بده و مالک ذمه ی من بشو و آن چنین شیئی در ذمه ی من بیاید. خیلی تفاوت می کند. اما این که تفاوتش در مالک و ... چیست، در بخش چهارم عرض می کنم.

شاگرد: به تحلیل عقلی فرمایش مرحوم صدر درست است. وقتی کسی می خواهد باری را بر ذمه ما بگذارد،طرف باید تحمل این بار را داشته باشد. لذا ایشان می گوید عقلاء در فرض ذهنی خودشان می گویند این شخص یک ظرف وجودی دارد، کالایی هم که تلف کرده را در ذمه ی ایشان اعتبار می کنند و لذا باید مالش را به او بدهد. اما اگر این تقدم را قبول نکنیم او می گوید من که چیزی ندارم که چیزی را بر من بار می کنید. عقلاء می گویند تو یک ظرف وجودی به نام ذمه داری و از آن باید حق طرف را بدهی.

استاد: به فرمایش شما منافاتی ندارد که حدوث تاریخی چیزی مقدم باشد ولی در تحلیل عقلانی و رتبه ی عقلانی مقدم شود. اما به امر سومی هم که می خواهم بگویم توجه کنید. به گمانم یک جوری جواب این فرمایش شما هم هست.

ب) عهده، مجموعه از امور حقوقی متشکل از حکم وضعی و تکلیفی

بخش سومی که عرض می کنم، این است: ایشان فرمودند وقتی ذمه را به منزله یک حکم وضعی فرض گرفتیم که این اشیاء در آن هست، بعد از تحمیل قانون که مالک ذمه دیگری است، حالا حکم تکلیفی به نام عهده می آید. پس یک حکم وضعی به نام ذمه بود. دنباله ی آن مسئولیت می آید که باید به دیگری بدهی. مسئولیت و حکم تکلیفی این است که باید پرداخت کنی.

اما مطلبی که من می خواهم عرض کنم، این است: تفاوت بین ذمه و عهده شاید به این صورت باشد: اساسا عهده با وزن فُعله به معنای مسئولیت است. پشت کتاب کشف المراد هفتاد مورد از وزن فُعله را جمع آوری کردم. فُعله، جمع شده، خلاصه ی ماده است. فِعله برای هئیت است. فَعله برای مرة است. فُعله برای قوت و مُنة است. همه این ها هم خودش فُعله است؛ صورة، منة، قوة، لمعه، لقمه. اگر فکر کنید می بینید اگر یک ماده ای جمع شود، خلاصه ی آن فُعله می شود. فُعله خلاصه ی یک چیزی است. در این جا هم عهده داریم. اگر می گویید عهده یک حکم تکلیفی است و مسئولیت را حکم تکلیفی می گیرید، حکم تکلیفی یک حکم اخلاقی و حقوقی است که در شرع و عرف عقلاء مطرح می شود. اما اگر نگاه شما به عهده، به عنوان یک عنصر حقوقی نباشد، بلکه به عنوان مجموعه ای از امور فقهی و حقوقی باشد...؛ یعنی وقتی شما می گویید عهده او این است، در ارتکاز شرع و عقلاء و متشرعه، بدون این که خودشان بفهمند -بلکه جلو می رویم برایشان باز می کنیم- عهده یعنی یک مجموعه امور، نه فقط تکلیف باشد. عهده یعنی پاسخ گویی و مسئولیت پذیری. یک مجموعه اموری است که وقتی عقلاء آن مجموعه را در نظر می گیرند، می گویند «علی عهدته». لذا صرف یک حکم تکلیفی نیست. اگر عهده به این معنا باشد، به تعبیر ساده ای که برای شروع کار خوب است، به جای این که یک عنصر حقوقی باشد، یک جدول است. جدول با یک خانه ی جدول خیلی تفاوت می کند. عهده یک جدول حقوقی است. وقتی می گویید «مسئولیت اجتماعی» یا می گویید «فلانی باید متعهد باشد» به ارتکازتان مراجعه کنید، می بینید یک امر بسیط نیست. بلکه بستری را در نظر می گیرید که کسی در آن شاغل است و شرائطی مطرح است و قوایی دارد و مزدی دارد، وقتی همه این ها را در نظر می گیرید، می گویید برایش مسئولیت پیدا شد. مسئولیت یعنی شأنیتی که از او سوال کنند وباید پاسخ گو باشد و وفاء کند و دیگری استیفاء کند. به مجموعه ی این ها عقلاء عهده می گویند. یعنی مسئولیت و پاسخ گویی. اگر این طور باشد، بنابراین می گوییم عهده یک جدول و مولفه ها و مجموعه ای است که یکی از مولفه های آن ذمه است. یعنی وقتی عهده را نگاه می کنید، یکی از چیزهایی که نقش ایفاء می کند تا عهده سر و پا شود و در فضای حقوق العهده بگویید، ذمه است. با همین معنای حکم وضعی که ایشان فرمودند.

بنابراین در عهده حکم تکلیفی هست، حکم وضعی هم هست، حکم وضعی آن همان ذمه است، حکم تکلیفی آن همان وجوب پرداخت است، اما العهده یک مجموعه ای است که این ها در آن هستند. اگر این نگاه درست باشد، خیلی مسائل دیگر را بعدا می‌توانیم حل کنیم. اگر عهده یک مجموعه باشد، در سامان دادن این مجموعه، عقل تحلیل جدیدی می کند. نه این که صرفا سراغ آنی برود که شما فرمودید که یک ترتب درست کند و بگوید اول ملک خودش است. در این جا می گوید وقتی ما به دنبال العهده هستیم، عهده اقتضاء می کند از ذمه ی عقلانی سابق به عنوان حکم وضعی قرض بگیریم. اما اگر گفتیم خاستگاه تاریخی عهده، آن ذمه ای است که ملک دیگری است، خیلی قشنگ در نظام العهده که همیشه بین بشر بوده... . جالب کاربرد ذمه است. نوعا «اهل الذمه» می گویند، به معنای همین عهد است. چون اهل الذمه معاهده داشتند. به لحاظ آن عهدشان با امت اسلامیه عهد الذمه می شود. نه این که ذمه ی آن ها مشغول است. اهل الذمه یعنی اهل المعاهده. «لَا يَرْقُبُوا فِيكُمْ إِلًّا وَلَا ذِمَّةً»2. لغت ذمه خیلی مهم است. حرف های آقای حسن جبل را دیدم. مدتی روی ذمه تامل کردم. این که گفتم «ذمه مشغول می شود»، شغل چیست که می گویید ذمه مشغول می شود؟ نمی گویید ذمه پر می شود؟ تناسب شغل و ذمه چیست؟ این هم سوال سوم بود.

روی مطالبی که ایشان فرمودند، ببینید آیا می توانیم نگاهمان به عهده به عنوان یک عنصر بسیط و موجود حقوقی باشد، به صورت جمعی تغییر بدهیم که یکی از مولفه هایش ذمه شود؟ ببینیم کدام یک با ارتکازات اوفق است.


والحمد لله رب العالمین


کلید: ذمه، عهده، تصویر ذمه، مالکیت ذمه، اعتبار ذمه، خاستگاه ذمه، شغل ذمه، اعتبار شرعی، اعتبار حقوقی،



1 محاضرات تأسيسية—ص 219

2 التوبه 8





















جلسه بعدفهرست جلسات مباحثه فقه--فهرست همه بحث‌ها--کتاب الضمان--هوش مصنوعیجلسه قبل







****************
ارسال شده توسط:
محمدرضا جمال زاده
Tuesday - 13/10/2026 - 2:41