بسم الله الرحمن الرحیم
فقه الضمانات؛ جلسه 39 7/10/1404
بسم الله الرحمن الرحیم
شهید اول فرمودند: «یشترط فی المتعاقدین الکمال و الاختیار و القصد». در شرائع قصد را نگفتند. اما شهید در متن لمعه این را اضافه کردند. کمال، تلاشی بود از شهید اول برای جامع گیری. شهید ثانی فرمودند: «الجامع للبلوغ والعقل والرشد». سه امری که در کتب بهعنوان سه شرط آمده، شهید اول میفرمایند «الکمال». عرض کردم فرمایش ایشان برای موضوع واحد پیدا کردن خیلی نافع است.
شهید اول در ادامه اختیار و قصد را فرمودند. شهید ثانی جملۀ خیلی عالی ای را هم راجع به عقد فضولی گفتند. مقابل ضوابط فقهی ای که در کلاس مستقر است، این جمله شهید قدرش خیلی بالا است. امروز به ذهنم آمد که میتوانیم فقه و ضوابط فقه و اصول و کلاس و تعلیم فقه را به دو دسته مهمی تقسیم کنیم؛ یک دسته خطوط قرمز و روشن در فقه هستند که گویا بقاء و صیانت فقه به این است. گویا این مطلب بلندگویی دارد و در کل فقه صدای خودش را میرساند. به ذهنم آمد که اسم اینها را «صائنات صوائت» بگذاریم. صائن است یعنی از فقه صیانت میکند. اگر اینها نباشد، فقه نمیتواند استحکامی که در طول تاریخ دارد را داشته باشد. «صوائت» هم از باب حروف مصوت و صامت است. حروف مصوت، حروفی هستند که اصل صحبت کردن انسان برای آنها است؛ یعنی اگر حروف مصوت نبودند انسان نمیتوانست حرف بزند. حروف صامت توسط حروف مصوت به ظهور میآیند. لذا در بحث صوت شناسی به آنها همخوان میگویند. معادل فارسی صامت، همخوان است. همخوان اصطلاحی است برای کسانی که با هم میخوانند. لغت قدیمی است. در لاتین «Constant» میگویند؛ در فارسی به همخوان تعبیر میکنند. عدهای که میخوانند، کسی که متخصص است از میان جمعیت دو-سه نفر را تعیین میکند و میگوید شما بخوانید. بقیه ساکت باشند. یک جای خاصی که میرسد، میگوید حالا دیگران هم بخوانند. همخوان یعنی با او همخوانی کنید ولی خودتان نه. این تسمیه قشنگی است. اینها حروف صامت میگویند؛ یعنی خود حرف ساکت است و توسط مصوت خوانده میشود.
من در فقه، برای این جور قواعد، «صائنات صوائت» را عرض کردم. یعنی حرف میزنند. صیانت میکنند. اینها هستند که نگه میدارند. اما در کنار اینها یک چیزهای بسیار زیادی هم داریم؛ کسانی که پیشرفت کنند و در کلاس فقه حرف بشنوند و از اساتید تلقی کنند و جلو بروند، یک دفعه چشمشان شروع به دیدن اینها میکند. اگر باز مناسبت داشته باشد، به ذهنم آمد به اینها «داعمات صوامت» بگوییم. در کنار صوائت که مصوت هستند، صوامت هستند. یعنی خودشان لسان ندارند. باید صامت باشند. ولی سر جایش کار انجام میدهند. صوامت خیلی مهم هستند. داعمات هستند یعنی خودشان مستقل نیستند. دعم بهمعنای پشتیبان هستند که آن صائنات را پیشتیبانی میکنند.
مقصود ما از مباحثه این است که بعد از چند سال سر و کار داشتن با فقه، عینکی پیدا کند که فرق بین اینها را فوری پیدا کند.
صاحب جواهر را ببینید. خیلی عجیب بود! محقق اول فرمودند بیعی که انجام میشود از صبی و مجنون صحیح نیست. بعد فرمودند «الا مکره». وقتی بیعی را با اکراه انجام داده، چون عبارتش معتبر بوده، اگر بعداً راضی شود این بیع صحیح است. صاحب جواهر با طمطراق گفتند بر این ادعا شده است؛ محقق فرمودند: «عدا المكره للوثوق بعبارته»1؛ مسلوب العباره نیست. صاحب جواهر فرمودند: «فتصح حينئذ ويترتب عليها الآثار إذا عقبها بالرضا بعد ذلك على المشهور نقلا إن لم يكن تحصيلا بل في الرياض والحدائق أن ظاهرهم الاتفاق عليه». این را صاحب جواهر میگویند. اما بعد ادامه میدهند: «لكن لا يخفى عليك بعد التأمل فيما قدمناه أنه إن لم تكن المسألة إجماعية»؛ که رضایت مکره بعد از عقد اکراهی میتواند مصحح عقد باشد. اگر اجماع داریم که هیچ. اما اگر اجماع نباشد، «فلنظر فيها مجال»؛ چرا بعد از اینکه مکره راضی شد، بیعش صحیح باشد؟! قاعده این است که نباید صحیح باشد. وقت اکراه بیعی انجام شده که صحیح نیست؛ لم ینعقد. لذا چه چیزی را اجازه میدهد؟! چیزی را که نیست، میخواهد راضی شود؟! بیع مکره لابیع است. نسبت به عدم که نمیتواند رضایت بدهد!
ببینید اینچنین حرفهایی را مثل صاحب جواهری روشن و محکم جلو میآیند. اگر اجماع باشد که باید ببینیم. اما اگر اجماع نباشد، نمیتوان از این حرفها زد؛ مکره چطور میخواهد بیع باطل را صحیح کند؟! لذا اینجا که من اسم آنها را «صائن مصوت» میگذارم. صائت است، یعنی بلندگو میگیرد و خطوط را منظم میکند. نظم میدهد. نمیگذارد هر کسی هر حرفی را بزند. خیلی هم روشن است. مثل صاحب جواهری اینطور میگویند که اجماع را باید ببینیم، والا اگر اجماع نباشد این قدر روشن است!
شما در فقه این مواردیکه صیانت فقه است، زیاد میبینید. صیانت فقه یعنی نمیگذارد در فقه فوضی درست شود. نمیگذارد هر کسی هر کجا هر چه خواست بگوید؛ استحسانات و غیر استحسانات مخلوط شود. قدر این صائنات صائتات را باید دانست. باید شناخت و فهمید. همان وظیفه ای هم که اینها دارند مسلوب نشود. حاج آقا در فضایی میفرمودند در عقل نظری این کفر است؛ منظورشان کفر شرعی نبود. حالا این هم در بحث فقهی یک جور کفر است. یعنی شأنی که برای صائت و صائن است را از آن بگیرید. این خیلی مهم است. چیز کمی نیست. لذا فقیه بزرگی مثل صاحب جواهر این بحثها را میکنند و در آخر کار میگویند: «فظهر حينئذ أن العمدة في المسألة»؛ یعنی اگر بعد از بیع، مکره راضی شد، این بیع صحیح باشد، «الإجماع إن تم»؛ اگر اجماع سر برسد. بعد هم در اجماع مناقشه میکنند. یعنی آن صائت صائن را مدام تقویت میکنند.
ولی خب این سؤال خیلی به ذهن میآید؛ شما به این محکمی میگویید، ولی واقعاً نزد شما وقتی اجماع تمام شد، حرفتان را قبول دارید؟ میگویند بله؛ من قبول دارم. این را از مرام صاحب جواهر میدانیم و شکی نداریم. ایشان میگویند: «أن العمدة في المسألة الإجماع إن تم». حالا سؤال ما این است: چطور مجمعین در مقابل این صائن صائت میایستند؟!
شاگرد: در این بحث منظورتان از «صائت» چیست؟
استاد: مصداق صائت این است: وقتی شرط یک بیع، رضا بود؛ باید مالک باشد و ایجاب کند، باید راضی باشد؛ «لا یحل مال امرء الا بطیب نفسه». وقتی به این صورت است، وقتی او را اکراه میکنند، صفر است. ببینید چقدر حرف روشن است. مثل ابزار سخت که عرض کردم.
شاگرد: این صائت است؟
استاد: بله. صائت یعنی در فقه بلندگویی دارد که مثل صاحب جواهری آن را دست میگیرند و داد میزنند. بیع باطل را چه کسی میخواهد درست کند؟!
شاگرد: صامت در مقابل چیست؟
استاد: الآن میخواهم صامت را از عبارت شهید بخوانم.
شاگرد2: یعنی میخواهید ادعا کنید که یک چیزی صائت است؟
استاد: صائت ها روشن هستند.
شاگرد2: به این مقداری که صاحب جواهر میخواهند بگویند، صائت است؟ و الا چرا اجماع مخالفش است؟
استاد: من میخوانم تا مراجعه کنید.
شاگرد: این اجماع ممکن است به ادله ای دست رسی داشتهاند که به ما نرسیده است. در هر اجماعی این احتمال هست.
استاد: بله، ولی اینکه کلاً محو شود، بعید است. ثانیاً صاحب جواهر طبق ضوابط جلو میروند. در یک صفحه بیشتر این حرف را باز کردهاند. لذا من آخر کار ایشان را خواندم. «فظهر حينئذ أن العمدة في المسألة الإجماع إن تم»؛ بعد از یک صفحه بحث این را میگویند. وقتی صامتات را در مقابلش عرض کنم، مقصود من روشن میشود. بعد از مدتی هم که این عینک را به چشم بزنید، فوری میبینید که صامت یا صائت است. صائن است یا داعم است. یعنی داعمات نزد ذهن فقیه خیلی مهم است؛ تا هم صیانت از فقه شود و هم چیزهایی که قوام فقاهت به آن است؛ که دیگران از عمده درجات آن بهرهمند نیستند بهرهمند شوند.
شاگرد: قبلاً تعبیری از حاج آقا نقل میکردید؛ قلم ارتکازی و قواعد کلاسیک. منظور شما از صائتات همان قواعد کلاسی است. ولی ممکن است بعداً آنها را عوض کنیم.
استاد: بله. یک چیزهایی است که وقتی نگاه کنید، فوری میفهمید. من بهعنوان یک طلبه که در فکر اینها بودم، تا یک جایی در کتابی نحوه بحث فقها و ورودشان در بحث را نگاه میکنم، فوری معلوم میشود که اینجا از موضع صیانت و قواعد فقهی است که جلو میرود یا نه. شبیه این است…؛ البته نمیخواهم بگویم همان است؛ دیدید الآن مقاله نوشته میشود در مورد سبک مسلک نجف و قم. در قم بیشتر نگاه به داعمات است. اما سبک نجف بیشتر برجسته کردن صائنات است. بعد هم هر چه پیدا شود با یک کلمه آن را کنار میگذارند. تمام شد! مثل فقه ریاضی وار است.
قدم دوم هم عبارتی بود که جلسه قبل از شهید ثانی خواندم. عرض کردم خیلی مهم است. این مربوط به بخش دوم است؛ داعمات صوامت. شهید فرمودند: «الا ان یرضی المکره». همانی است که صاحب جواهر میگویند مگر اینکه اجماع باشد. دلیل شهید ثانی را ببینید. شهید اول فرمودند اگر مکره بعد از بیع راضی شد، بیع درست است. شهید ثانی میخواهند دلیل بیاورند. «لانه بالغ رشید»؛ مکره چه چیزی کم دارد؟! بالغ و رشید است. «قاصد الی اللفظ دون مدلوله»؛ قصد لفظ را دارد ولی مدلول را قصد نکرده است. «و انما منع عدم رضاه»؛ تنها چیزی که کم داشت این بود که رضایت نداشت. «فإذا زال المانع أثر العقد»؛ اثر میگذارد. «كعقد الفضولي»؛ تا اینجا خوب بود. ولی مصداق روشن عرض من اینجا است: به عقد فضولی تنظیر کردهاند. خیلی ها هم فرمودهاند که مکره هم مثل فضولی است.
در مکره، مثل بحث صاحب جواهر میآید. خود صاحب جواهر در رضایت مکره فرمودند، فقط اجماع هست. اگر اجماع نباشد، درست نیست. ولی خود صاحب جواهر در بحث فضولی محکم جلو آمدند و گفتند چه کسی جرأت میکند که بگوید عقل فضولی باطل است؟! عبارات تندی برای مثل محقق اردبیلی آوردند. این خیلی جالب است. خود صاحب جواهری که در مکره آن را گفتند، در عقد فضولی محکم گفتند صحیح است.
شهید ثانی هم مکرهی که ایشان قبول نداشتند را به عقد فضولی تنظیر میکنند. میگویند خب فضولی را هم میگویید صحیح است. خب چرا مکره صحیح نباشد؟! انصافا کار عقد فضولی از نظر داعم و صامتی که میگویم، سنگین تر از مکره است. مکره خودش خوانده، ولی رضایت نداشته و بعداً رضایت میدهد. در فضولی دیگر میآید کتاب او را میفروشد. شما میگویید اگر اجازه داد مانعی ندارد.
شهید ثانی فرمودند: «کعقد الفضولی حيث انتفى القصد إليه من مالكه»؛ قصد عقد از طرف مالک نبوده است. خب «لابیع الا فی ملک»! تا شما میگویید «لا بیع الا فی ملک»، نظرتان سراغ داعم صامت میرود؟ یا سراغ صائن صائت میرود؟ سراغ صائن صائت میرود. چقدر حرف میزند! یک خطکشی محکمی است که هر کجا ضابطه اش مختل شد با آن حرف میزنید؛ «لابیع الا فی ملک»؛ تو چه کاره بودی که مال مردم را بگیری؟! ببینید چقدر بلندگو دارد. قشنگ دارد حرف میزند.
اما شهید میگویند: در بیع فضولی «انتفی القصد الیه من مالکه»؛ مالک قصد فروش نداشته است. «مع تحقق القصد إلى اللفظ في الجملة»؛ این فی الجمله ای که ایشان میگویند، مقصود من است. چطور میخواهند درست کنند؟!
شاگرد: این را در مکره میگویند یا در فضولی؟
استاد: در فضولی میگویند. شهید ثانی برای اینکه مکره را درست کنند، به فضولی تنظیر کردند. فرمودند آن جا که مکره خودش بالغ و رشید است، فقط رضایت نبود. «کعقد الفضولی»؛ در عقد فضولی اصلاً مالک خودش حرفی نزده است. دیگری قصد لفظ عقد کرده است. چه بسا اولش راضی هم نبوده است. «مع تحقق القصد»؛ قاصد فضولی است. «مع تحقق القصد الی اللفظ فی الجمله»؛ فی الجمله یعنی اعم از مالک عین و فضول. همین کافی است. خیلی عجیب است! «انتفی القصد الیه من مالکه مع تحقق القصد الی اللفظ فی الجمله فلما لحقته إجازة المالك أثرت».
خب حالا عرض من این است: اینکه شما میگویید «قصد الی اللفظ فی الجمله»، میتواند سبب انعقاد صحیح عقد شود، ولی برای صحتش بعداً اجازه بگیرد. این از آن هایی است که اصلاً نمیتوان در فقه برایش بلندگو به دست گرفت. کسی دهن باز کند بلندگو علیهش است. اگر شخص دیگری حرف بزند که مالک خودش راضی نبوده، میگویید فی الجمله کافی است. کجا میتواند در فضای استدلال و خطوط اصلی تدوین فقه بیاید و حرفی داشته باشد؟! این را باید تنها در یک جا پیدا کنند؛ مثل این جور جاها.
شاگرد: در فضولی وقتی قصد نقل میکند، واقعاً این مال به مالک دوم میخواهد انتقال پیدا کند. ولی در اکراه، تنها میخواهد از شرّ مکره نجات پیدا کند. این قصد اساساً از او متمشی نمیشود.
استاد: این فرمایش شما را از مکاسب شیخ و فرمایش شهید عرض میکنم. این فرمایش شما مقدماتی نیاز دارد که مفصل است؛ اینکه قصد لفظ و مدلول به چه معنا است. به تفصیل عرض میکنم.
خب این تعبیر «مع تحقق القصد الی اللفظ فی الجمله»، در فقه بهعنوان یک داعم صامت است. شهید ثانی این را از محیط بیع فضولی که مشهور قائل به صحت آن هستند، قرض گرفتهاند. این قرض گیری یک پشتوانه ای دارد که فقیه دارد آن را توجیه میکند. این توجیه، خیلی از خطوط اصلیه و اصول فقه و مذهب را پشتیبانی میکند. یعنی به جاهایی میرسد که در زیر ظاهر آنها این موجود است. شهید این را میگویند؛ کجا خودش را ظهور داده؟ در بیع فضولی که مشهور قبول دارند. این خیلی مغتنم است. ولی نمیتوان برایش حرف زند؛ صائتش کرد. همان صامت داعم است. یعنی سر جای خودش میماند. لذا پیدا کردن آنها در فقه خیلی مهم است.
شاگرد: گویا همه داعم ها در حالت اولیه فقه هستند. و الا اگر پیشرفت کنند، میتوان داعمات را به صائنات تبدیل کرد.
استاد: در کجا تبدیلش کرد؟ فقه لایههای مهمی دارد. اگر در لایهای که با عموم، با مکلفین، با مقلدین سر و کار دارد، نه؛ شاید اصلاً ممکن نباشد. چون آنها تابش را ندارد. از ضعف آنها است. اما اینکه در پیشرفت بیع حرف زن بشود، بله. مثلاً چیزهایی که در ذهن شیخ مفید و شیخ طوسی بهصورت اندماج در قوه فقاهتشان بود، بعد از حدود هزار سال کار علمی الآن در جواهر و مکاسب برایش حرف میزنند. مفصل بحث میکنند. بعداً که بحث دقیق شد و جلو رفت، همه اینها زبان پیدا میکند. اگر اینطور بود، چرا. اتفاقا ما هم برای همین مباحثه میکنیم.
شاگرد2: صائت و صامت را صفت فقاهت میگیرید یا فقه؟
استاد: صفت خود آن مسأله میگیرم.
شاگرد2: بخش عمده آن مربوط به اجتهاد است.
استاد: این جور نیست. اتفاقا جالب این است که اگر بحث کامل شود، میبینید این جور نیست. یعنی فضای دستگاه فقاهت و حقوق، مستقل از فقیه است؛ به یک معنای ظریف. الآن بخشی را میخواهم عرض کنم.
ابتدا مطلبی که آقایان ارسال کردهاند را میگویم. بعد فردا دنباله صامت و صائت را میگیریم.
در جلسه سی و هشتم، یکی از آقایان نکته خیلی خوبی را ارسال فرمودهاند. فرمودهاند تو گفتی رشد یعنی اصابة الخیر. میخواهید جامع گیری کنید. خب وقتی رشد یعنی اصابة الخیر، در یک صبی ای که میخواهید حد جاری کنید، چه میگویید؟ درجاییکه میخواهید قصاص کنید، چه میگویید؟ میگویید چون رشید بوده، اصابة الخیر کرده؟! آدم کشی که خیر نیست! اگر رشید باشد که آدم نمی کشد و سرقت انجام نمیدهد! چطور میخواهید اصابة الخیر و رشد را بیان کنید؟! دنبال رشدی هستید که مجوز قصاص باشد، مجوز اجراء حد باشد. همه اش که وصیت و خیرات نیست که بگوییم رشید است؛ بگوییم ببینید چه وصیت خوبی کرده! همه عقلاء احسنت میگویند! اینجا کار بد کرده است. آن جا چطور میخواهید رشد را معنا کنید؟
شاگرد: خیر را یک معنای اخلاقی گرفتهاند که مقصود حضرت عالی نیست.
استاد: یعنی وقتی در فضای فقه و حقوق از رشد بحث میکنیم، تفاوت دارد با اینکه در فضای اخلاق و انسانیت رشد میگوییم. تفاوتش کاملاً محسوس است. امروزه روانشناس های شناختی هستند که میگویند مفهوم سازی. یعنی تا رشد میگویید، باید ببینید کجا میگویید. اگر در فضای اخلاق است و کسی آدم کشته، میگویید ای بیچاره بدبخت! اگر رشید بود هرگز آدم نمی کشت. اگر رشید بود هرگز دزدی نمی کرد. این برای آن فضا است. درست هم میگویید. واقعاً انسان رشید دزدی نمیکند. اما حالا به فقه و حقوق میآیید، میگویید این دزد با چه ترفندهایی که عقلاء بلد نیستند، سر بازاری ها کلاه گذاشته است! دزدی را طوری انجام داده که همه متحیر میشوند، این رشد نداشته؟! یعنی این جور کسی سفیه است؟! دزدی ای میکند که دست همه عقلاء را از پشت میبندد، شما میگویید رشید نیست؟! بلکه در فضای حقوق رشید است. ما که میگوییم اصابة الخیر، یعنی ولو الخیر فی نظره. او خودش یک منفعتی را تشخیص داده. لذا عرض کردم در مقامی که قرار میگیرد، آن فاقد را خوب تشخیص میدهد، راه تحصیل آن فاقد را خوب بلد است؛ لذا اقدام میکند و میرسد. گاهی آن فاقد، انگیزۀ بدی است، اما منافع او را تأمین میکند. خیر در نظر خودش است.
شاگرد: رشد به خود شخص نسبت داده میشود یا به فعل نسبت داده میشود؟
استاد: اگر بستر، بستر ارزشها و کمالات انسانی است، برای فاعل است. لذا کسی که ظلم میکند و حرام انجام میدهد، رشد نیست. اما اگر بستر این است که میخواهیم حقوق را تعیین کنیم؛ یعنی ارزش حقوقی را جدای از ارزش اخلاقی تعیین کنیم، در اینجا رشید است.
شاگرد: وقتی حیث فاعلیت دخیل در رشد بود، اینجا هم منافاتی با آن ندارد. ملکهای است که حاصل میشود ولی ممکن است انسانی که ملکه رشد را دارد یک جایی خطا هم کند.
استاد: یعنی اگر نگاه ارزش اخلاقی باشد، ولو مستقلا، اما ما در نگاه ارزش اخلاقی یک نگاه پررنگی به فاعل هم داریم. ولذا با آن نگاه، صحت سلب قطعیه دارد که بگوییم از نگاه ارزش اخلاقی، آن شخص رشید نیست. اگر رشید بود که دزدی نمی کرد. هیچ کسی هم ما را تخطئه نمیکند. چون این نگاه ارزش اخلاقی را به فاعل پیوند میدهیم. چون نگاهمان به او است، میگوییم از آن حیث رشید نیست. اما وقتی به فضای نگاه به تنها کار میآییم؛ به فاعل کار نداریم. الآن نگاه میکنیم تا ببینیم اصابة الخیر است. اصابة الخیر فی نظره است. اینجا به او میگوییم رشید نیست؟ میگوییم رشید است. چون الآن کاری به آدم خوب و بد نداریم. به نظر داریم که در کار خوب یا کار بد، اصابة الخیر دارد یا نه. یعنی میبینیم که غرض را خوب تشخیص میدهد. غرض مثبت یا منفی؛ فرقی با هم ندارند. چون آثار را بعداً بار میکنیم.
شاگرد: کار بد را خوب انجام میدهد.
استاد: بله. این رشید است. اما رشید حقوقی. یعنی رشد او است که مصحح این است که بعداً او را قصاص کنیم. بعداً بر او حد جاری کنیم یا دستش را قطع کنیم. اگر صبی باشد، حقوق برایش اجرا نمیشود. بنابراین وقتی ما میگوییم اینجا یک رشدی داریم که در فضای فقه، به اصابة الخیر تعریف کردیم، از جامع گیری ما چیزی کم نشده و بلکه بحث را جلو بردهاند. خودشان هم شاید فرموده بودند. فرمودهاند رشید در سرقت، رشید ارزش اخلاقی نیست. ولی رشید در اجرای کیفر حقوقی هست.
از جواهر هم آوردم. مکرر عرض کردم بینی و بین الله تجربه من طلبه این است که خدای متعال در برنامه طلبگی بالاترین برکت تحصیل را در مراجعه قرار داده است. اینجا اگر چیزی مطرح شد، رها نشود. دنبالش برویم. وقتی آدرس صفحهای را میگویم، آن را یادداشت کنید و نگاه کنید. این مراجعه خیلی برکت دارد.
به ذهنم میآید که در هر منبری و هر بحثی رفتید و یک مراجعهای بوده، ولی مراجعه نکردید، آن مطلب فردای قیامت متمثل میشود و احقاق حق میکند. میگوید به من ظلم کردهای. شکر من را به جا نیاورده ای. مطلبی مطرح شد، شکرگزاری من به این بود که به دنبالش بروی و ببینی این لغت به چه معنا است، تفسیر این آیه چیست. چرا آن را رها کردی؟!
یکی از انگیزههایی که فدکیه را محضر شما گذاشتم، همین بود. وقتی به چیزهایی برخورد میکنید، یک وسیلهای باشد تا هر چه الآن مطرح است را ثبت کنید و بعداً هم دست یابی به آن آسان باشد. روی این فکر میکردم که چه کار کنم؛ مطالعهای که الآن دم دست ما است، هدر نرود. «قیّدوا العلم بالکتابة». علم را با نوشتن پابند کنید. وقتی نوشتید میفهمید.
یکی از چیزهایی که عرض کردم مراجعه کنید، همین بود. در مسأله حجر بود. عرض کردم بعد از اینکه محقق فرمودند صبی به رشد نیاز دارد، فرمودند وقتی رشد آمد آیا عدالت شرط هست یا نه؟ وقتی میخواهید مال صبی را به او بدهید باید عادل باشد یا نه؟ اگر اهل حرام است، میتوانید مال صبی را به او بدهید؟ محقق فرمودند در آن تردد است. اما در بحث فرمودند نه، اصلاً ممکن نیست شما بگویید چون عادل نیست مالش را به او ندهید. بله، اگر سفیه است، به این معنا که در محرمات به وفور صرف میکند، به این کار صرف در محرمات نمیگویند؛ بلکه این جور نیست که وقتی این مال را به او میدهیم، آن را در حرام صرف کند. آن را که نباید بدهیم. بلکه او زندگی میکند و درآمدش را دارد. بلد است که چه کار کند. ولی عادل هم نیست. پایش بیافتد این پول را خرج حرام میکند. جایز است به او بدهیم یا نه؟
محقق فرمودند: «الوصف الثانی الرشد». در صفحه پنجاه فرمودند: «هل یعتبر فی الرشد العداله؟ فیه تردد»؛ اظهار نظر نفرموده اند. ولی صاحب جواهر و دیگران میگویند اصلاً گویا خلاف یک امر روشن است و سیره است که بگوییم عدالت شرط نیست. حالا اینکه صرف در محرمات به چه صورت باشد، جزء خفایای بحث عدالت است. در آن جا رشد را از عدالت جدا کردند. یعنی در اخلاق و کمالات اگر نگاه کنید، فاسق غیر عادل رشید نیست. اما وقتی در فضای فقه میآیید، محقق اول میفرمایند شرط صبی رشد است، هل یعتبر العداله؟ عدالتی هم که اینجا میفرمایند یعنی باید مال یتیم را به او بدهیم، ولی آیا باید عادل هم باشد یا نه؟ با بحثهای فقهی نابی که صاحب جواهر و دیگران دارند، خروجی غالب این است که عدالت شرط نیست. صبی ای است که مقید نیست. ولی خوب است. یعنی رشد بازاری، و اینکه مال خودش را حفظ کند و با آن کسب کند و درآمد خوبی داشته باشد را دارد. اما عادل هم نیست. مثلاً غیبت میکند. ریشش را میتراشد. عادل نیست، اما رشید در بازار هست. میتوانید مالش را به او بدهید یا نه؟
ظاهراً سید کتاب الحجر ندارند.
شاگرد: حج را دارند ولی استطاعت را ندارند.
استاد: حجر را عرض کردم. ولی متأسفانه حج هم تمام نشده است. یکی از کارهای خیلی خوب همین است. جلوتر چند پیشنهاد عرض میکردم. کارهایی نیمه تمام است، ولی از بس قشنگ است باید تمام شود. در حوزه باید اقدام کنند. یکی از آنها عروه است. مرحوم سید کتاب خوبی نوشته اند. ولی بعضی از جاها فروعات کمی دارند و هم اینکه دوره فقه نیست. یکی دیگر هم تفسیر آشیخ محمد حسین اصفهانی مسجد شاهی است؛ به نام مجد البیان. خود مؤلف هم بزرگ بوده و هم سلیقه خیلی خوبی داشته است. این مرد بزرگ بیست آیه از سوره بقره را تفسیر کردهاند، سن ایشان سن جوانی بوده است. واقعاً از کسانی بودهاند که روحش تاب در اینجا ماندن را نداشت. اگر حالاتش را ببینید میفهمید. در سن چهل و خرده ای وفات کردهاند. حاج آقا بهجت میفرمودند اگر شیخ محمد حسین اصفهانی بعد از میرزای بزرگ مانده بود، اعلم مطلق شیعه میشد. این خیلی حرف است! یعنی این جور بزرگ بوده است. قبل از میرزای بزرگ ایشان وفات میکند. شاید چهل و دوساله بودند.
شیخ محمد حسین اصفهانی مسجد شاهی صاحب تفسیر مجد البیان. پدر صاحب وقایة است؛ آشیخ محمد رضا ابوالمجد اصفهانی پسر ایشان هستند. پسر هم بزرگ بوده است. من مکرر ابوالمجد را گفته اند. این پدر عجیب بوده است. برادر آقا نجفی اصفهانی است. برادر حاج آقا نورالله اصفهانی است. همه اینها بیت علم هستند. همه آقازاده های آشیخ محمد باقر اصفهانی هستند. ایشان هم آقازاده صاحب هدایه المسترشدین هستند؛ محمد تقی اصفهانی که برادر صاحب فصول هستند. ببینید اینها چه بیت علمی هستند! برای حومه تهران هستند؛ ایوانه. ایوانکی هستند. شیخ محمد تقی صاحب هدایه برادر بزرگ بودند، صاحب فصول برادر کوچک تر بودند و محضر برادرشان هم شاگردی داشتند. منظور اینکه آشیخ محمد حسین خیلی بزرگ و با معنویت بودند. ایشان بیست آیه را تفسیر کردند ولی سنشان نشد. منظور من سبک و سلیقه ایشان است. در نرمافزار تفاسیر هست. سه چاپ دارد. ما که مباحثه کردیم هنوز چاپ دومش نیامده بود. بعداً در اصفهان چاپ شد.
به حجر برگردیم. به گمانم فتوای نوع مفتین الآن این باشد که تردد صاحب شرایع را به این بدل کردهاند؛ رشدی که سبب شود مال یتیم را بدهیم، در آن عدالت معتبر نیست. یعنی کاملاً نشان میدهد که فضای فقه که میگویند این یتیم رشید شده، منظورشان رشد اخلاقی مربوط به عدالت و فسق نیست. منظورشان رشدی است که «یصلح المعامله»، «لایضیع مالا». مالش را تضییع نمیکند. وقتی نگاه ما نگاه حقوقی است، وقتی کلمه رشد را در این فضا به کار میبریم، معنای اصابة الخیر یعنی خیری است که در این مقام محصل غرض را خوب تشخیص دادهایم.
شاگرد:….
استاد: اجرای حد شرائطی دارد. شرائط خاص خودش را دارد. دزدی در چه شرائطی انجام شده باشد، بینه باشد، اقرار باشد، بعدش توبه باشد، قبل از ثبوت توبه کند. «تدرء الحدود بالشبهات». اینها ضوابطی است. اینکه اجراء کنیم یا نه، حرف دیگری است. ولی اینکه حکم سرقت را نمی دانسته که حرام یا حلال است، منافاتی ندارد با اینکه موضوعا اقدام بر سرقت رشید است. تعریفی که برای رشد داریم، بر او صادق است. چون ما رشد را به این صورت تعریف کردیم که الآن غرضی دارد که مال طرف را بقاپد. غرضش این است. راهش را خوب و آگاهانه ترتیب میدهد و می قاپد. به او میگوییم رشید است. یعنی هدف را که فهمید، منفعت خودش را میفهمد. چه کسی هست که وقتی آن شیء گران قیمت را در دست مالباخته میبیند، آن مال برای او منفعت نداشته باشد؟! اگر منفعت دزد در آن نبود که اصلاً دزدی نمی کرد. پس هدفی که او دارد، منفعت است، اما منفعت خودش. ما در فضای کل حقوق میگوییم، علامت این هدف منفی یا مثبت است؟ منفی است. یعنی او نسبت به ساختار مصالح اجتماعی هدفی منفی دارد. این منافاتی ندارد که او برای خودش این منفعت را مثبت ببیند. وقتی به دید خودش منفعت را تشخیص میدهد و میتواند بهخوبی انجام دهد، با رعایت سائر شرائط میگوییم دستش را قطع کنید. چرا دستش را قطع کنیم؟ او که دیوانه نبود؟! بچه نبود و حواسش جمع بود و خوب میفهمید، در این کار رشد شرط اجرای حد را داشت. همین اندازه را دارد. اما اینکه اجراء نهایی و سائر شرائط را هم داشته باشد، باید نگاه کنیم. مثلاً آیا از حرز برداشته یا نه. اگر قفل نداشت، مال را از او پس میگیرند و حاکم تعزیرش میکند، اما حد الهی بر او جاری نمیشود. چون شرط اجرای حد این است که حرز را بشکند.
والحمد لله رب العالمین
کلید: اصابة الخیر، رشد، بلوغ، معنای رشد، معنای بلوغ، عقد فضولی، عقد مکره، صائن صائت، داعم صامت، داعمات صوامت، صائنات صائتات، حد صبی،
1 جواهر الكلام نویسنده : النجفي الجواهري، الشيخ محمد حسن جلد : 22 صفحه : 267
بعد از عرض سلام و تسليت خدمت استاد معظم أدام الله بركاته
این مقدار که «مراد از اصابة الخیر، خیر به معنای ارزشی و اخلاقی نیست» را متوجه بودم. قبلا فرمودید: (صباوت وسفه در کلاس دوتا شده وگرنه در ایه یک چیز هست که میزان میباشد و آن اینست که بچه به رشد برسد به معنی «اصابة الخیر»). این معنا را در معاملات تشیید کردید و شواهدی هم اثباتا ذکر کردید که عمده آن، سیره ای بود که صاحب ریاض فرمودند «من غیر نکیر». بعد در صدد جمع شواهد از ابواب غیر بیع بودید که به صید و ذباحه استشهاد کردید که همین معنا را علما ذکر کرده اند با اینکه در نصوص، قیود دیگری هم بود ولی علما تلقی قید نکردند.
عرض بنده این بود که اگر برویم در سایر مواردی که پیرامون صبی حکمی وضع یا رفع شده، محک های دیگری برای اعتبار این میزان خواهیم داشت که یا آن را اثبات میکند یا نفی میکند از جمله کتاب الحدود:
مثلا از جمله شواهدی که شاید بتوان برای اثبات مدعای حضرتعالی از آن استفاده کرد روایتی است که در سقوط حد لواط از صبی نقل کرده اند: «و ضرب الغلام دون الحد، و قال: لو كنت مدركا لقتلتك، لإمكانك إياه من نفسك» ؛ «مدرکا» ظاهرا یعنی درک این مسائل مربوط به لواط را داشته باشد.
از سکر و قذف که حد دارد سؤال کردم برای فهم بهتر مدعا.
لکن در حد سرقت چه بسا ادله بر خلاف مدعایتان محکم بشود. همچنین در قصاص بنظرم مدعایتان به نتائجی غیر قابل التزام منجر شد؛ برای قتل یا قدرت فیزیکی لازم است یا ذهن قوی برای کشیدن نقشه ای که شخص را به مقتل بکشاند. هر دو در مورد پسر بچه ده ساله متصور است. در اینصورت (که پسر 10 ساله قدرت فیزیکی مناسب قتل را داشته و کسی را کشته یا قدرت ذهنی داشته نقشه ای کشیده تا مقتول در تله بیفند و مثلا بیهوش شده و با قدرت بدنی ضعیف با تفنگ او را کشته باشد) آیا میتوان ملتزم شد که او را قصاص نفس میکنند؟ بلكه تقریبا هر پسر بچه 10 ساله تمکن از قتل یک کودک را (ولو به خفه کردن او) دارد و رشد به معنایی که فرمودید در او هست. لکن در نصوص داریم: «عَمْدُ الصَّبِيِ وَ خَطَأُهُ وَاحِدٌ.» یا «عَمْدُ الصِّبْيَانِ خَطَأٌ تَحْمِلُهُ الْعَاقِلَةُ.»
البته برداشت بنده از فرمایشات امروز در درس این بود که اهمیتی برای صباوت در قصاص قائل نیستید و رشد به همان معنا را برای ثبوت حق قصاص و حکم به قتل عمد و ترتب احکام آن کافی میدانید. گو اینکه بدون پاسخ به این موانع اثباتی نمیتوان آن التزام را پذیرفت.
عذر خواهم از اطاله؛ خوف این داشتم منظور درست منتقل نشود.
خدا سلامتی و طول عمر به شما دهد و والدین شما را غریق رحمت خود کند.
دعائم الإسلام / ج2 / 408 / 2 فصل ذكر القصاص ..... ص : 404
1421- وَ عَنْهُ ع أَنَّهُ قَالَ: لَا تَجُوزُ شَهَادَةُ النِّسَاءِ فِي الْحُدُودِ وَ لَا فِي الْقَوَدِ وَ كَانَ يَقُولُ شَهَادَةُ الصِّبْيَانِ جَائِزَةٌ فِيمَا بَيْنَهُمْ فِي الْجِرَاحِ مَا لَمْ يَفْتَرِقُوا وَ يَنْقَلِبُوا إِلَى أَهَالِيهِمْ أَوْ يَلْقَاهُمْ أَحَدٌ مِمَّنْ يُلَقِّنُهُمُ الْقَوْلَ فَهَذَا إِنَّمَا يَكُونُ شَهَادَةُ الصِّبْيَانِ لَطْخاً مَعَ الْقَسَامَةِ.