بسم الله الرحمن الرحیم
سال ۱۴۰۴-جلسات مباحثه فقه-فقه الضمانات
القصد فی المجنون و النائم و الهازل و الصبی-اللفظ-المدلول
فهرست جلسات مباحثه فقه الضمانات
فقه الضمانات؛ جلسه 41 20/10/1404
بسم الله الرحمن الرحیم
تبیین مراتب قصد در تفاوت بین هازل و مکره
شاگرد: فرمودید زبان یک هویت مستقلی از گویش دارد. رابطه طبعی لفظ و معنا را بعد از همه اینها اثبات میکنید؟
استاد: رابطه طبیعی لفظ و طبیعی معنا، تا جایی که یادم هست هیچ ارتباط مستقیمی -که لولاه لم یکن- با زبان ندارند. یعنی شما میتوانید زبان را اصلاً توجه نکنید و آن رابطه طبیعی لفظ و معنا را سر برسانید. ولی اینکه اینها در نفس الامر به هم مرتبط باشند، حرف دیگری است. تعاضد و تشابک امور نفس الامریه را نمیتوان انکار کرد. اتفاقا آنها کمک هم میکنند. این حرف دیگری است. اما اینکه ما نتوانیم این بحث را انجام بدهیم، مگر اینکه اول آنها را صاف کنیم، خیالم اینطور نیست. البته این بحثها ادامه دارد.
کلام شهید ثانی؛ قصد لفظ در هازل و مکره دون مدلوله
ما عبارت شهید اول و شهید ثانی را در شرح لمعه خواندیم. شهید اول فرمودند1: در متعاقدین برای اخراج مکرَه هم اختیار شرط است و هم قصد شرط است؛ «فلو أوقعه الغافل، أو النائم، أو الهازل لغى»؛ یعنی هازل قاصد نیست. «لعدم القصد إلى اللفظ أصلا، بخلاف المكره». قبلش فرمودند: «إلا أن يرضى المكره بعد زوال إكراهه)، لأنه بالغ رشيد قاصد إلى اللفظ دون مدلوله». بعد شهید ثانی فرمودند: «وربما أشكل الفرق في الهازل»؛ یعنی فرق بین مکره و هازل. یعنی بگویید هازل نه قصد لفظ و نه قصد معنا دارد. مکره قصد لفظ دارد دون المدلول. «من ظهور قصده إلى اللفظ من حيث كونه عاقلا مختارا»؛ دیگر قاصد لفظ هست. پس مثل مکره میشود. یعنی هازل هم قاصد لفظ هست، دون مدلوله.
کلام شیخ انصاری؛ ارسال مسلم عدم قصد در هازل؛ قصد صوری در هازل
لذا صاحب جواهر به میدان کسی رفتند که نمیدانم در چاپ جدید جواهر گفته اند ماخذ حرف برای چه کسی است یا نه. به میدان کسی رفته بودند که گفته بود عقد هازل منعقد میشود، فقط باید جدّ دنبالش بیاید.
وأغرب من ذلك التزام الصحة أيضا في الهاذل ونحوه ممن كان قاصد اللفظ دون المدلول إن لم يقم عليه إجماع ، كما هو ظاهر بعضهم2
نمیدانم این بعض چه کسانی هستند.
مرحوم شیخ انصاری این «اغرب» را اصلاً در مکاسب مطرح نکردهاند. گویا شیخ ارسال مسلم کردهاند. در مکاسب فرمودهاند: اولین شرط متعاقدین بلوغ و کمال عقل است. دومین شرط قصد است و سومین اختیار است. چهارم هم اذن و پنجم هم مالکیت است. اینها را به ترتیب گفته اند.
وقتی مرحوم شیخ فرمودهاند شرط متعاقدین قصد است، فرمودند: هازل قاصد نیست، پس اصلاً بیع او منعقد نیست. در اختیار فرمودهاند پس بیع مکره صحیح مطلق نیست ولی اگر بعداً رضایت بدهد صحیح است. یعنی اصلاً این احتمال را مطرح نکردهاند که بگویند عقد هازل هم صحیح است، «ان لحقه الجد». این را اصلاً مطرح نکردهاند. البته ایشان تعبیر «قصدا صوریا» دارند که بعداً خیلی با آن کار دارم. چون در اینجا مطالب مهمی مطرح است. من فعلاً مطالب شیخ را گفتم. این «اغرب من ذلک» که در جواهر آمده، اصلاً در مکاسب مطرح نشده است. ارسال مسلم گرفتهاند که هازل قصد ندارد. وقتی قصد ندارد، مفهوم عقد محقق نیست. مرحوم شیخ وقتی قصد را معنا میکنند، میگویند قصد به این معنا در اصل مفهوم و تحقق قصد دخالت دارد. بنابراین هازل هیچ قصدی ندارد.
شاگرد: چاپ جدید جواهر «ظاهر بعضهم» را به شافعی زدهاند.
استاد: آنها در طلاق روایت دارند. سه تا تعبیر بود؛ یکی «هزلهنّ جد» بود.
شیخ فرمودهاند:
و من جملة شرائط المتعاقدين: قصدهما لمدلول العقد الذي يتلفّظان به. و اشتراط القصد بهذا المعنى في صحّة العقد بل في تحقّق مفهومه ممّا لا خلاف فيه و لا إشكال، فلا يقع من دون قصدٍ إلى اللفظ كما في الغالط. أو إلى المعنى لا بمعنى عدم استعمال اللفظ فيه، بل بمعنى عدم تعلّق إرادته و إن أوجد مدلوله بالإنشاء، كما في الأمر الصوري فهو شبيه الكذب في الإخبار كما في الهازل.3
«و من جملة شرائط المتعاقدين: قصدهما لمدلول العقد الذي يتلفّظان به. و اشتراط القصد بهذا المعنى في صحّة العقد بل في تحقّق مفهومه ممّا لا خلاف فيه و لا إشكال»؛ یعنی اگر بخواهد این مفهوم عقد مصداق پیدا کند، این قصد شرط است. پس اگر این قصد نباشد، ما اصلاً عقدی نداریم. نه اینکه بگوییم عقدی داریم ولی فقط محتاج لحوق است.
«فلا يقع من دون قصدٍ إلى اللفظ كما في الغالط. أو إلى المعنى لا بمعنى عدم استعمال اللفظ فيه، بل بمعنى عدم تعلّق إرادته»؛ قصد معنا میکند، استعمال لفظ در معنا میکند، اما اراده ی آن را ندارد. «و إن أوجد مدلوله بالإنشاء»؛ مدلولش را با انشاء ایجاد میکند، اما ایجاد غیر مراد. «كما في الأمر الصوري فهو شبيه الكذب في الإخبار كما في الهازل»؛ یعنی هازل قاصد نیست. «کما فی الهازل» برای اصل مطلب است.
این فرمایش شیخ بود که هازل را به این صورتحساب میکنند. من دیدم تا پایان بحث هم سه بار دیگر از هازل صحبت میکنند. در تعبیر بعدی میگویند «قصدا صوریا». باید برسیم. میگویند هازل قصد دارد ولی قصد صوری دارد. قصد غیر صوری با قصد صوری در بحث ما اهمیت دارد.
بنابراین شیخ اصلاً وارد «ربما اشکل الفرق» نشدهاند. روی مبنای ایشان مشکلی نیست که هازل قاصد نیست. قاصد لفظ و معنی نیست. البته به آن معنایی که خودشان گفتند؛ یعنی اراده نیست. مکره قاصد هست، دون المدلول. در مکاسب به این صورت است. به عبارت دیگر در مکاسب، شیخ طرفدار همان متن لمعه هستند. در متن لمعه اختیار و قصد بود. مکره اختیار ندارد ولی اگر بعداً راضی شد صحیح است. هازل قصد ندارد. وقتی قصد ندارد اصل عقد محقق نشده است. تعبیر شیخ این بود که نه قصد لفظ دارد و نه قصد معنا. شیخ در مکره فرمودند لفظ و معنا را قصد کرده ولی اراده ی او تعلق نگرفته لذا مفهوم عقد نخواهد بود. این مقدمه بحث بود. حالا برسیم به مفهوم عقد و آدرس های جواهر.
نفی قصد از مکره و هازل توسط صاحب جواهر؛ قواعد صائت فقه
مرحوم صاحب جواهر در متاجر شرایع، در رضایت بعدی مکره اشکال کرده بودند. فرمودند: «وقصد نفس اللفظ الذي هو بمعنى الصوت غير مجد»4؛ یعنی مکره قصد لفظ ندارد، قصد معنا را هم ندارد. قصد عقدیت ندارد. صرف صوت که فایده ندارد. بله، مکره قصد این صوت را کرده ولی قصد چیزی دیگر را ندارد. با همین محکمی جلو رفتهاند. در آخر کار نتیجه گرفتهاند: «بعد ما عرفت من فقد القصد في المكره والهاذل» مکره و هاذل قصد ندارند. این برای صفحه دویست و شصت و هشت بود.
بعد در صفحه دویست و هفتاد میفرمایند:
هذا كله في الإكراه بغير حق ، أما فيه فقد صرح غير واحد بالصحة معه لكن قد يقال أن الإكراه بالحق للحاكم ومن قام مقامه إنما يقتضي تصرف الجابر ولا حاجة إلى وقوع اللفظ من المجبور ، لأنه هو الولي له في هذا الحال ، واحتمال الإلزام له بمباشرة اللفظ الخالي عن القصد والرضا لا دليل عليه5
اما در لمعه این جور نبود. در لمعه شهید ثانی فرمودند:
واعلم أن بيع المكره إنما يقع موقوفا مع وقوعه بغير حق ومن ثم جاز بيعه في مواضع كثيرة، كمن أجبره الحاكم على بيع ماله لوفاء دينه، ونفقة واجب النفقة6
شهید ثانی اینها را مثال میزنند برای بیان اینکه بیع مکره بحق جایز است. خب با آن مبنایی که صاحب جواهر پیش گرفتهاند، در اینجا میگویند بیع مکره بحق معنایی ندارد. حق که نمیتواند قصد او را ایجاد کند. این مشکل از موضع گیری جناب صاحب جواهر است. ایشان در کتاب متاجر به این صورت جلو رفتهاند و در آخر کار هم این جور حل کردهاند. ایشان در آن جا زیر چتر صائت فقه دفاع میکنند و حرف میزنند؛ در آن جا مشکلی نداریم و همراهی میکنیم. عرض کردم در آن جا حرفی روی آن صائت نیست. ولی خود ایشان مطالبی در جاهای مختلف دارند که خیلی جالب است.
شاگرد: در عبارت شهید، طرف حق حاکم نیست؟ یعنی دیگر طرف مکره نیست.
استاد: «اجبره الحاکم» یعنی خودش بیع را انجام بدهد. حرف صاحب جواهر را جواب بدهیم. صاحب جواهر فرمودند: «ولا حاجة إلى وقوع اللفظ من المجبور»؛ اصلاً لازم نیست او چیزی بگوید. «لأنه هو الولي له في هذا الحال واحتمال الإلزام له بمباشرة اللفظ الخالي عن القصد والرضا لا دليل عليه وقيام الحاكم مقامه فيما يقتضي قيامه في اللفظ الذي هو أسهل من ذلك»؛ وقتی میتواند اصل مال او را بیع کند، به جای او هم میتواند لفظ بگوید. میخواهید بفرمایید شهید هم همین را فرمودند؟!
شاگرد: احتمالش هست.
استاد: عبارت شهید را ببینید؛ «واعلم أن بيع المكره إنما يقع موقوفا مع وقوعه بغير حق ومن ثم جاز بيعه»؛ بیع مکره، «في مواضع كثيرة، كمن أجبره الحاكم على بيع ماله»؛ فاعل بیع، مکره است، نه حاکم. ظاهر عبارت این است که شهید میخواهد بگویند خودش بیع میکند ولی به اجبار حاکم. نه اینکه هیچ کاره باشد و کنار برود، اجبره هم مَجاز باشد. نه اینکه بگویم عبارت اصلاً تابش را ندارد، بلکه ظاهر عبارت را عرض میکنم. الآن فرمایش شیخ یادم نیست که ببینیم در مورد بیع بحق شیخ چه فرمودهاند. یعنی وقتی حاکم مکره را اجبار میکند، آیا به لفظ نیاز هست یا نه.
قصد لفظ و مدلول در هازل و مکره طلاق دون قصد تحقق؛ کلام صاحب جواهر؛ قواعد صامت فقه
خب آن چه که الآن میخواهم عرض کنم، از جاهای صامت فقه است و از خود صاحب جواهر است. ایشان یک «ضرورة» دارند که محض واقع است. بعد از بحثهای لطیفی به اینجا رسیدهاند. «ضرورة» یعنی «بداهة»، یعنی واضح است و تردیدی نیست. واقعاً هم همینطور است. این از آن هایی است که تردیدی نیست که این فرمایش ایشان همان ضرورتی است که گفته اند. از این ضرورت، برای بحثهای زبان و … خیلی استفاده میکنیم.
فرمودهاند در طلاق شروطی هست. شرط اول بلوغ است؛ «قبل عشرا»؛ طلاق عشر را هم اشاره کردهاند و قبلاً اشاره کردهام. شرط دوم عقل است. «فلا یقع طلاق المجنون و السکران». سوم هم اختیار است؛ «فلا یصح طلاق المکره». چهارم هم قصد است؛ «القصد بمعنى كونه قاصدا بلفظ الطلاق معناه في المقام وفي غيره من التصرفات القولية». قصد را این جور معنا میکنند. باید معنا را قصد کنیم. در ادامه میفرمایند:
وحينئذ فلو لم ينو الطلاق وإن نطق به لم يقع ، كالساهي المرفوع عنه حكم سهوه والنائم الذي هو أحد من رفع القلم عنه حتى يفيق والغالط الذي هو في الحقيقة لم يقصد اللفظ ولا المعنى7
محقق سه نفر را فرمودهاند: ساهی و نائم و غالط. طلاق این سه نفر صحیح نیست. بعد فرمودهاند:
كيف كان فلا خلاف عندنا في بطلان طلاق الثلاثة بل ظني أنه كذلك عند العامة فضلا عن الخاصة وإن لم يعتبروا القصد في النطق بالصريح8
بعد هم میفرمایند:
نعم قد جوزوا طلاق السكران عصيانا مؤاخذة له بسوء اختياره ، نحو ما سمعته منا في القصاص منه ونحوه مما لا يقاس عليه المقام الذي قد استفاضت النصوص أو تواترت ببطلان طلاقه ، وجوزوا طلاق الهازل لأنه قاصد اللفظ والمعنى، لكن قصدا هزليا. وقد رووا عن النبي صلىاللهعليهوآلهوسلم « ثلاثة جدهن جد وهزلهن جد : النكاح والطلاق والرجعة . ولم يثبت الخبر المزبور عندنا ، بل من المقطوع به خلافه ، بل الظاهر من الإرادة في النصوص [٢] المزبورة وغيرها الرضا والعمد إلى ذلك على وجه ينافيه 9
«نعم قد جوزوا»؛ منظور عامه است. «طلاق السكران عصيانا»؛ کسی که از روی عصیان سکران شده، اهلسنت طلاقش را جایز دانستهاند. «مؤاخذة له بسوء اختياره»؛ چون سوء اختیار سکر داشته.
«نحو ما سمعته منا في القصاص منه»؛ قصاص سکران را در جلد چهل و دوم، صفحه صد و هشتاد و شش مطرح کردهاند.
«ونحوه مما لا يقاس عليه المقام الذي قد استفاضت النصوص أو تواترت ببطلان طلاقه»؛ در اینجا سکر، عصیان بوده ولی نمیتوان گفت چون عصیان بوده او را مواخذه کنید و بگویید طلاق واقع است. در قصاص او را مواخذه میکنیم ولی در اینجا نه.
«وجوزوا طلاق الهازل»؛ عامه طلاق هازل را صحیح دانستهاند. «لأنه قاصد اللفظ والمعنى»؛ هم قصد لفظ دارد و هم معنا. چطور قصد معنا دارد؟! «لكن قصدا هزليا»؛ این را از عامه نقل میکنند. قصد هزلی دارد. قصد جدی نیست.
«وقد رووا عن النبي صلىاللهعليهوآلهوسلم ثلاثة جدهن جد وهزلهن جد: النكاح والطلاق والرجعة». هر سه مربوط به نکاح است.
«ولم يثبت الخبر المزبور عندنا»؛ ما این را قبول نداریم. طلاق هازل فایده ای ندارد. «بل من المقطوع به خلافه».
حالا به این عبارت دقت کنید؛ «ولم يثبت الخبر المزبور عندنا ، بل من المقطوع به خلافه، بل الظاهر من الإرادة في النصوص المزبورة»؛ نصوص که می گویند اراده طلاق داشته باشد، یعنی چه؟ یعنی اراده معنای لفظ؟! هازل که ارادهی معنای لفظ دارد! «الرضا والعمد إلى ذلك على وجه ينافيه»؛ باید یک جور باشد که هزل منافاتی با آن نداشته باشد. اراده طلاق داشته باشد، یعنی اگر بخواهیم محقق می شود. به طوری که هزل با این اراده منافات دارد.
پس مقصود از اراده، در نصوص عدم وقوع طلاق به هزل و ... این است که اراده یعنی وقوع طلاق؛ یعنی هازل اراده وقوع ندارد ولو اراده ی معنا از لفظ کرده باشد. بعد می فرمایند:
ومن ذلك أو يقرب منه عدم جريان حكم الطلاق على من ذكر الصيغة للتعليم أو للحكاية أو تلقينا من غير قصد لمعناها ولا فهم له أو نحو ذلك مما لا يريد منها الطلاق بالمعنى المزبور ، وبذلك ظهر لك أن بطلان طلاق الهازل لما عرفت لا لتخلف القصد إلى المدلول وإن قصد اللفظ ، نحو ما سمعته من بعضهم في المكره ، ضرورة تحقق القصد فيهما معا إلى المدلول ، لكن على الوجه المزبور الذي لم يعتبره الشارع نصا وفتوى كما هو واضح.10
«ومن ذلك أو يقرب منه عدم جريان حكم الطلاق على من ذكر الصيغة للتعليم»؛ دارد به دیگری یاد می دهد که بگو «طلّقتُ زوجتی»، در این صورت که خانواده خودش طلاق داده نمی شود. بلکه دارد به او تعلیم می کند. «أو للحكاية أو تلقينا من غير قصد لمعناها ولا فهم له أو نحو ذلك مما لا يريد منها الطلاق بالمعنى المزبور»؛ یعنی اراده وقوع در خارج.
«وبذلك»؛ این جا از صامت هایی است که باید به حرف ایشان ضمیمه شود. «ظهر لك أن بطلان طلاق الهازل لما عرفت»؛ یعنی نصوص می گوید باید اراده وقوع طلاق داشته باشد. «لا لتخلف القصد إلى المدلول وإن قصد اللفظ»؛ یعنی آن چه که بسیار معروف است را ایشان می گویند. می گویند هازل این طور نیست که قصد لفظ دون المدلول داشته باشد.
«نحو ما سمعته من بعضهم في المكره»؛ که گفته بودند قاصد لفظ هست دون المعنی. «ضرورة»؛ این ضرورت، ضرورت است. «ضرورة تحقق القصد فيهما معا»؛ یعنی هم هازل و هم مکره، «إلى المدلول». خیلی خوب است. هم هازل و هم مکره قصد به مدلول را دارند. کجا فقط قاصد لفظ هستند؟! بلکه هم قاصد لفظ و هم قاصد مدلول هستند. اراده ی تحقق آن در خارج را ندارند. او قصد هزلی دارد و مکره قصد اکراه دارد. قصد از طیب و رضایت ندارد. این را داشته باشیم. بعد می فرمایند:
«لكن على الوجه المزبور الذي لم يعتبره الشارع نصا وفتوى كما هو واضح»؛ هم مکره و هم هازل قصد به لفظ و معنی را دارند ولی شارع این قصد را معتبر ندانسته است. پس قصدی داریم که معتبر نیست. خب این را شروع کار بگذارید تا بعد ببینید چه مطالب مهمی جلو می رود.
شاگرد: در فضای کلاسیک همان مدلول تصدیقی اولی که همان اخطار است را دارند ولی تصدیقیه ثانیه و اراده جدیه را ندارند؟
استاد: اراده جدیه یعنی چه؟
شاگرد: یعنی همان تحققش.
لزوم تفکیک انواع قصد مدلول با روش توصیفی
استاد: الان مهم است که ببینیم اراده جدیه به چه معنا است. خود تحقق انواعی دارد. اگر ریز به ریز این ها را جدا کنیم، قصد و اختیار و امثال آن در فقه حالت شناوری پیدا می کند. اگر این مباحثه بعدا یک مقاله ای شود که تمام این ها را منضبط کند، خوب است؛ البته با تصریحات خود فقهای بزرگ. الان که مثل صاحب جواهر می گویند ضروری است که هم هازل و هم مکره، قصد لفظ و مدلول را دارند. این مطلب مهمی است. پس اگر جای دیگری بگویند قصد مدلول ندارند، باید قصد مدلول در آن جا را روشن کنیم. دو تا مدلول است، دو معنا است، این ها را باید روشن کنیم. اگر قشنگ حرفش را بزنیم، این عبارات در کنار هم قشنگ معنا می شوند. جلسه قبل عرض کردم دستوری رفتار کردن آسان است؛ همین طور بگوییم آن جا غلط است، مسامحه است! بلکه این جا که ضرورت است، درست است. آن جایی هم که می گویند «دون مدلوله»، اگر توصیفی رفتار کنیم، نه دستوری، روشن می شود. توصیفی این است که تحلیل و توصیف کنیم که مقصودشان از مدلول چیست. مقصود خوبی هم دارند که عرض می کنم.
شاگرد: این ضرورت، در مکره به چه صورت تقریر می شود؟ چون بالاخره چیزی بیش از صوت نیازی ندارد تا از شرّ مکرِه نجات پیدا کند.
استاد: می خواهید بگویید قصد معنا ندارد؟
شاگرد: می تواند نداشته باشد.
استاد: اگر قصد معنا ندارد و فقط قصد لفظ است، خب پس به جای «طلّقت»، «بعتُ» بگوید.
شاگرد: مکره می داند که اگر این صورت را ندهد یقه ی او را می گیرد. لذا این صورت را برای او ایجاد می کند. ولی این که ورای این صورت، معنایی هم باشد، لازم نیست.
استاد: او قصد کرده که لفظ را در معنای طلاق استعمال کند؟ یا قصد کرده که لفظ طلاق را در معنای بیع استعمال کند؟
شاگرد: اشکالش چیست که در معنای بیع استعمال کند؟! او صرفا می خواهد جانش را نجات بدهد. مثلا نزد خودش می گوید «طلّقت» به معنای طلاق ندادم است.
استاد: الان قصد کرده که آن ها از لفظ او، طلاق معهود را بفهمند یا نه؟
شاگرد: قصد کرده.
استاد: تمام شد. اصلا مقصود ما این است. شما می خواهید یک چیزهایی را پررنگ کنید ولی واضحاتی را قیچی می کنید. یعنی ممکن نیست که مکره قاصد معنا نباشد. جلسه قبل عرض کردم که محال است. ادعای استحاله کردم. ببینید اگر او قصد این معنا را نکند، اصلا اکراه انجام نمی شود. تخلص او صورت نمی گیرد. تخلص او به این است که قصد کند این معنا به ذهن بیاید. خب می گویید راضی نیست و ...! این ها مانعی ندارد. این را نمی توانید انکار کنید که الان این معنا در ذهن او یک جوری است که این لفظ را قاصد است که آن معنا بیاید، اما قاصد نیست که آن معنا محقق شود. قاصد است که وقتی می گوید «طلّقتُ»، آن معنا در ذهن آن ها بیاید. اما قاصد نیست که محقق شود.
شاگرد: از حیث قصد درست است، اما این درجه از قصد در فضای فقه اعتبار ندارد. در جلسه قبل هم شما بالاخره یک قصدی را برای طوطی درست کردید.
استاد: الان می خواهم از زبان هم بگوییم. ولی ابتدا آدرس ها را بگویم تا شما حتما مراجعه کنید.
جلد چهل و دوم جواهر، صفحه پنجاه و یک، صد و هشتاد، صد و هشتاد و دو، صد و هشتاد و شش. جلد سی و ششم، صفحه نود و هفت. جلد بیست و نهم، صفحه صد و چهل و چهار. جلد سی و دوم، صفحه نوزدهم.
خب حالا یک مقدمه ای عرض کنم تا عبارات را ببینیم.
هوش مصنوعی مولّد شاهدی بر ساختار ثبوتی زبان؛ استحاله عدم قصد در کاربرد زبان
عرض ما این بود: در یک مرحله ای که بحث های زبانی پیش می آید، کسی که یک عبارتی را از یک زبانی می گوید محال است قاصد معنای آن نباشد. ولو قصد اجمالی. حالا استحاله ی آن به چه صورت است؛ کسانی که با مباحثه ی ما مانوس بودید، سبک ما این است که به این زودی ها نمی گویم چیزی محال است. خیلی کار می برد که بگوییم محال است. این جا برای تشحیذ ذهن عرض می کنم؛ خلاصه ادعای استحاله اذهان شریف شما را تحریک می کند که نقضی برای آن پیدا کنید. محال است که در فضای یک زبان، لفظ و جمله ای گفته شود ولی قصد آن معنا نباشد. ولو اجمالا و به یک معنای وسیع تری از قصد که در بدنه زبان هست.
جلسه قبل عرض کردم دو چیز بسیار ظریف و لطیف هست که مکمل هم هستند و با هم هماهنگ کار انجام می دهند. همه بشر هم با آن سر و کار دارند. فقط جدا کردن آن ها سال ها طول می کشد. ولی در ارتکاز همه ما هست. آن تفاوت بین کلام و یک زبان بود. یک سخن فارسی با زبان فارسی دو چیز است. ولو کاملا به هم ربط داشته باشند. این دو چیز بودن فوائد مهمی دارد. الان هم برای این که ببینیم هوش مصنوعی مسلوب العباره هست یا نه، حتی قصد به این معنایی که به دنبالش هستیم را دارد یا نه، تحققش ممکن هست یا نه، از ادله ی شرعیه به دنبال این ها هستیم.
در این فضا این توضیح بسیار مهم است. عرض کردم انقلاب دوم راجع به زبان همزمانی بود، نه در زمانی. مثلا زبان فارسی را در نظر بگیرید. اصلا کاری نداریم قبلا چه چیزی استعمال می کردند و چه شده است. فعلا می دانیم که یک زبانی هست و متکلمینی برای آن هستند. شما الان می توانید این زبان را تحلیل کنید. این زبان را نسبت به آن چه که بالفعل توانایی دارد، بررسی کنید. دو محور هم هست؛ آن چه که کلام های فارسی است، کلام های موجود یا کلام هایی که بالقوه می توانید از زبان فارسی تولید کنید. در همه این ها آن چه که کلام است، یک محور همنشینی تشکیل می دهد. یعنی چند کلمه را کنار هم بیاورید، کلمهها ساختار صرفی دارند، وقتی کنار هم می آیند ساختار نحوی پیدا می کنند، با آن کاربردی که اهل آن زبان در جمله انجام می دهند، محور همنشینی می شود. همین محور همنشینی که در کلام هست، به صورت مطوی و مخفی در دل خودش یک محور جانشینی داشت. یعنی کلمه به کلمه ی هم عناصر صرفی و هم عناصر نحوی، زیرش یا علی البدلش یا مقابلش محور جانشینی دارد. یعنی جانشینی اعم از تقابل و ترادف. وقتی می گویید رنگ این کتاب قرمز است، جانشینش سرخ می شود. این جانشینی ترادف است. اما همین جا مانعی ندارد که بگویید رنگش سبز است. سبز هم جانشین از باب تضاد است. این ها را زبان شناس ها مفصل گفته اند و مطالب خوبی است.
در این جا می گوییم هر زبانی که بالفعل فعال است یا حتی بالقوه می تواند فعال باشد...؛ زبان یونانی را می توانیم بازسازی کنیم که در آن زبان چه می گفتند. کتاب های آن ها را می خوانیم و با بازسازی کردن زبان یونانی ها، کتاب یونانی را ترجمه می کنیم. چرا می توانیم ترجمه کنیم؟ چون کاملا وضعیت زبان یونانی را در آن قطعه ای که فعال بوده و برایش کتاب نوشته اند، بازسازی می کنیم و ترجمه می کنیم. چون آن ساختار همزمانی و در یک قطعه ی خاص را بازسازی می کنیم. یعنی از یک زبان چیزی تولید شده، زبان ساختار دارد، در هر زمانی اگر یک زبانی را ببینید ساختار موجودی دارد. لذا الان زبان فارسی در زمان ما برای خودش یک ساختاری دارد.
اگر لطافت ذهنی به خرج بدهید، سریع این ساختار را درک می کنید. اما برای این که شواهد تجربی هم بیاید، عرض می کنم. مکرر در مورد منطق فازی عرض کردم؛ آقای لطفی زاده که این منطق را درآورد، ابتدا اساتید دانشگاه منطق و ... به او حمله کردند و سال ها پشت خط رفت. گفتند این ها چرت است و فضای علم را خراب کرده است. بعد وقتی منطق ایشان به مواضعی از صنعت آمد و کارآیی خودش را نشان داد، یک دفعه همه ساکت شدند. یعنی آن منطق نمی توانست کاری کند ولی منطق ایشان انجام داد. الان در زمان ما در نسل دوم هوش مصنوعی، این هویت زبان و ساختارش را به نحو آماری نشان می دهد. الان اگر بخواهید به نسل اول بروید، ممکن است مناقشاتی پیش بیاید، اما در نسل دوم به وضوح ساختار زبان فارسی را نشان می دهد.
نسل دوم هوش مصنوعی، شبکه عصبی و کاری که خدای متعال در شبکه عصبی بشر برای یادگیری انجام داده، آن ها را شبیه سازی کرده است. وقتی این شبیه سازی قوی شد، با چیزهای عجیبی مواجه شدند که اصلا خود مهندس ها انتظارش را نداشتند. مشکل جعبه سیاه همین بود. با آموزش عمیق ورودی ها می آید، چون در این گراف هایی که ورودی را می گیرد تا به خروجی برسد، لایه های متعددی هست، ورودیش معلوم است و خروجیش هم معلوم است ولی نمی دانند که در این واسطه ها چه می شود. حالا که نمی دانند چه می شود، همان شبیه سازی شبکه عصبیه است. دیروز دیدم که متخصصین گفته بودند که ما الان در آزمایشگاه های دقیق هوش مصنوعی رفتار حفظ بقاء و صیانت نفس را از هوش مصنوعی دیده ایم. یعنی خودشان نمی دانند الان چه شده است. لذا احساس خطر کرده اند و گفته اند باید کاملا محدود کنیم. اگر رفتار محافظت نفس برای صیانت از انعدام و جلوگیری در آن فعال شود، معلوم نیست آینده اش چه می شود. نکته سر این است که نمی دانند چرا این طور شده.
در این نسل دوم، آن بخش هوش مولدش که آمد، این خیلی اوج گرفت. پردازش زبان طبیعی را روی روش آماری به بالاترین درجه برد؛ نه روش سیمبولیک و نماد و وضع و معنا. روش آماری چیست؟ فقط روی هر چه که از زبان فارسی به آن دادهاید؛ هر چه کتاب زبان فارسی، مجلات و فایل های صوتی داشتید را به آن دادید. اول از آنها توکن گیری میکنند. اول مرحله این است: وقتی چند مفرد به آن میدهید اگر جای یکی خالی باشد، حدس میزند. جای خالی یک کلمه را در یک جمله حدس میزند؛ این از شروع های مهم این نسل دوم در پیشرفتش بود. البته در قبلی ها هم میشود، نمیگویم نمیشود. ولی در این نسل دوم از طریق آمار حدس میزند. یعنی میبیند هر چه از زبان فارس میداند، این سه-چهار جمله با چه چیزهایی روی حساب آمار تناسب دارد. مثال کتاب جواهر را در مباحثه عرض کردم. وقتی میخواهید ببینید کلمه طواف چیست، کاری ندارد که معنای طواف چیست، او میگوید کتاب حج با کلمه طواف بیشتر مانوس است تا کتاب قصاص. او دارد آمار میگیرد، نمیداند که معنای طواف چیست. فقط میداند که این واژه با این الفاظ بیشتر آمده است. پس طواف و سعی از حیث آمار یک جور برادری دارند. مثل بچهای است که فقط نماد را به او یاد میدهند و میگویند این دو رفیق هم هستند. این دو هفتاد درصد با هم هستند و آن دو تا نود درصد با هم هستند.
حالا ببینید او چیزی از زبان فارسی نمیداند، اما طبق آمارگیری ای که از کل زبان فارسی همزمان -یعنی در زمان ما- میکند، حدس میزند. یک ساختار صرفاً آماری دستش آمده است. اما ما که این زبان را میدانیم، میبینیم این ساختار آماری نیست. بلکه آمار از لوازمش است. پشتوانه زبان فارسی که این همه مجله و کتاب و صحبت هست، معانی ای است که اهل زبان فارسی آنها را قصد میکنند و این جملات را ایجاد میکنند. لازمه اش این است که وقتی معانی را میگویند بعضی از کلمات با هم بیشتر به کار میروند. رفتن و آمدن و زدن و کشتن و ….
اگر دقت کنید کارآمد بودن اعمال روش آمار در پردازش زبان طبیعی فارسی کاشف از این است که این آمار دارد یک ساختار را نشان میدهد. اگر حرف هم نزنند، در زبان فارسی این ساختار هست. پس شما یک سطحی از زبان فارسی را درک میکنید که این زبان فعلاً تواناییهایی دارد. تواناییهایش این است که الآن میتوانید از آن تولید کلام کنید. ولذا خود هوش مصنوعی وقتی این توانایی را دارد بهراحتی به زبان فارسی تولید کلام میکند. کلامی که شما از آن معنا میفهمید و میگویید درست جواب داد.
البته مواضعی که حدس زدن کلمه است -شاید اسمش درخت انتخاب یا گزینش بود- جاهایی میشود که موارد متعددی هست و او حدس های دیگری میزند. در مباحثه «مصحف اصحاب الصلة» را گفتم. این اصطلاحی برای اهل قرائت بود. او خب بهخاطر کاربرد زیاد «صله» در هدیه، به این معنا گفته بود. او هم مفصل رفته بود انواع مصاحفی که میتوان کادو داد و جلد خوب دارد را آورده بود. و حال اینکه در مصحف کویت آورده بود؛ «مصحف اصحاب الصلة» اصطلاحی است که کاربردش برای هوش مصنوعی کم بود. لذا جواب درستی نداد. پس خود زبان این ساختار را دارد.
شاگرد: این مدلهایی که هستند ظاهراً پردازش را در کلام انجام میدهند. یعنی ما یک زبان داریم. فرمودید این حساب احتمالات را در کلام انجام میدهند. خب اینها در نهایت به قواعد پی میبرند و بعد اینها را ترکیب میکنند، یا همه خروجیهای صرفاً حساب احتمالات است؟ اگر اینطور باشد دیگر زبان ما را نفهمیده و صرفاً حساب احتمالات است.
استاد: دو تا بود یکی «LLM» بود و دیگری «LCM» بود. همینی که شما فرمودید، الآن مطرح است و دارد جلو میرود. یعنی زبانهای لارج؛ مدلهای زبان بزرگ. مبنای این «llm»ها بر جمله پایه بود. یعنی در هر جملهای میتوانست، کلمه را حدس بزند. بعداً که بافت میرفت، سنگین میشد و بخشی از بافت را جدا میکردند. بعد هم دوباره با چند تکنیک مهم، برای اینکه زیاد از حافظه استفاده نکند، به کار میگرفت. بعد آمدند یک بافتی را، مثلاً یک صفحه از کتاب را میدادند. جایی که خالی میگذاشتند مثلاً یک جمله بود. یک جمله را خالی میگذاشتند. کل بافت را میبیند. در این بافت آن جملهای که خالی گذاشتند را حدس میزند. اینجا بافت محور میشود، نه جمله محور. یعنی یک بافت و یک سیاقی را به آن میدهند که در یک سیاق یک جمله را حدس میزند؛ یعنی در این سیاق این جمله باید چه باشد.
شاگرد: نه براساس حساب احتمالات، براساس این بافت؟
استاد: بله، اما خود این بافت باز مربوط به اطلاعاتی است که شما از کل زبان به آن دادهاید. آن صدها و هزاران بافت را میبیند تا بگوید در آن بافت ها کدام یک از این جملهها مطرح است. باز درکی ندارد. اصلاً روش آمار محور با روش نماد فرق دارد. در نماد ما به ظهور معنا نزدیک تر میشویم. اما ظهور معنا در آمار محور در رتبه دوم است. در آن مباحثه اینها را عرض کردم. پس این هم شاهدی است از تکنیک امروز. اگر روی آن فکر کنید این روش آماری که در زمان ما ناجح بوده که هوش مصنوعی بتواند هم جمله را درک کند و هم جواب درست بدهد، کاشف از این است که مثلاً زبان فارسی واقعاً یک ساختاری دارد که این روش آماری کاشف از آن است. آن ساختار را به دست میآورد. محور همنشینی ها و محور جانشینی ها را استیعاب میکند. وقتی ساختار همه محورهای همنشینی و جانشینی ها را کشف کرده، دیگر کاری ندارد طبق آن با آماری که دارد جملهای را تولید کند.
شاگرد: وقتی ما زبان یاد میگیریم، مگر غیر از این است؟
استاد: یعنی میگویید ما هم از روی آمار یاد میگیریم.
شاگرد: وقتی میبینیم یک چیزی را در معنایی زیاد به کار میبرند، آن را به کار میبریم.
استاد: در نسل دوم از شبیهسازیهای شبکه عصبی با روش آماری جلو میروند. یعنی ذهن ما هم همین کار را انجام میدهد. اما نکته سر این است: جلّ الخالق العظیم! هیچ نوعی از آن نیست که خدای متعال در ما نگذاشته باشد. این جور نیست که بگوییم ذهن ما با روش آماری جلو میرود. اصلاً این جور نیست. بله، بخش مهمی از کار ما و یادگیری ما روش آماری است. لذا الآن هم که آنها از لایههای گراف خبر ندارند، شبکه عصبی ما هم کاری میکند که ما خودمان نمیدانیم چه میشود. جلوترها میگفتند که اگر میخواهید مطلبی را بهخوبی حفظ کنید، وقتی میخواهید بخوابید یک نگاهی بیاندازید و بعد بخوابید. چرا؟ خب خدای متعال یک چیزهایی را روی طبیعت بدن و ارتباطش با روح قرار داده است. وقتی دماغ خواب رفت، آن چیزی که آخرین ورودی او بوده جور دیگری ثبت و ضبط میکند و برایش کار انجام میدهد. در حافظه و یادگیری و … اینها خیلی مهم است.
ولذا جلوتر عرض کردم؛ گمان من این است که وقتی بشر در روش آماری پیشرفتهای خوبی کرد، به نسل اول بر میگردد و قدر آن را با نگاه دیگری میداند. یعنی روش نمادگرائی قدرت بالایی را دارد. در دو-سه جلسه قدرت نماد را عرض کردم. یعنی نباید نماد را دست کم بگیریم. شما میتوانید بینهایت به توان بینهایت را با نماد نشان بدهید. چرا میگویند نمادها محدود هستند و نمیتوانند کاری کنند! این جور نیست. خود نماد قدرت بسیار بالایی دارد. در اعتقادات خودمان میگوییم خدای متعال همه علم و تکوین خودش را در کتاب خودش جمع کرده ولی ما سر در نمیآوریم، این کاشف از این است که دستگاه نماد و معنا سازی و قدرتش بسیار بالا است. ولی فعلاً به این صورت است.
مراتب قصد در سکران و نائم و مجنون در کلام صاحب جواهر
برای فردا این آدرس ها را نگاه کنید. جواهر، جلد بیست و نهم، صفحه صد و چهل و پنج. خیلی جالب است. آیا سکران در عقدی خودش را تزویج کند، صحیح هست یا نه. این از جاهای جالب جواهر است. در متن فرمودهاند: «اظهره لایصح».
أظهره عند المصنف وجماعة أنه لا يصح ، ولو أفاق بعد ذلك فأجاز للأصل ، ولأن المعتبر قصد المكلف الى العقد والفرض عدمه، والإجازة انما تثمر في الصحيح في نفسه لا الباطل ولكن في رواية محمد بن إسماعيل بن بزيع في الصحيح إذا زوجت السكرى نفسها ثم أفاقت ورضيت ودخل بها فأفاقت وأقرته كان ماضيا11
عبارتی که میخواهم روی آن تأمل کنید، صفحه صد و چهل و پنج است. شهید ثانی فرمودهاند اولی این است که این روایت صحیحه را کنار بگذاریم. چون با قواعد جور در نمیآید. صاحب جواهر میگویند:
قلت : لعل الأمر بالعكس ، لصحة الخبر وعدم مهجوريته ، كعدم ثبوت سلب حكم عبارة السكران وكونه كالمجنون ، ويمكن أن يكون مراد العلامة بالتنزيل المزبور عدم بلوغ السكر الى حد يصدر منه الكلام على وجه الهذيان كالنوم ونحوه ، بل هو باق على قابلية قصد العقد كما يومي اليه قوله : « فزوجت نفسها » إلا أنه لما غطى السكر عقله لم يفرق بين ذي المصلحة والمفسدة ، فهو حينئذ قاصد للعقد ، إلا أنه لم يؤثر قصده ، لعارض السكر الذي ذهب معه صفة الرشد ، فإذا تعقبته الإجازة صح واندرج في آية ( أَوْفُوا بِالْعُقُودِ ) وغيرها ، بل لعله أولى من السفيه بل والمكره في ذلك ، فإنه أيضا قاصد للعقد ، لكنه غير راض به ، فإذا ارتفع الإكراه وحصل الرضا كفى ذلك في الصحة ، نعم لو فرض سكره على وجه يصدر اللفظ كالهذيان ، اتجه حينئذ عدم الصحة ولو تعقبت الإجازة ، لعدم القصد حال النطق
«لعل الأمر بالعكس»؛ یعنی شما به روایت صحیحه ابن بزیع عمل کنید، عقد سکران را تصحیح کنید. تا اینجا میرسند که این عبارت را دارند: «کالنوم و نحوه». در جلد سی و شش هم میگویند انواعی از نائمین داریم. نائم قاصد هم داریم. میفرمایند: «كالنائم وإن اتفق حصول القصد والتسمية من بعض النائمين»12؛ اینها از صاحب جواهر یادداشت کردنی است. یعنی ما جاهایی داریم با اینکه نائم است اما با قصد و بسم الله ذبح میکند و بعد بیدار میشود. یعنی حال بعض نائمین طوری است که قصد از آنها میآید و کار را درست انجام میدهند. در اینجا هم میفرمایند سکران قابلیت قصد ندارد. بعد میگویند: «إلا أنه لما غطى السكر عقله لم يفرق بين ذي المصلحة والمفسدة»؛ ایشان میخواهند دفاع کنند از اینکه در حال سکر عقد را اجراء کرده و از قصد تخلف نشده است. در سکران لفظ و معنا خوب است فقط رشد را ندارد. چون سکر دارد متوجه مصلحت و مفسده نیست. تصریح میکنند که «ذهب معه صفة الرشد». «قاصد للعقد لکنه غیر راض». مکره را هم میگویند. بعد میگویند: «كالهذيان ، اتجه حينئذ عدم الصحة ولو تعقبت الإجازة ، لعدم القصد حال النطق». بعد هم میگویند بعض مراتب مجنون به همین شکل است. در جلد سی و ششم است. شهید ثانی فرمودند بعض انواع جنون میتواند ذبح کند. صاحب جواهر از او قبول نکردند. اینجا میگویند: اجماع داریم که مجنون ولو درجهای از قصد داشته باشد، نمیتواند. و الا در سکران که آن اجماع نیست و صحیحه ابن بزیع را مصحح قرار بدهیم، مشکلی نیست. این صفحه صد و چهل و پنج را نگاه کنید. بعد هم همه کلمات فقهای بزرگ را در کنار هم جمعآوری کنید. با استقلال زبان و مطالبی که عرض کردم جمع کنید تا ذهن تشحیذ شود که آیا ممکن است از یک زبانی جملهای گفته شود که نزد اهل زبان جملهای صحیح باشد ولی قصد معنا در آن نباشد. این ممکن هست یا نه؟ فعلاً ادعای استحاله شده است. در منطق ریاضی میگویند خوش ترتیبی. نسبت به زبان فارسی یک جمله خوش ترتیب است. یعنی اگر بی ترتیب است که به آن غلط میگوییم. میگوییم جملهای است که الفاظش فارسی است ولی غلط است. غلط یعنی اصلاً نمیتواند قصد معنا داشته باشد. اما اگر خوش ترتیب است، میتواند.
انواع قصد در توریه
شاگرد: در نفس الامر معنا می فرمایید که امکان ندارد که قصد شود؟ چون گاهی متکلم مدلول کلامش مد نظرش نیست. مثلا در توریه.
استاد: در توریه او قصد می کند که او این را بفهمد. او هم چیز دیگری را قصد می کند تا دروغ نگفته باشد. ببینید چندتا قصد هست.
شاگرد: در توریه آن چه که در ذهنش هست را قصد می کند.
استاد: شما یک قصد را می گویید. الان دو قصد داریم. چرا توریه سر می رسد؟! چون قصد می کند که او معنای ظاهر را بفهمد اما برای این که دروغ نگفته باشد قصد دیگری می کند با منظور خودش. چون آن لطیف است و مبغوض توریه کننده است، می گویید آن را که قصد نکرده! چرا قصد نکرده؟! قصد کرده، چون اگر قصد نکرده بود که نمی توانست توریه کند. ولی دو تا قصد در طول هم دارد. اول معنایی را قصد می کند که به ذهن او بیاید و او به اشتباه بیافتد. برای فرار از کذب معنایی را قصد می کند که کذب هم نباشد. لذا عرض می کنم مثل صاحب جواهری گفتند آن جا قصد ندارد ولی جای دیگر می گویند «ضرورة انه قاصدٌ للفظ و المدلول». این ضرورت با آن قابل جمع است. چرا؟ چون چندین دال و چندین مدلول داریم. چندین قصد طولا و عرضا داریم. اگر این ها تحلیل شود می بینید منافاتی با هم ندارند. خیلی از عرف به توریه ها می گویند دروغ است. حاج آقا می فرمودند طلبه ای نزد مرحوم آسید ابوالحسن آمد و گفت فقیر هستم، یک چیزی به من بدهید. سید هم فرمودند ندارم. او هم میدانست مرجع است و وجوهات دارند. ناراحت شد. بیرون آمد و در حالی که با ناراحتی می رفت گفت: سید ابوالحسن یک توریهای شنیده است! یعنی می دانست که سید می خواهد توریه کند. لذا گفت سید توریه ای شنیده است! یعنی این دروغ بود.
والحمد لله رب العالمین
کلید: توریه، مراتب قصد، مراتب جنون، قصد در نائم، قصد نائم، قصد هازل، قصد مکره، قصد تحقق، انواع قصد، قصد مدلول، قصد لفظ، قصد جدی، هوش مصنوعی مولد، زبان، فلسفه زبان، زبان شناسی، محور جانشینی، محور همنشینی،
****************
ارسال شده توسط:
عبدالله
Sunday - 11/1/2026 - 8:25
سلام علیکم
فرمودید زبان ساختار و هویتی دارد که پویا است، با توجه به تاریخ زبان های مختلف و ریشه شناسی و بازگشت برخی به برخ دیگر، چطور این ساختار ثبوتی را سامان می دهید؟ نکته ی بعدی ابهام یافتن مساله واضع لغات است. بیان شریف شما در مساله دستور زبان قابل تصور است ولی در معانی قاموسی صعب التصور است.
****************
ارسال شده توسط:
عبدالله
Monday - 12/1/2026 - 3:23
البته شاید بتوان با مساله هویت شخصیت پسین و پیشین حل کرد.
******************
حسین:
سلام علیکم
بلی به این طریق و شاید طرق دیگر که بحث نافع طویل الذیل است.
****************
ارسال شده توسط:
علي اصغر
Saturday - 17/1/2026 - 16:57
سلام علیکم
جسارتا وجه این خوض در مباحث زبان شناسی برای حقیر روشن نیست؛ اگر لطف کنید توضیحی بدهید ان شاء الله بهتر استفاده خواهیم کرد.
آنچه به ذهن حقیر میرسد اینکه ما باید موضوع را خوب تبیین کنیم ، بعد هم سراغ سیره و ارتکاز برویم ببینیم آیا وجهی برای تصحیح معامله پیدا میکنیم یا نه؟ همچنین دقت در عمومات و مطلقات معاملات آیا شامل میشود یا نه؟
حتی اینکه صد قسم قصد داریم و برخی هست و برخی نیست، اگر در این راستا باشد وجهش روشن میباشد و الا روشن نیست.
جزاکم الله خیرا
******************
حسین:
سلام علیکم
یک وجه آن برای نفی سوء برداشت از عبارات صریح بعض فقهاء است در اینکه مکره قصد مدلول ندارد و نیز هازل نه قصد لفظ دارد نه قصد معنا، لذا با عبارت «ضرورة تحقق القصد فيهما معا إلى المدلول» صاحب جواهر قده شروع کردیم به عنوان امر ضروری و قطعی، و حال آنکه خود ایشان در جای دیگر طور دیگری سخن گفتند.
و وجه دیگر تعویض جهت قواعد است، که در بیان حاشیه سید قده بر مکاسب توضیح خواهم داد إن شاء الله تعالی.
و جهت دیگر رهیافتی به سعه و ضیق «بقدر الامکان» و «بقدر الضرورة» در قاعدة تصحیح است، ما سعی بر تصحیح بیع هازل که نادر است نداریم، بلکه سعی بر تصحیح بیع مکره به حق داریم که محل ابتلاء فقه و فقهاء است، و فقط با تعبد میخواهند حل کنند، بلکه تعبد هم فقط در قلیل موارد جاری میشود و بقیه ابطال میشود در حالی به اعتراف جناب سید ظاهر ادله خلاف آن است و محمل سید اقل قلیل است:
«نعم في صورة العلم بكون المجبور قاصدا لذلك يجبر عليه و لا يتولّى الحاكم و على هذا يحمل الأخبار الواردة في باب الاحتكار الدالّة على أنّه يؤمر بالبيع حيث إنّها ظاهرة في كفاية العقد الصّادر منه و أنه لا يحتاج إلى تولّي الحاكم فإنّها محمولة على صورة العلم بتحقق قصد الإنشاء منه فلا يمكن التمسّك بإطلاقها على الكفاية مطلقا و لو مع عدم القصد أو عدم إحرازه فتدبّر» حاشية المكاسب (لليزدي)، ج1، ص: 119. -- جواهر-آیا اکراه به حق، نیاز به اجرای عقد توسط مکره دارد؟