بسم الله الرحمن الرحیم
فقه الضمانات؛ جلسه 37 30/9/1404
بسم الله الرحمن الرحیم
راجع به اکراه در ذبح از جلد سی و ششم جواهر خواندیم؛ اینکه قصد در آن نیست. به مناسبت این صفحه این فرع را مطرح کردم تا بعداً با تفصیل بیشتر راجع به قصد صحبت کنیم. همچنین بحث «الدلالة تابعة للارادة» را هم عرض کردم که چون بحث قدیمی است و فوائد خوبی دارد، آن هم بهعنوان یادآوری بود تا مراجعه کنید و مطالب قبلی در ذهن شریفتان استظهار شود؛ برای خیلی از بحثهایی که در ذیلش مطرح است خیلی فایده دارد. خیلی هم باعث تشکر من طلبه است که آقایان زحمت میکشند و مطالب خوبی ارسال فرمودهاند. مجال نشد که عریضهای زیر آنها بنویسم. در جلسه سی و سوم دو-سه کلمه نوشتم. ان شاءالله اگر عمری باشد و مجالی باشد، برای بقیه اش هرچه به ذهنم بیاید مینویسم.
علی ای حال این نکته را عرض کنم؛ در بحث تبعیت دلالت از اراده، بزرگانی از علماء بحثهای خیلی خوبی فرمودهاند، اما چون خود بحث سنگین است، هرچه بیشتر روی آن فکر کنید و رفتوبرگشت کنید، خوب است. تا اندازهای که من میدانم تلاش نکنید یک مبنا را حتماً جا بیاندازید. این تلاش دفاع از یک مبناء، در ذهن سوگیری میشود. آنطور که باید در فضای طلق ذهنی به نفس الامر نگاه کند، خدشه پیدا میکند. آدم با ذهن باز باید به مطلب نگاه کند. و الا بزرگانی گفته اند، میتوان از مبنای آنها مدام دفاع کنیم.
ذیل فرمایش مرحوم مظفر در اصول الفقه یادداشتی داشتم؛ این نکته را میگویم تا شما مراجعه کنید. اصل این بحث برای بعد است. مطالب خوبی هم ارسال کردهاند. این نکته را هم بگویم؛ جناب مظفر کتاب بسیار خوبی برای ما طلبهها نوشته اند. خداوند زحمات ایشان را به تمام معنا قدردانی بالایی کند! حاج آقا میفرمودند ما در مدرسهای بودیم که مرحوم مظفر حجره داشتند. فرمودند ما تا پاسی از شب مشغول مطالعه بودیم؛ مطالعه ما که تمام میشد وقتی به دستشویی میرفتیم تا برگردیم و بخوابیم، میدیدیم چراغ اتاق مرحوم مظفر روشن است و مشغول هستند. وقتی هم قبل از اذان از خواب بلند میشدیم، میدیدیم هنوز چراغ اتاق ایشان روشن است و مشغول هستند. بعد میگفتند وقتی نزدیک طلوع فجر میشد، از اتاق بیرون میآمدند و به پشت بام مدرسه میرفتند و قدم میزدند تا فجر را ببینند. وقتی فجر را میدیدند همان بالای پشت بام استراحتی میکردند. حالا شب تا صبح بیدار بودند، وقتی طلوع فجر میشد و نماز میخواندند، تا طلوع آفتاب چیزی نمیشود! یک استراحتی میکردند تا به درس بروند. میگفتند آن وقت ما خبر نداشتیم که ایشان به چه چیزی مشغول هستند. این جور هر شب تا صبح چراغ اتاق روشن بود! گفتند بعد از اینکه المنطق و اصول الفقه بیرون آمد، دیدیم ایشان مشغول اینطور کارها بودند. هم المنطق ایشان و هم اصول الفقه ایشان کتابهای خوبی است. رضوان الله تعالی علیه!
در بحث «الدلالة تابعة للارادة» مطالبی را فرمودهاند. ایشان از این دفاع کردهاند که «الدلالة تساوق التصدیق». ما اصلاً دلالت تصوریه نداریم. مثال علامت راهنمایی هم زدهاند؛ «باللافتات التي توضع في هذا العصر للدلالة على ان الطريق مغلوق». و سائر علامتهای راهنمایی و رانندگی. این مبنا را تبنی کردهاند. در دلالت الاشاره میفرمایند:
دلالة الاشارة ويشترط فيها - على عكس الدلالتين السابقتين ألا تكون الدلالة مقصودة بالقصد الاستعمالي بحسب العرف لكن مدلولها لازم لمدلول الكلام لزوما غير بين أو لزوما بينا بالمعنى الاعم…ومن هذا الباب دلالة وجوب الشئ على وجوب مقدمته، لانه لازم لوجوب ذي المقدمة باللزوم البين بالمعنى الاعم1
یعنی پایینترین قصدی که میتواند دلالت را تصدیقی کند، قصد استعمالی است. هازل و … هم آن را دارند. میگویند در دلالة الاشارة اصلاً قصد استعمالی نیست.
مثال هم میزنند؛ «ومن هذا الباب دلالة وجوب الشئ على وجوب مقدمته، لانه لازم لوجوب ذي المقدمة باللزوم البين بالمعنى الاعم». میگوییم شما که گفتید دلالة الاشارة! خودتان هم میگویید حتی به قصد استعمالی مقصود نیست، خب چطور میگویید دلالت است؟! وقتی حجیت این دلالت را میفرمایند:
فحجيتها من باب حجية الظواهر محل نظر وشك،لان تسميتها بالدلالة من باب المسامحة، إذ المفروض أنها غير مقصودة والدلالة تابعة للارادة، وحقها أن تسمى إشارة وإشعارا فقط بغير لفظ الدلالة فليست هي من الظواهر في شئ حتى تكون حجة من هذه الجهة. نعم هي حجة من باب الملازمة العقلية حيث تكون ملازمة، فيستكشف منها لازمها سواء كان حكما أم غير حكم، كالاخذ بلوازم اقرار المقر وإن لم يكن قاصدا لها أو كان منكرا للملازمة2
«فحجيتها من باب حجية الظواهر محل نظر وشك،لان تسميتها بالدلالة من باب المسامحة»؛ روی مبنای خودشان میگویند وقتی میگوییم «الدلالة الاشارة» مسامحه کردهایم. روی مبنای ایشان مسامحه میشود، و الا روی مبانی دیگر مسامحه نمیشود. چون چنین مبنایی را انتخاب کردهاید، میگویید مسامحه است.
چیزی که مقصود من است، در ادامه است؛
«إذ المفروض أنها غير مقصودة والدلالة تابعة للارادة، وحقها أن تسمى إشارة وإشعارا فقط بغير لفظ الدلالة فليست هي من الظواهر في شئ حتى تكون حجة من هذه الجهة»؛ بله الظواهر دوال. اما کل دالٍ من الظاهر؟! کجا اینچنین است؟!
«نعم هي حجة من باب الملازمة العقلية حيث تكون ملازمة، فيستكشف منها لازمها سواء كان حكما أم غير حكم، كالاخذ بلوازم اقرار المقر وإن لم يكن قاصدا لها أو كان منكرا للملازمة»؛ مثال ایشان منظور من است. برای اینکه ببینید اشاره در اینجا مسامحه نیست و کاربرد مفصلی دارد، این مثال خوب است. «كالاخذ بلوازم اقرار المقر وإن لم يكن قاصدا لها أو كان منكرا للملازمة»؛ کسی حرفی را میزند، بازجو و بازپرس میگوید این حرف تو دلالت بر این دارد. میگوید من اصلاً قصد نکردهام. کسی به این بازپرس ایراد نمیگیرد که اگر قصد نکرده چرا میگویید کلامش دلالت بر این دارد؟! این دلالت روشن است. دلالت اشاره است. میگوییم این و این را گفتی، اینها دلالت بر این مطلب دارد. مدلول کلام تو مدلول اشاری است. یعنی تو قصد نداشتی؛ حتی میخواستی فرار کنی، حتی میخواستی مخفی کنی، حتی میخواستی انکار کنی، اما عرف عام لاشائبه مسامحه میگوید این کلام تو دلالت بر این مطلب دارد. پس دلالت یک معنای بسیار وسیعی است، اصلاً این جور نیست که آن را محصور کنیم. بله، یک بخش مهمی از دلالات تابع اراده است. ما که منکر این نیستیم، اما صحبت سر این است که کسانی که «الدلالة تابعة للارادة» را جلا میدهند، مقصود خودشان را خوب باز میکنند اما سائر موارد را با تداعی معانی میخواهند حل کنند! یا میگویند منظور اصل الارادة الاستعمالیة است، نه خصوص اراده خالی. خب پس اگر به این صورت است، چطور ایشان به لافتات مثال زدهاند؟! تصریح کردهاند این علامت راهنمایی اگر آن جا افتاده و کسی از کنارش رد شود، «لاتکون دالا». خب اگر شما میگویید مقصود از دلالت، تبعیتش از اراده است، اراده کلی استعمالی به این است که وقتی به آن تابلویی که روی زمین افتاده نگاه میکنید، میفهمید کسی با یک ارادهای آن را کشیده است. کسی این تابلو را رسم کرده است. تابلویی که آن جا افتاده به پشتوانه ی علامتی که روی آن است، دلالت دارد که یک ارادهای پشت آن است. اما چرا ایشان دو تا کردهاند و گفته اند آن جا دلالت نیست؟! معلوم میشود مقصودی که دارند این جور نیست. یعنی این اندازهای که راجع به آن فکر کردهام، یا مصادره به مطلوب است، شبیه ضرورت به شرط المحمول است، شبیه حمل های تحلیلی و توتولوژی است. بله، شما طوری دلالت را معنا میکنید که در آن اراده هست، خب معلوم است که میگویید همه جا اراده هست. اما نباید ما طوری معنا کنیم که همان مطلوب ما قید مطویه و مخفیه در آن باشد. بلکه باید به موارد نگاه کنیم.
این یک موردش بود که خود ایشان مثال زدهاند. «كالاخذ بلوازم اقرار المقر»، در اخذ به لوازم اقرار مقرّ در عرف عام دلالت مسلّم هست. دارد میگوید این کلام تو دلالت بر این دارد که تو در آن جا این کار را کردی. تو آن جا بودی. درحالیکه او میخواست مخفی کند. لزوم غیر بیّن یا لزوم بیّن بالمعنی الاعم دارد. حتی دلالت عقلی و دلالت طبعی هیچکدام اراده نمیخواهد. در دلالت وضعی میگویند اراده میخواهد؛ البته آن هم بهخاطر مبانی ای است. همان مبانی هم ان قلت دارد.
مثالی از حلقه اولی در حافظه ام هست. میخواستند دلالت را به نحو قرن اکید در ذهن بگویند. چون دلالت یک جهت وجود شناختی دارد، به روابط نفس الامری مربوط میشود. یک حیث روان شناختی و معرفتشناختی دارد که به علم و رابطهای که در ذهن ما برقرار شده، به قرن اکید مربوط میشود، به علم به دال و مدلول و رابطۀ بین آنها مربوط میشود. در چنین فضایی شما میگویید برای این شخص دلالت محقق هست یا نیست. باید یک علم جدیدی در دلالت باشد. درحالیکه اصلاً این جور نیست. وقتی دلالت است که یک چیز جدیدی به ما بدهد. کسی که هر روز از کنار جایی رد میشود که تابلوی ورود ممنوع هست، بگوییم این تابلو را چون هر روز دیده دیگر دلالت ندارد؛ در دلالت باید علم جدید باشد! درحالیکه کجای دلالت خوابیده که باید علم جدید باشد؟! با قید «جدید» بخواهیم لغت و انواع مسائلی که در دلالت تصوری مطرح است را کنار بگذاریم؟! اینجور نیست. همان دلالتی که خودشان میگویند میتواند تکراری باشد و … .
به این نگاهی بیاندازید. به گمانم بحثهای خوبی در اینجا مطرح است. اگر تکمیل هم شود، برای مباحثه قصد و دلالت مفید است.
شاگرد: برای مثال علم عبدالله چه چیزی مد نظرتان هست؟
استاد: مشکلترین مثال و بلکه نقطه انطلاق بحث است. میگویند چون اصلاً اراده ندارد، دلالت هم نیست. تحلیل اینکه عَلَم در آن جا چه کار میکند، مهم است. هر چه که ممکنم بود، در آن صفحات عرض کردم. یکی از مهمترین کارهایی که ذهن انسان در عَلم انجام میدهد و الانی ها دیدم گاهی راجع به آن صحبت میکنند ولی در کتب قدیم که میخواندیم این خصوصیت ذهن خیلی برجسته نمیشد؛ چه در منطق ارسطویی و چه جاهای دیگر؛ آن هم عملیة الاشارة در ذهن است. یعنی ذهن انسان در موارد گستردهای یک کار انجام میدهد. آن کار هم کار اشاره ذهنیه است. ثابتات منطقی که عرض میکردم، بحث خیلی خوبی داشت؛ این اشاره یکی از آنها است.
وقتی ذهن به وسیله یک لفظ دارد اشاره انجام میدهد، اصلاً فعلاً استعمال نیست. معنا نیست. بلکه فقط یک اشاره میکند. وقتی لفظی اشاره گر شد، مثل نقوشی که اشاره گر است، فقط فانی در مشارٌ الیه است. و لذا در آن موطن اشاره، دلالت برای آن، خلاف اشاره گرش است. مگر ذهنی که بین حیثیات جمع کند و لایشغله شأن عن شأن باشد. یعنی شأن اشاره گری را با شأن سائر حسیاتش جمع کند. مثلاً رانندهای هست که تند تند تابلوها را نگاه میکند؛ این تابلو میگوید از این طرف برو، دیگری میگوید از آن طرف برو. نوع مردم تابلو را میبینند و میگویند از این طرف بروم. اما کسی که قویتر است، در آخر کار وقتی از او بپرسیم که چند تابلو دیدی؟ میگوید سه تا. میگوییم رنگ هر کدام چه بود؟ میگوید رنگ تابلوی چهارم سبز بود. تابلوی پنجم این بود. در کنارش این را نوشته بود. نُرم مردم به این صورت هستند که وقتی به تابلو نگاه میکنند تنها مرآتیت تابلو برای مقصود را میبیند. اما اینکه به خود مرآت نگاه کند، به خود آیینه نگاه کند و بگوید این آیینه سنگ بود، مقعر بود و …، نوعاً اینطور نیست. ولی خب مانعة الجمع نیست که کسی در حین نگاه مرآتیت، همزمان نگاه به مرآت بهعنوان مرئی دارد. این منافاتی با عرض من ندارد.
نوعاً دیدهام؛ وقتی علماء حرف میزنند و صحبت میکنند، اینچنین هستند. مخصوصاً معبّرین در تعبیراتشان کارها میکنند. یعنی نگاه معبّر یا نگاهی که علماء به عبارات گویندگان و اسماء آنها دارند، نگاه جامع است. یعنی همزمان ذهنشان فعال است. لفظ را بهعنوان عَلم و بهعنوان وصفی که در موطن دیگر مشتمل بر آن است، همزمان نگاه میکنند. چون ذهنشان قوی شده است. ولی روی حساب استعمالات متعارف اینچنین نیست؛ وقتی لفظی نشانه گر است، فقط مشارٌ الیه را نشان میدهد و هیچ نقشی در اینجا ندارد.
شاگرد: شبیه لفظ منقول میشود. یعنی با مناسبت میخواهم از معنای قبلی بهمعنای جدید نقل بدهم. مثلاً اسم کسی را زیبا بگذارم. با توجه به اینکه زیبا، معنای زیبا را دارد، اسم کسی را زیبا بگذارم.
استاد: ولی باز کلیت ندارد. مثلاً در یک جایی اسم بچه را زیبا میگذارد ولی به این خاطر که اسم مادر بزرگش زیبا بوده. خیلی از اینها هست. اصلاً نظر ندارد که زیبا بهمعنای زیبا است. میگوید برای اینکه اسم مادر بزرگم را ابقاء و احیاء کنم، اسم این بچه را زیبا میگذارم.
شاگرد: آن هم باز اشاره به مادربزرگش دارد.
استاد: بله، اما آن معنای وصفی زیبا اصلاً به ذهن کسی نمیآید. مثلاً دو خلیفه عباسی را در نظر بگیرید؛ مثلاً میگویید بین خلافت منصور و مامون چند سال فاصله است؟ هر چه میخواهد باشد. مقصود من این بود که به ذهن چند نفر از شما آمد که منصور یعنی یاری شده و مامون یعنی مورد امن قرارداده شده؟ هیچکدام. اگر هم آمد چون در مقام بحث بود. و الا اصلاً در ذهن شما منصور بهمعنای یاری شده نیامد. و حال اینکه معنای آن را همه بلد هستید. چرا نیامد؟ چون منصور در اینجا محض اشاره است. اصلاً پشتوانه توصیف ندارد.
شاگرد: الآن در اینجا ثابت شد که دلالت تابع قصد است. یعنی درجاییکه خواستید صرف اشاره گر را بیاورید، دلالت دیگری را متوجه نشدیم.
استاد: بله، اینجا دلالت تابع اراده است. چرا؟ چون اراده استعمال در معنای نصر و منصور بودن را نکردیم، پس دلالت هم ندارد. این روشنترین مثال است که دلالت تابع اراده است. مشکلی هم ندارد. بعد ما بگوییم حالا که این را دیدی، هر دلالتی تابع اراده است! درحالیکه از این در نمیآید. بله، ما مواردی را داریم که منحصراً دلالت تابع اراده است.
شاگرد: اگر اراده هم میکردید، ما نمی فهمیدیم.
استاد: تفصیل آن در مطالبی که نوشته ام هست. اصلاً مقصود از تبعیت کدام موطن است؟ تبعیت در ذهن مستمع؟ تبعیت در ذهن متکلم؟ تبعیت در بدنه عرف عام؟ اینها را عرض کردم تا مقدمهای باشد برای قصدی که پشتوانه اینها است؛ برای اینکه میگوییم بچه و مجنون قصد ندارند، این دلالت نیاز است و … . یعنی ببینیم دلالت چند مرحله دارد. بهخصوص برای آن مطلبی که من از آن دفاع میکنم؛ یعنی طولیت احکام، بهنحویکه در هر موطن ما یک کار قابل دفاع نسبت به همان موطن داریم، چرا شارع آنها را ابطال کند؟! از اول تا به حال دارم از این دفاع میکنم. در یک مقامی ما یک کاری داریم که برای نفس آن مقام مشکلی ندارد؛ نه برای آینده و یا فرایندش. بهترین مثالی که بحمد الله در فقه جا گرفته، «صدر من اهله و وقع فی محله» در بیع فضولی است. دیگر بالاتر از این میشد بگویند؟! «صدر من اهله». کسی که این را گفته، معلوم است که منظورش این است که الآن یک شخصی آمده و معامله را انجام داده است. اینکه واقع شده، چرا بگوییم از اساس باطل است؟! این یک کاری است؛ در همین مقام انعقاد عقد، یک بذری است. میگذاریم بماند. چرا بگوییم هیچ است؟! اگر توانستیم آن را آب یاری کنیم و اجازه بیاید، مراحل بعدی را جلو میبریم. اگر نتوانستیم، دیگر او را از بذر بودن نمی اندازیم. این خیلی اهمیت دارد.
الآن هم همه مطالبی که عرض میکنم، اینچنین است. دلالاتی داریم که دلالت تصوریه است. پشتوانه اراده هم ندارد.اما این قابلیت را دارد که بذری باشد برای فرایند کار در آینده. شما بگویید بی خود! از اصل بذر بودن هم ساقط است! بذر نیست، بلکه سنگ ریزه است! هسته زردآلو با یک سنگ ریزه خیلی فرق دارد. هسته زردآلو در زمین مناسب درخت زردآلو میشود. یک سنگ ریزه اگر ده سال در آب بماند، باز سنگ ریزه است. طولیت احکام یعنی آن چه که در یک موطنی قابلیت حقوقی دارد که همان مقام را تأمین کند، و ما دلیل شرعی داریم که شارع آن را رد نکرده است؛ میگوییم در همین مقام صحت تاهلیة برایش ثابت است. دلیل قطعی داریم بر اینکه شارع این صحت تاهلیه را قبول ندارد؛ بسیار خب ما حرفی نداریم. اما مادامی که دلیل نداریم، اصل داریم. این اصل ها خیلی مهم است. اصل بر این است که در هر مقامی که کار با صحت تاهلیه محقق شده، شارع میگوید تا ببینیم چه میشود؛ من این را بهعنوان بذری برای فرایند آینده رد نکردهام. نه اینکه امضاء کرده باشم. جواز مطلق منظور نیست. بلکه رد نکردهام.
شاگرد: نیاز داریم که حتماً بگوییم دلالت تصوریه است؟! مثلاً بگوییم این دلالت برآمده از انس ذهنی است؛ مثل دلالت طبعی است.
استاد: ببینید دلالت عقلی و طبعی اصلاً تابع اراده نیست. یا مثالی که در حلقات آمده است؛ در حلقه اولی میگفتند کسی به شهری رفته و در آن شهر مارالیا گرفته است. مثلاً به هند و شهر بمبئی رفته است و مارالیا گرفته است. شما بگویید کلمه بمبئی چه دلالتی بر مارالیا دارد؟ هیچی. اما نزد این شخص دلالت دارد. نه تداعی معانی است. بسته به این است که دلالت را چطور معنا کنیم؛ «هو کون الشیء بحیث یلزم من العلم به العلم بشیء آخر»؛ علم، تصور است، تصدیق است، استفهام است؛ همه اینها علم است. کجا گفتید «العلم» یعنی تصدیق و چیزی نو؟! همه اینها تضییقات است. تضییقاتی است که در محدوده دلالت، حرف خودتان را پررنگ میکنید سائر حوزههای دلالت که عرفی است را میخواهید با برچسب زنی تداعی معانی و انس ذهنی قیچی کنید. و حال اینکه آن جا هم دلالت است؛ با انواعی که قابل دفاع است.
شاگرد: در اعلام میخواهید بفرمایید که دلالتی ندارند؟ فقط اشاره هستند؟
استاد: من مدافع این هستم که دلالت هست. اما دلالت بر آن مشارٌ الیه دارد؛ چون نقشش الآن نقش اشاره است. و دلالت ندارد بر آن معنای وصفی چون اراده نشده است. پس دلالت در اینجا تابع اراده است. اما همینجا اگر ذهن گوینده قوی باشد، یا ذهن شنونده قوی باشد یا هر دو قوی باشند، میتواند جمع کند. لذا وقتی بهخصوص شیعیان در آن محیط ها صحبت میکردند، بین متکلم و بعض از حضار که آگاه بودند، اشاراتی رد و بدل میشد که دیگری اصلاً نمی فهمید؛ با همین الفاظ. مثل تعبیر خواب؛ گاهی میبینید معبّر، از اسم کسی که خواب دیده خیلی تعبیرها را میکند. ذهن همه سراغ شخص و قیافه او میرود. اما معبّر از اسم او خیلی از چیزها را تعبیر میکند. لذا سراغ اسم میرود و مانعی هم ندارد. البته مطالب دیگری هم نوشته ام. فقط خواستم پی فرمایش مرحوم مظفر را بگیرید که فرمودند لوازم اقرارش مثل آن است. شما میگویید مسامحه است؛ میگویید تسمیه دلالت اشاره مسامحه است؛ مثالش را هم لوازم اقرار مقر میگویید. آیا تسمیه لوازم اقرار مقرّ که عرف عقلاء میگویند «کلامک هذا یدل علی انّک فعلتَ کذا»، مسامحه است؟! بازپرسی که میگوید این حرف تو دلالت میکند که چنین کاری کردهای، یعنی دارد مسامحه میکند؟! بگوییم کجا کلام او دلالت دارد؟! میگوید من که نخواستم دلالت تابع اراده را بگویم. در اینجا که اصلاً او خلافش را قصد کرده بود. من که میگویم دلالت، از مقسم تعریفی دارم که بدون مسامحه آن مقسم در اینجا هست. مثل دلالت عقلی. دلالت عقلیه تابع اراده نیست. دلالت بیّن بالمعنی الاعم تابع اراده نیست. بیّن بالمعنی الاخص هم تابع اراده نیست. و حالا اینکه به همه اینها دلالت میگوییم. دلالت مشکلی ندارد. لذا نباید دلالت را به شرط محمول معنا کنیم و بعد بگوییم حالا دیدی اراده هست! بلکه دلالت یک معنای عامی دارد و جاهایی که تبعیت از اراده دارد، تحلیلهای دوال و مدلول است. تحلیل دوال و مدلول بسیار مهم است. یعنی اگر ذرهبین بگذارید میبینید در تمام مواردیکه میگویند دلالت تصدیقیه مساوی «الدلالة» است، آن جا ما چند دال داریم و چند مدلول داریم. از بس دوال نزدیک هم هستند، جدا نمیشوند. همان جا اگر دوال را جدا کنیم، میبینید تبعیت هر کدام از دیگری هیچ مشکلی ندارد. انشاء الله در بحث قصد عرض میکنم.
شاگرد: چون اعلام بند به مراد متکلم هستند، تابع اراده هستند. و الا اگر مثل مشترکات لفظیه بند به مراد متکلم نبود، اصلاً معلوم نیست چه چیزی اراده شده است. یعنی همین که میگوییم علماً یا وصفا، خودش فی حد نفسه بر هیچکدام دلالت ندارد. شما وقتی میخواهید به مراد گوینده بند کنید، آن وقت است که میگوییم چه چیزی را اراده کرده است.
استاد: وقتی احسان میگویم، نزد شما دلالت بر چیزی دارد یا نه؟ وقتی نمیدانیم من چه چیزی را قصد کردم، دلالت ندارد. اما وقتی میگویم احسان پسر محسن، الآن در ذهن شما عوض شده است. وقتی در ابتدا احسان را گفتم اصلاً در ذهن شما نیامد که میخواهم عَلم را بگویم، سراغ معنای لغوی آن رفتید. اما تا گفتم احسان پسر محسن، فهمیدید که مقصود من احسان علم است. اینها است که میگوید اراده متکلم بهکارگیری ابزارهای مدلول های پیشین است. ما درجاتی از دلالت را داریم. در مباحث الاصول یک بحث خیلی مفصلی در مورد تعارض احوال بود، صحبتهای مفصلی سر لایههای دلالت داشتیم، خود دلالت تصوری، انواعش، لایه هایش، دلالت تصدیقی و مراتبش، اراده استعمالی جدی، اراده استعمالی ثانیه و ثالثه.
شاگرد: وقتی لفظ را برای انتقال مقصود گوینده اعتبار کردیم، گویا نحوه تقسیمبندی اینها ریشه در اصل کیفیت وضع دارد. چون در کیفیت وضع مقصود گوینده را موضوعیت میبینند، بعد میگویند نمیتوان از اعتبار معتبر خارج شد. پس معتبر هم باید به حسب مقصود گوینده باشد.
استاد: قانون وضعی که خواجه گفتند، شاید مقصودشان همین باشد. حالا آیا مبنای وضع تعهد است، یا غیر از تعهد است. عرض کردم بحثی است که خیلی برایش حرف زده شده است. همین هم بود که اشاره کردم مراجعه کنید و این مطالب در ذهن شریفتان استظهار شود تا بعد ببینیم چه میشود.
امروز میخواستم نکتهای از شهید ثانی در عتق عرض کنم. فقط قبلش خواستم عرض کنم که اصول الفقه را نگاه کنید. ایشان ابتدا خودشان میگویند که مسامحه است، در ادامه به لوازم اقرار مقرّ مثال میزنند، و حال اینکه عرف عام، آن بازپرس و قاضی بدون مسامحه میگوید «کلامک هذا یدلّ علی انک فعلتَ کذا». بعد بگوییم اینکه دلالت نداشت! من فقط مقصودم این بود که ایشان در کلام خودشان شاهدی آوردند که میگوید «تسمیة دلالة الاشارة لیست مسامحة». همینی که علماء گفته اند با ارتکاز خودشان گفته اند؛ دلالت اشاره است. بعد میگویند دلالت اشاره چیست؟ میگویند متکلم الآن از تو قصد نکرده است ولی وقتی دو کلامش را در کنار هم میگذارید، لازمه اش میآید. این دلالت اشاره است. صریحاً گفته اند که «لم یقصد». خب بگوییم این مسامحه است! مسامحه نیست. شما روی مبنای خودتان طوری معنا کردهاید که مسامحه شده است. اینها در ارتکاز عرف عام بدون مسامحه صدق میکند. این عرض من بود.
در مورد بحث تبعیت دلالت از اراده خیلی یادداشت دارم. اگر میدانستم قرار است طول بکشد، قبلش باید همه را نگاه کنم. مخصوصاً در شرائط تشتتی که الآن ذهن من دارد. ولی برای ذهن من طلبه، هم اهمیت بحث پررنگ است و هم اگر بگوییم «الدلالة تابعة للارادة»، داریم به بحثهای کلاس صدمه بزرگی میزنیم. یعنی داریم خودمان را از یک بخش عظیمی از دلالت و بحثهای سنگینش محروم میکنیم؛ به اسم اینکه اینها تداعی معانی است! درحالیکه منافاتی ندارد. بخش مهمی از دلالات را که پشتوانه اراده دارد را بررسی کردید. اما چرا جاهای دیگر را کلاً کنار میگذارید؟! به این بیان که اینجا دلالت نیست! دلالت را طوری معنا کنیم که اینچنین شود! چه ملزمی هست که ما دلالت را به این صورت معنا کنیم؟!
شهید ثانی نکتهای دارند. نسبت به بحثهایی که قبلاً شده بود، شهید ثانی نکته ی جدیدی میفرمایند. نکته ی خوبی است. محقق اول در متن شرائع میفرمایند: «یعتبر فی المعتق البلوغ، کمال العقل و الاختیار و القصد». این هم نکته ی خوبی است؛ در بسیاری از مواضع شرائع اختیار و قصد در کنار هم آمده است. خیلی از جاها کنار هم نیامده اند؛ فقط اختیار آمده یا فقط قصد آمده است. از جاهایی که هر دو در کنار هم آمده، اینجا است. «کمال العقل و الاختیار و القصد الی العتق و التقرب الی الله تعالی و کونه غیر محجور علیه».
نعم في عتق الصبي إذا بلغ عشرا وصدقته تردد وخلاف ، فالأكثر كما في كشف اللثام على العدم ، لإطلاق الأدلة في سلب عبارته، والشيخ على الصحة ومستند الجواز رواية الشيخ عن موسى بن بكر عن زرارة عن أبي جعفر عليهالسلام…3
«و فی عتق الصبی اذا بلغ عشرا و صدقته تردد»؛ صبی ای که ده ساله شده، میتواند عتق کند یا نه؟ اول بلوغ و کمال و … را فرمودند. اما حالا که ده ساله شد، میتواند عتق کند یا نه؟ میفرمایند: «ومستند الجواز رواية الشيخ عن موسى بن بكر عن زرارة عن أبي جعفر عليهالسلام…»؛ روایت را نقل میکنند.
شهید ثانی بهشدت مقابله میکنند که این روایت سر برسد و عتق غلام ده ساله نافذ باشد. مفصل رد میکنند. «ولكن مع ذلك كله أطنب في المسالك في بيان سقوط هذه الرواية»؛ روایتی که شیخ به آن عمل کرده است. چند روایت دیگر را هم میآورد. من فقط اشاره میکنم.
بعد از اینکه شهید همه این روایات را رد کردند، در ادامه میفرمایند:
«فمع هذه القوادح كيف تصلح لإثبات هذا الحكم المخالف لأصول المذهب، بل إجماع المسلمين، فإطراحها متعين، ويمكن حملها وحمل ما ورد في معناها في جواز وقفه وصدقته و وصيته على أن ابن العشر محل إمكان البلوغ ، كما تقدم في أن الولد يلحق به في هذا السن لإمكان بلوغه بالمني فبسبب أنه في وقت إمكان البلوغ وجواز التصرف أطلقوا جواز تصرفه ، والمراد به إذا انضم إليه ما يدل على البلوغ ، بمعنى أنه من حيث السن لا مانع من جهته وإن توقف على أمر آخر ، وهذا خير من اطراح الروايات الكثيرة» 4
«فمع هذه القوادح كيف تصلح لإثبات هذا الحكم المخالف لأصول المذهب، بل إجماع المسلمين، فإطراحها متعين، ويمكن حملها وحمل ما ورد في معناها في جواز وقفه وصدقته و وصيته على…»؛ این نکته جدید ایشان است؛ برای بحثهای ما نافع است. کلمات بزرگان برای مقصودی که داریم مهم است. شهید برای آن یک محمل میگویند. میگویند شما میگویید اصول مذهب و اجماع هست، پس چطور این همه روایات داریم. حالا شما این روایت را رد کردید، اما روایات وصیت را چه کار میکنید؟! موارد دیگر را چه کار میکنید؟! همه اینها که هست! میفرمایند ممکن است که روایت را به این صورت معنا کنیم؛ «علی أن ابن العشر محل إمكان البلوغ»؛ بچهای که ده ساله شده، هنوز سنش نرسیده است اما امکان اینکه محتلم شده باشد، حالا فراهم است. پس برای کل این روایات، یک محمل «محل امکان» است. یعنی در ذهن متشرعه مطرح میکند که ساده از کنار این رد نشوید. تفحص کنید و به دنبالش بلند شوید که شاید بالغ باشد. یک محمل جدیدی است. با محمل های قبلی تفاوت میکند. «کما تقدم في أن الولد يلحق به في هذا السن لإمكان بلوغه بالمني»؛ صفحه پانزده همین جلد است؛ میفرمایند اگر ملاعنه کرد و ده ساله بود، ولد امکان لحوق به آن را دارد.
فلو دخل الصبي لدون تسع فولدت لم يلحق به لعدم وقوع مثله في العادة ، كالموضوع تاما لدون الستة أشهر وإن كانا داخلين تحت قدرة الله تعالى شأنه نعم لو كان له عشر سنين كاملة لحق به الولد لإمكان البلوغ في حقه ولو نادرا5
میفرمایند همین که امکان بلوغ دارد، ولد ملحق میشود.
شهید در مورد روایات عتق میگوید: این روایات میخواهد بگوید الآن چون امکان بلوغ دارد، فعلاً عتق او را رد نکنیم. شواهدش را ببینید. فعلاً عتق او را رد نکنید و تفحص کنید و ببینید محتلم شده یا نه. این محمل جدید برای روایات است. غیر از قبلی ها است.
برگردیم به صفحه صد و هشت.
«لإمكان بلوغه بالمني فبسبب أنه في وقت إمكان البلوغ وجواز التصرف أطلقوا جواز تصرفه»؛ اینجا یعنی جواز مطلق یا مطلق الجواز؟ مطلق الجواز است. نه اینکه منظور جواز مطلق باشد و بگوییم چون ده ساله است، پس عتق او درست است. بلکه چون ده ساله است، اطلقوا جواز تصرفه. یعنی مطلق الجواز. یعنی فعلاً در محل امکان است. فوری رد نشوید و از کنارش نگذرید و تفحص کنید.
«والمراد به إذا انضم إليه ما يدل على البلوغ، بمعنى أنه من حيث السن لا مانع من جهته»؛ ببینید کار تمام نشده، ولی از جهت سن مانعی نیست. «وإن توقف على أمر آخر، وهذا خير من اطراح الروايات الكثيرة»؛ خود شهید هم میگویند نمیتوانیم این همه از روایات را رد کنیم. پس این محمل جدیدی است.
شاگرد: شاید منظور ایشان مجاز باشد، یعنی گفته اند مجازا جواز تصرف دارد. ولی باید ببینید آن جواز تصرف اصلی آمده یا نه. فرمایش شما بالاتر از این بود.
استاد: من میخواهم بگویم وقتی خود ایشان محمل روایت را اینطور میگویند، فضا را برای عرض من که گفتم فعلاً مطلق الجواز طولی دارد صورت میگیرد، فراهم میکند.
خب حالا جالب کلام صاحب جواهر است. صاحب جواهری که در بیع کذا فرمودند. صفحه صد و هشتم عتق جواهر را در کنار بیع یادداشت کنید. صاحب جواهر میفرمایند آقای شهید! شما که فرمودید این روایات بهشدت ضعیف است و باید آنها را طرح کنیم، بعد هم آنها را بر امکان بلوغ حمل کردید تا مویدات آن بیاید. میفرمایند:
ولكن الانصاف عدم كونها بهذه المثابة بعد أن عرفت روايتها في التهذيب والكافي وفي سندها بعض أصحاب الإجماع ، كما أن القول بها ليس كذلك ، خصوصا بعد التأييد بما عرفت على أن ما ذكره أخيرا صالح للحكم بصحة العتق وإن لم ينضم إليه أمر آخر يقتضي البلوغ إذا فرض وقوع العتق منه على وجه يمكن معه نية القربة لغفلته عن الاشتراط أو جهل به أو غير ذلك ، لأصالة الصحة التي يكفي في الحكم بها احتمال وجود شرط الصحة ، مثل الحكم بلحوق الولد وإن لم يحكم ببلوغه ، ومثل الحكم بصحة صلاة من شك في الطهارة بعد الفراغ منها ، ونحو ذلك يجري في بيعه فضلا عن عتقه ، فتأمل جيدا. 6
«ولكن الانصاف»؛ به گمانم کلمه «الانصاف» در جواهر زیاد نباشد. مرحوم شیخ زیاد دارند.
«ولکن الانصاف عدم كونها بهذه المثابة»؛ یعنی شما این جور این روایات عتق ده ساله را تضعیف کردید درحالیکه این روایات این قدر ضعیف نیست. اینکه عرض کردم صاحب جواهر در عتق میل کردند به اینکه عتق صبی ده ساله مشکلی ندارد، همین جا است. میگویند این جور نیست.
«كما أن القول بها ليس كذلك»؛ شیخ هم که به این روایات عمل کردند، قولشان خیلی ضعف بالایی ندارد. هم میگویند روایات آن ضعف شدید را ندارد، و هم میگویند قائل به این روایات هم آن ضعف را ندارد.
«خصوصا بعد التأييد بما عرفتعلى أن ما ذكره أخيرا»؛ اخیراً، همان امکان بود. «صالح للحكم بصحة العتق وإن لم ينضم إليه أمر آخر»؛ اگر میگویید بهخاطر امکان صبر میکنیم تا چیز دیگری به آن ملحق شود، میگویند چرا صبر کنیم؟! نه، عتقی صورت گرفته است؛ ده ساله هم روی مبنای خود صاحب جواهر هم امکان بلوغش هست؛ شبیه قاعده فراغ در نماز میشود. شما بعد از نماز شک میکنید که نماز من شرائط را داشت و صحیح بود یا نه؟ قاعده فراغ و اصالة الصحة در اینجا چه میگوید؟ میگوید اگر قسم میخوری که باطل است، هیچ. اگر قسم نمی خوری، عملی انجام شده و آن محمول بر صحت است. اینجا هم یک صبی ده ساله عتقی کرده است، قسم میخورید که بالغ نیست؟ اگر قسم میخورید خب واضح است. اگر قسم نمیخورید چه مانعی دارد که بگویید روی حساب ظاهر اصالة الصحة میگوید همین که عتق شده و نمیدانیم قطعاً باطل است، میگوییم نافذ است. تا اینجا جلو رفتهاند.
«يقتضي البلوغ إذا فرض وقوع العتق منه على وجه يمكن معه نية القربة لغفلته عن الاشتراط أو جهل به أو غير ذلك ، لأصالة الصحة التي يكفي في الحكم بها احتمال وجود شرط الصحة»؛ در اصالة الصحه همین احتمال کافی است. فقط مانع آن این است که قسم بخوریم شرط را نداشته است. «مثل الحكم بلحوق الولد وإن لم يحكم ببلوغه»؛ همانطور که گفتید ولد به آن ملحق است؛ ما ولد را به ده سال ملحق میکنیم اما در حینی که ملحق کردیم حکم به بلوغ او نمیکنیم. اینجا هم همینطور است. عتقی که ده ساله کرده، به صحت عتق او حکم میکنیم ولی به بلوغ او حکم نمیکنیم. ولی احتمال بلوغ واقعی او کافی است. اینها نکات خیلی خوبی است.
«ومثل الحكم بصحة صلاة من شك في الطهارة بعد الفراغ منها»؛ که عرض کردم. «ونحو ذلك يجري في بيعه فضلا عن عتقه، فتأمل جيدا»؛ صبی ده ساله شده و یک بیعی انجام داده است. خب روی مبنای ایشان بالغ که نیست. گفتند ضروری است که بیع صبی قبل از پانزده سال و قبل از بلوغ درست نیست. ولی با این مبنا میتوانیم بیع او را تصحیح کنیم. میگوییم صبی ده ساله بیعی انجام داده است، احتمال میدهیم که به احتلام بالغ بوده و این بیع را انجام داده است. پس قطع نداریم که معامله او فاسد است. اصالة الصحة میگوید بدون اینکه حکم به بلوغ او کنیم، بیع او صحیح است.
این فرمایش ایشان که جالب است و یادداشت کردنی است، این فایده را دارد: مصحح بسیاری از موارد سیرهای است که عرض کردم. خود سیره و ارتکاز متدینین میگویند شاید بالغ شده و انجام میدهد. البته من مدافع این نیستم که ارتکاز هست یا نه، فقط بهعنوان راهی عرض میکنم که تصحیح کند. چرا اینها را اجراء میکنند؟ میگویند او دیگر مراهق است. چه بسا بالغ شده و ما خبر نداریم. حالا رفت و معامله را انجام داد، حمل بر صحت میکنیم.
چیزی که من نتیجه گرفتم این بود که در عتق، مثل صاحب جواهری فضا را به این سمت بردند که عتق ده ساله صحیح باشد. اینچنین فضایی کمک میکند تا ما مواردی که از مستثنیات هستند را به صغرای یک کلی تبدیل کنیم. الآن از بیان این دو فقیه بزرگ دو مطلب به دست ما آمد؛ اول اینکه وقتی یک جا امکان بلوغ هست، فضا باز میشود تا بگذاریم ضمائم به آن ملحق شود؛ فرمایش شهید بود. دوم هم فرمایش صاحب جواهر است؛ همین که امکان بلوغ هست مجال این هست که در اعمالی که طفل انجام داده اصالة الصحة را جاری کنیم. این دو نکته ی فقهی مهمی است؛ در تبدیل شدن این مسائل به صغریات بعدی که راه را راحت میکند.
شاگرد: فرمایش مرحوم مظفر بهخاطر قرابت معنای دلالت و اشاره است؛ یعنی عرف اشتباه میکند و نمیتواند تشخیص بدهد. و الا آن جا تسامحا میگویند دلالت دارد. لذا اگر بخواهیم به دقت عقلی بگوییم بازپرس باید بگوید کلام تو اشاره دارد.
استاد: اشاره مشیر میخواهد. این اشاره را قصد کرده یا نه؟
شاگرد: اشاره با دلالت فرق دارد. دلالت تابع اراده است. در اشاره قصد نداریم.
استاد: پس در اشاره هم مسامحه به کار بردهایم! یعنی ما میگوییم اشاره دارد، ولی اشاره هم مسامحه دارد. چون اشاره یک مشیر میخواهد؛ درحالیکه اینجا مشیری نبود چون او میخواست فرار کند. پس چه بگوییم؟ بگوییم لفظی نداریم. و حال آنکه دلالتی که مقسم است را به این صورت معنا میکنید؛ «کون الشیء بحیث یلزم من العلم به العلم بشیء آخر». بعد میگویید علم دو جور است؛ تصور و تصدیق. الآن اگر کسی ده مفرد را ردیف کند، دلالت ندارد. خب چرا ندارد؟ اینجا نشسته و میگوید انسان، بقر، شجر، حیوان، فرش، آسمان. اینها الفاظی است که بر معانی مفردات دلالت دارد. بگوییم نه! چرا؟ چون اراده استعمالی یک مرادی میخواهد! اینجا که مرادی نیست و صرفاً مفردات هستند! البته ممکن است به همه اینها جواب بدهند، اما مجموع اینها آن ارتکاز را قوی میکند؛ من فهم میگویم؛ کون الشیء بحیث یلزم من العلم به؛ علم یعنی اگر این را بفهمی، آن را میفهمی. در تمام این موارد دلالت هست. چون ریخت کلمه دلالت، ریخت «subjective» است. کما اینکه ریخت ارتباط «objective» است. تا میگویید ارتباط، ذهنتان سراغ چیزهایی میرود که با هم مرتبط هستند. اما همین ارتباط اگر در فضای ذهن و قرن اکید آمد، دلالت میشود. پس قبول است که دلالت به ذهن ها مربوط است؛ حیثیت تقییدیه دارد به «subjective» بودنش؛ ما در این حرفی نداریم. اما منافاتی ندارد که وقتی گفتید مربوط به ذهن شد، حالا باید پشتوانه اش یک اراده باشد. این در بعض موارد است.
شاگرد: راجع به وضع چه میفرمایید؟
استاد: آن وقتی که مباحثه میکردیم، اصلاً برای ما صاف نشد که وضع تعهد باشد. مطالبی که در کل نشانه شناسی مطرح است، در الفاظ هم میآید. وقتی دو چیز با یک مبادی در ذهن به هم شرطی میشوند، مصداقی از وضع محقق میشود. تعهد باشد، نباشد، رابطه باشد یا نباشد.
شاگرد: صرف شرطی شدن به هر نحوی ملازمه را برقرار میکند؟
استاد: بله، حتی اعتبار به این معنا که از معتبر خاصی باشد، نیست. مثل وضع تعینی. وضع تعینی را همه قبول دارند. اما چه کسی تعهد کرده؟! یک مجازی به کار رفته، بعد مجاز مشهور شده، بعد مشترک شده و بعد منقول شده است. وضع تعینی که این مسیر را طی کرده، حالا که منقول شده، چه کسی آن را تعهد کرده؟! اول مجاز بود، تعهد وضع نبود. از بس زیاد به کار بردهاند در تمام اذهان زبان این قرن اکید حاصل شده است. این شرطیت آمده است. وقتی میگوییم چه کسی وضع کرده؟ میگویند واضع ندارد و تعینی است. یعنی در اثر کثرت استعمال این قرن اکید حاصل شده است.
شاگرد: به این بر میگردد که طبعی است. قبلاً میفرمودید شین برای تفشی است.
استاد: منافاتی با آن ندارد. آن مطلب دیگری است. آن مبنا، رد این مطلبی است که الآن عرض میکنم؛ وقتی رابطه طبعی و غیر وضعی است، نمیتوانید مطلقاً از تعهد و وضع نتیجه بگیرید که پشتوانه اراده میخواهد. اراده فقط به کارگرفتن آن موارد است. آن مبنا هنوز کمی ناقض این حرفها است.
شاگرد: ناقض فرمایش مشهور یا شما؟
استاد: این مطلبی که اخیراً عرض کردم طوری عرض کردم که با آن هم توافق داشته باشد. ولی طبق ادبیات مشهور گفتم. ولی مبتنیبر آن نبود. یعنی اگر آن را پیش بیاوریم، بر این مبنای تعهد ردهای بیشتری وارد میشود. ولی بیانی که اخیراً عرض کردم مبتنیبر آن نبود. ولو با آن سازگار بود. اتفاقا آن مطلب را قویتر میکند.
شاگرد: لبّش این بود که در وضع اعتبار معتبر کنار میرود؟
استاد: لزومش کنار میرود. و الا در وضع اعلام شخصیه اعتبار داریم. پدر و مادر اسم بچه میگذارند؛ لاریب که در اینجا اعتبار صورت گرفته است.
والحمد لله رب العالمین
کلید: دلالت، الدلالة تابعة للارادة، طولیت احکام، مراتب قصد، مراحل دلالت، مراتب دلالت، عتق صبی، بیع صبی، سیره متشرعه در صبی، عملیة الاشارة، قصد،
1 أصول الفقه- ط دفتر تبلیغات اسلامی نویسنده : المظفر، الشيخ محمد رضا جلد : 1 صفحه : 124
2 همان
3 جواهر الكلام نویسنده : النجفي الجواهري، الشيخ محمد حسن جلد : 34 صفحه : 107
4 همان
5 همان ص15
6 همان