بسم الله الرحمن الرحیم
توحید صدوق جلسه 102 24/10/1404
بسم الله الرحمن الرحیم
حدیث سی و دوم بودیم. جلسه قبل عبارت مرحوم قاضی سعید را خواندم. الآن هم چند کلمهای ذیل آن عرض میکنم. قبل از آن، فردا شهادت امام کاظم علیهالسلام است. مطالبی که مربوط به معصومین علیهمالسلام میشود، مطالب خیلی گستردهای هست، اما ما که طلبه هستیم و ذهنمان در فضای طلبگی مشغول است، بعضی از چیزها برای ذهن مای طلبه نکته به حساب میآید. این نکته بودن در فضای طلبگی حال خودش را دارد.
برای امام کاظم علیهالسلام خطیب بغدادی در کتاب تاریخ بغداد نقل میکند؛ نکتهی طلبگی آن این است: گاهی عوامی از اهلسنت کاری انجام میدهد و محو میشود؛ خواصشان هم میگویند اینها را رها کنید عوام هستند. این یک چیز است. اما یک وقتی است که یک خواص و عالمی از اهلسنت کاری میکند که خواص دیگر از اهلسنت میگویند ولو عالم بوده ولی یک کاری کرده، حالا رهایش کنید. این هم یک جور است. اما یک وقتی است که یک خواص و عالمی از اهلسنت کاری میکند، خاصی دیگر پشتش را میگیرد؛ آن را برای هم نقل میکنند و سند میدهند. این نکته ی طلبگی است؛ یعنی از اهلسنت کسی باشد، کاری کند و بقیه هم کار او را ماندگار کنند. این نکته، نکتهای است که من میخواهم روی آن تأکید کنم. خب میدانید اهلسنت کارهای شیعه را بدعت میدانند و با آن مخالف هستند. به قول خودشان با روافض هیچ رقم کوتاه نمیآیند. اما از ناحیه خودشان دارند.
بنابراین کتاب تاریخ بغداد که یکی از مهمترین منابع اهلسنت است…؛ شاید هر روزی صدها ارجاع به کتاب تاریخ بغداد در کتابها و سایتها داده میشود. خطیب بغدادی نزد آنها موجه است؛ در قرن پنجم هم بوده و متقدم است. چند نکته به مناسبت شهادت امام علیهالسلام میخواهم عرض کنم. تاریخ بغداد، جلد اول، صفحه چهارصد و چهل و دو؛ باب ما ذکر فی مقابر بغداد. راجع به مقابر بغداد میگوید. وقتی مقابر قریش را میگوید، میگوید: «دفن بها موسی بن جعفر بن محمد بن علی بن الحسین بن علی بن ابیطالب»1. جایی که مقصود من است:
اخبرنا القاضی ابومحمد الحسن بن الحسین بن محمد بن رامین الاستراباذی، قال اخبرنا احمد بن جعفر بن حمدان القطیعی، قال سمعت الحسن بن ابراهیم ابا علی الخلال، یقول: ما همنی امر فقصدت قبر موسی بن جعفر، فتوسلت به الّا سهل الله تعالی لی ما احب2
«اخبرنا القاضی ابومحمد الحسن بن الحسین بن محمد بن رامین الاستراباذی»؛ خطیب بغدادی برای شیخ خود که مطلب را برای او نقل میکند، تعبیر «قاضی» دارد. «… ما همنی امر فقصدت قبر موسی بن جعفر، فتوسلت به الّا سهل الله تعالی لی ما احب»؛ استثناء بردار نبود. میگوید هیچ چیزی من را غمناک نکرد، «قصدت قبر موسی بن جعفر فتولست به الّا سهل الله تعالی لی ما احب»؛ آن چه که میخواستم خدا به من داد. اینطور بدون استثناء بگوید! شما هر کاری بخواهید برای رفع و رجوع این نقل کنید، مثل خطبیب بغدادی این را تثبیت کرده است. الآن بیش از هزار سال است که این عبارت را از ابن خلال میخوانیم.
معروفتر از خود خلال، ابن حبان است. ابن حبان عالم و رجالی مهم اهلسنت است. الثقات ابن حبان کتاب مهم رجالی اهلسنت است. خودش که رجالی است میگوید:
علی بن موسی الرضا و هو علی بن موسی بن جعفر بن محمد بن علی بن الحسین بن علی بن ابیطالب ابوالحسن من سادات اهل البیت و عقلائهم وجلة الهاشمیین و نبلائهم یجب ان یعتبر حدیثه اذا روی عنه غیر اولاده و شیعه … قبره بسناباذ خارج النوقان مشهور یزار بجنب قبر الرشید قد زرته مرارا کثیرة و ما حلت بی شدة فی وقت مقامی بطوس فزرت قبر علی بن موسی الرضا صلوات الله علی جده و علیه و دعوت الله ازالتها عنی الّا استجیب لی و زالت عنی تلک الشدة و هذا شیئ جربته مرارا فوجدته کذلک اماتنا علی محبة المصطفی و اهل بیته صلی الله علیه و سلّم الله علیه و علیهم اجمین3
«… دعوت الله ازالتها عنی الّا استجیب لی و زالت عنی تلک الشدة»؛ مکرر زیارت کردم. چیزی برای من پیش نیامد، مگر اینکه رفتم به حضرت توسل کردم، «الّا استجیب لی». این نه شیعه است که بگوییم کارهایشان همه بدعت است. آن هم یک عالم و متخصصی است که مقبول است. اگر ابن خلال مصنف نیست و آن شهرت را ندارد، ابن حبان معروف است. در همین کتاب معروف الثقات این نکته را میآورد، آن هم از حال خودش است. نکته ی طلبگی ای که در نقل ابن حبان هست و در نقل قبلی نیست، این است: در نقل قبلی دو واسطه میخورد؛ خطبیب بغدادی از قاضی، از قطیعی از حسن بن خلال. یعنی در این بین یک واسطه ای میتواند خودش یک دروغی جعل کند و به کسی نسبت بدهد. چون خلاصه سند دارد. نکته ی مهم الثقات ابن حبان این است که نمیگوید از دیگری شنیدم و اینطور گفت. میگوید خودم اینطور هستم. مولفی معروف است؛ از خواص اهلسنت است. نمیگوید دیگری به من گفت، میگوید خودم اینطور هستم. اینها نکاتی است.
در کتاب العبر فی خبر من غبر، میگوید:
و فیها الشریف ابوجعفر محمد الجواد بن علی الرضا بن موسی الکاظم الحسینی، احد الاثنی عشر امام الذین یدعی الرافضه فیهم العصمه. و له خمس و عشرون سنة. و کان المامون قد نوه بذکره و زوجه بابنته، و سکن بها بالمدینه. کفان المامون قد ینفذ الیه فی السنه الف الف درهم اداء کریم. وفد علی المعتصم فاکرم مورده توفی ببغداد فی آخر السنه و دفن عند جده موسی. و مشهدهما ینتابه العامه بالزیارة.
«و فیها الشریف ابوجعفر محمد الجواد بن علی الرضا بن موسی الکاظم الحسینی»؛ در مورد امام جواد علیهالسلام در کنار جدشان موسی بن جعفر هستند. «احد الاثنی عشر امام الذین یدعی الرافضه فیهم العصمه»؛ تعبیر را ببینید. آن چه که از نظر بحثهای تاریخی مد نظر من است، این است: «... و دفن عند جده موسی. و مشهدهما ینتابه العامه بالزیارة»؛ یعنی زیارت کاظمین علیهما السلام زیارتی نیست که فقط شیعیان بروند. همه میرفتند. «ینتابه» بهمعنای قصده است. این مطلب مهمی است.
سال سیصد و پنجاه و دو، معز الدولة آل بویه بغداد را فتح کرد. همان سال غدیر در بغداد تعطیل رسمی شد. فاصله کوتاهی عاشورا در بغداد تعطیل رسمی شد. این را من نمیگویم؛ در تمام کتب تاریخی اهلسنت نگاه کنید. از الکامل، المنتظم و… ببینید. معزالدوله بغداد را گرفت و دیگر تعطیل رسمی میشد و عزاداری میشد. قدرت کار و اجراء در دست معزالدوله بود؛ بهعنوان یک حاکم آل بویه. ولی خلیفه عباسی هم صورتا باقی بود. کارها را معز الدوله میکرد. مورخین اهلسنت وقتی به اینجا میرسند خیلی ناراحت هستند؛ بغداد که کلان شهر آنها بود، میگویند این بدعت ها را آنها آوردند.
نکتهای که میخواهم عرض کنم، این است: سال سیصد و پنجاه و دو، اینکه عموم اهلسنت برای زیارت مشاهد اهل البیت علیهمالسلام میرفتند، اما وقتی شیعه قدرت اجرائی پیدا کرد، علماء اهلسنت دیگر جلوی عموم را گرفتند. یعنی روال برگشت. الآن که میبینید نوعاً زیارت ها برای شیعه است، به این خاطر است که وقتی شیعیان در بغداد قدرت پیدا کردند، علماء اهلسنت احساس خطر کردند و گفتند دیگر نروید؛ این دیگر اختصاصی شیعیان است.
شاهد این کلام، پانزده سال قبل از سید و پنجاه و دو است. خود طبری در صد و ده وفات کرده است. شاگردی دارد که تکمیل کرده است؛ قضایایی که تا زمان طبری بوده را آورده؛ نویسنده جلد یازدهم تاریخ طبری خود طبری نیست. شاگردش بهعنوان تکمله تاریخ طبری نوشته است. ولی همراه هم چاپ میشوند. جلد یازدهم تاریخ طبری، صفحه سیصد و شصت و پنج، سال سیصد و سی و پنج. یعنی حدود هفده سال قبل از اینکه معز الدوله به بغداد بیاید و قدرت اجرائی به دست شیعه بیافتد. خیلی جالب است؛ کسی است که زمان خودش را نقل میکند. میگوید:
و فی النصف من شعبان من هذه السنة، خرجت العامة لزیارة قبر الحسین علیهالسلام و عقدت القباب باب الطاق4
دیروز عرض کردم مصحفی که در بغداد پیدا شده بود را آتش زدند و شیعیان نیمه شعبان به کربلا رفتند؛ آن برای سیصد و نود و نه بود. این برای سیصد و سی و پنج است. آن هم از کسی است که زمان خودش را نقل میکند. «و فی النصف من شعبان من هذه السنة»؛ ایام زیارتی مخصوص، «خرجت العامة لزیارة قبر الحسین علیهالسلام»؛ عرض کردم هر کسی کتب آنها را میبیند، میفهمد که اصلاً با روافض کاری ندارند. کارهای روافض را بدعت میدانند و اصلاً اسمی از آن نمی برند. اینکه میگوید «خرجت العامة لزیارة قبر الحسین علیهالسلام» خیلی مهم است؛ قبل از اینکه قدرت اجرائی دست شیعیان بیافتد خود عموم مردم بهصورت خودجوش مثل شعبانی از بغداد برای زیارت کربلاء حرکت میکردند. اینها نکات طلبگی بسیار مهمی برای بحثهای تشابک شواهد و تعاضد قرائن و تلفیق شواهد است؛ شواهدی که نزد هر منصفی که ذهن متعارفی داشته باشد و از پیشفرض هم دوری کند؛ ذهنش متوجه این واقعیاتی میشود که اینها شاهد بر آن است.
اما برگردیم به بحث خودمان؛ عبارتی در ذیل حدیث سی و دوم بود. مرحوم قاضی سعید فرمودند: مردم نسبت به صفات الهی دو دسته هستند؛ یکی میگویند در اصل صفت شریک هستیم و مصداق فرق میکند. اینها را سه دسته کرد. طائفه دوم کسانی بودند که میگفتند بههیچوجه اشتراکی نیست؛ این طائفه هم سه دسته بودند. تا آن جا که فرمودند: طائفه سوم؛
و اما الحزب الّاخر و هم حزب الله الّا فان حزب الله هم الغالبون لکن کل حزب بما لدیهم فرحون فهم الذین جعلو الاشتراک فی جمیع الصفات و الکمالات سواء کان وجودا او غیره من الصفات بمحض اللفظ و بحت الاسم من دو مشارکة بین الخلق و الخالق فی معنی من المعانی او مشابهة فی صفة من الصفات5
در ادامه میفرمایند:
هاهنا مقامان؛ احدهما اثبات الاشتراک بحسب اللفظ و الاسم فقط دون المعنی مطلقاً کما هو صریح الاخبار التی سیذکرها و قد مضی شرذمة منها6
اگر این تصریحات این عالم بزرگ نبود، نیازی نبود که مباحثه را طول بدهیم. توجیه میکردیم و جلو میرفتیم. اما وقتی تصریح میکنند «دون المعنی مطلقاً»، خب اینجا نیاز است که صحبت کنیم.
خب آخوند در حکمت متعالیه از همین اشتراک معنوی کار خودش را شروع کرد. اشتراک معنوی، پس اصالة الوجود، پس حقیقت مشکک وجود؛ تشکیک در مراتب یا تشکیک در مظاهر که در جلد دوم در بحث علّت و معلول بحث کردند. در جلد دوم تشکیک را به مظاهر برگرداند، عنوانش هم این بود: «فی اظهار شیء من الخبایا»؛ یعنی چیزهایی که نگفته بودیم و حالت مخفی داشت را حالا میخواهیم بگوییم. خب شروع کار آخوند از اشتراک معنوی بود. قاضی سعید هم که مبنایش با ایشان فرق دارد، از اول راه را جدا میکند؛ میگوید اشتراک لفظی است.
خب در فضای مباحثه است؛ نمیخواهیم محضر علماء بی ادبی کنیم. علماء بزرگی هستند، ولی ما بهعنوان کسانی که از محضرشان استفاده میکنیم، هر چه در ذهنمان بهعنوان تحلیل میآید را عرض میکنم. ایشان میگویند باید سراغ اشتراک لفظی برویم. مرام اهل البیت هم همین است. اما اشتراک لفظی یک اصطلاح کلاسیک است. شما بهخاطر اینکه دچار بعض مشکلات و معضلات در فضای بحث نشوید، یک مبنای کلاسیک درست میکنید و میگویید پس وجود و علم و قدرت و … اشتراک لفظی است. خب دیگری هم میخواهد مبنای دیگری را اتخاذ کند، از مشترک معنوی شروع میکند. ظاهراً ما هم در همین مباحثه جلسات متعددی عرض کردم که واقع مطلب هیچکدام از اینها نیست. نه مشترک لفظی است و نه مشترک معنوی است. بلکه یکی از ترفندهای مهم ذهن است که خدای متعال در مخلوقش قرارداده است. آن قدرتی است که ذهن بسیاری از کارهای خودش را با اشاره انجام میدهد. این کم چیزی نیست.
وقتی از اول تا آخر منطق ارسطویی را ببینید، اثری از این ترفند مهم ذهن نمیبینید. همچنین سائر منطقهای ریاضی و … اصلاً از این ترفند استفاده نمیکنند. بعدها که خواستند درکارهایی که تکنیک و صنعت بوده پیشرفت کنند، استفاده کردهاند. وقتی میدیدم برایم خیلی جالب بود. قبلش به ذهنم آمده بود. الآن وقتی در زبانهای برنامهنویسی جلو میروید از این اشاره گری بسیار استفاده میکنند. چون مدام میخواهند به فضایی که ذهن ما انجام میدهد بسیار نزدیک شوند. ذهن بسیاری از مطالب را با این اشاره گری حل میکند و جلو میرود. اگر این ترفند ذهن را بهخوبی نشناسیم و کنار بگذاریم، بسیاری از مسائل میماند. یعنی وقتی شما میخواهید از روایاتی که دلالات واضحی دارد به کلاس بیایید، میگویید بگو ببینم مشترک معنوی است یا لفظی؟ ثالث هم که ندارد. چون ثالث ندارد پس یکی را بگو! آخوند میگوید معلوم است که مشترک معنوی است. مشترک معنوی را میگیرد و تا آخر کار میرود. مرحوم قاضی سعید میگویند با این تعلیماتی که اهل البیت علیهمالسلام دارند، معلوم است که نمیتواند مشترک معنوی باشد. باید مشترک لفظی باشد. لذا همینطور میگیرند تا آخر میروند. دو اشکال هم مطرح میکنند؛ اشکالات خیلی خوبی است؛ ولی جواب هایش! نمیدانم نگاه کردهاید یا نه. من که فی الجمله نگاه کردم این جواب ها یک جور خیلی عجیبی است. شما که نگاه نکردید راحت هستید!
یکی به درس کتاب بالایی رفته بود؛ به او گفتند چرا اول کار سر مکاسب نشسته ای؟! گفت من صرف میر رفتم و دیدم نمی فهمم. به مکاسب رفتم و دیدم نمی فهمم. گفتم خب حالا که نمی فهمم چرا صرف میر بروم؟! اما آنکه آقا فرموده بودند؛ گفته بود وقتی به فلان درس میروی میفهمی؟! گفت کر که نیستم!
در این فضا من چند سؤال ساده مطرح کنم. مهمترین چیز برای حل شدن فضای اشتراک معنوی و لفظی، این است که تا خود این مفاهیم را تحلیل نکنیم و این بحثهای دقیق منطق و ذهن و کارهای ذهن را نرسیم، این بحثها میماند و در آخر کار هم باید به هم «کل حزب بما لدیهم فرحون» بگوییم!
برای مشترک لفظی و معنوی در منطق تعریف روشنی بود. مرحوم مظفر در المنطق داشتند. هر لفظی نسبت به لفظ دیگر یا مترادف است یا متباین است. متباین هم یا متخالف است یا متقابل است. متقابل هم چهارتا بود. یا متضایف است یا متناقض است یا تضاد است یا عدم و ملکه است. اینها انواعی بود که در منطق خیلی روشن گفته میشد. پس اگر یک لفظ است و یک معنا، مشترک معنوی میشود. اگر یک لفظ و چندمعنا است، مشترک لفظی میشود. در فضایی که میخواهد چند لفظ شود، ترادف و امثال آن میشد. تقسیمبندی روشنی است.
در مانحن فیه ایشان میگویند مشترک لفظی است. چه وجود بگویید و چه علم بگویید، مشترک لفظی است. خدای متعال عالم است، انسان هم عالم است. این مشترک لفظی است. سادهترین مثال و اجلی فردی که موافق مقصود الآن من است، شیر و شیر است. یکی شیر آب است و دیگری شیر در جنگل است. این مشترک لفظی میشود. یک لفظ است که دو معنا دارد. خب چه ربطی به هم دارند؟! هیچی. دوبار وضع شدهاند. این مشترک لفظی میشود. در مشترک لفظی شما هرگز نمیتوانید از یک معنایی، معنای دیگری را کشف کنید. چون دو وضع و دو معنا است. اگر جامعٌ مّایی باشد میتوانید بگویید منقول هستند و این دو با هم یک رابطهای داشتهاند. این خلاف مقصود ایشان میشود. ایشان میخواهند بگویند مطلقاً هیچ رقم اشتراک ندارند. استدلال هم آوردهاند. از ملا رجب علی استدلال آوردهاند و بعد بحث کردهاند. بعد هم در مقام دوم که مهمترین مقام است، به این صورت میگویند؛ میگویند در مرام اهل البیت علیهمالسلام هر وصفی برای خدای متعال یعنی سلب مقابل. خدا عالم است، یعنی یک صفت وجودی به نام علم دارد؟! میگویند نه. پس چیست؟ خدا عالم است یعنی جاهل نیست. همین اندازه است. بنابراین میگویند مشترک لفظی است.
خب مشترک لفظی یک اصطلاح کلاسیک است. یک لفظ و دو معنا است. شما در اینجا میپذیرید که بگویید خدا عالم است و مشترک لفظی باشد؟! وقتی به خودمان میگوییم عالم هستیم، یک درکی داریم. وقتی میگوییم خدا عالم است، فقط یعنی جاهل نیست. هیچ درکی از علم خدا نداریم. چون او صفت علم ندارد. فقط یعنی جاهل نیست. پس دیدید مشترک لفظی شد و دو وضع است و در معنا هیچ اشتراکی ندارند.
جلوتر مکرر بحثی مطرح شد و خیلی پر فایده است. اینکه اساساً ظهور معانی به مقابله است. یک ادعایی شده بود. کلاً معانی در علم حصولی به مقابله حاصل میشود؛ علم و جهل، وجود و عدم. همین چهار مقابلهای که الآن عرض کردم، اصلش به اینها حاصل میشود. نکتهاین است: آن مقابله یک معنایی است که طرفین در آن نقش ایفاء میکنند. ممکن نیست شما وجود و عدم را مقابل بگیرید، مگر اینکه در این مقابله یک معنایی از هر دو ملاحظه میکنید. اگر شما میگویید عالم یعنی جاهل نیست، اگر از علم هیچ درکی ندارید، وقتی میپرسیم عالم به چه معنا است، میگویید یعنی فرش است؟! خدا فرش است؟! خدا که فرش نیست. میگوییم خدا عالم است یعنی فرش نیست! میگویید نه. پس وقتی میگویید جاهل نیست، از علم یک معنایی دارید که در مقابلش سلبش یک معنایی پیدا میکند. و الّا محال بود در اینجا بتوانید سلب مقابل کنید. وقتی شما میگوییم خدا عالم است، یعنی هیچ درکی از آن ندارید! یا وقتی میگویید خدا حیّ است، هیچ درکی از آن ندارید. سلب مقابل میکنید و میگویید مقابلش معنا دارد. وقتی شما جهل را بر میدارید، سلب السلب است. اصلاً ممکن نیست شما اشتراک لفظی را اینطور معنا کنید. و الّا لفظ و لفظ است؛ میگویید خدا دیز است، خدا عالم است. عالم یعنی چه؟ ما که نمیدانیم! مشترک لفظی است! هیچ درکی از عالم نداریم. خب چه بگویید خدا عالم است، هیچ فرقی ندارد با اینکه بگویید خدا قادر است. مشترک لفظی یعنی ما از عالم و قادر یک درکی داریم، آن چه که برای خدا است فقط لفظش است و معنا هیچ. خب اگر معنا هیچ است، بین لفظ و لفظ ترجیح بلامرجح میشود. شما چطور میخواهید مشترک لفظی را به این معنا به کار ببرید؟!
به گمانم این اصطلاح کلاسیک اشتراک لفظی یک چیز عجیبی است که انسان در مورد خدای متعال به کار ببرد. ایشان وجود را هم اضافه میکند. ایشان اطلاق واجب الوجود را قبول نداشتند.
شاگرد: مقصود ایشان از اینکه میگویند جاهل نیست چیست؟ شاید علمی که مقابل این جهل است، همان علم مخلوق باشد. شاید مقصود ایشان این باشد که جاهل نیست ولی اینکه چیست نمیدانیم.
استاد: جاهلی که ما میفهمیم نیست، حالا آیا فرق دارد با اینکه عاجز هم نیست یا نه؟
شاگرد: همین که میدانیم جاهل نیست، مرحوم قاضی سعید باید بداند که پس یک عالمی را تصویر میکنی که میگویی جاهل نیست. ایشان میتواند بگوید من که میگویم جاهل نیست، جهل در مقابل علم مخلوق است.
استاد: پس چیزی برای خدا نشد. خب چرا میگویید جاهل نیست؟! بگویید عالم نیست. فرقی ندارد؛ علیالسویه است. خدا جهل ندارد، آن علمی هم که مقابلش هست را ندارد. پس بگویید خدا جاهل نیست، خدا عالم نیست. علیالسویه میشود.
شاگرد: ایشان میگویند آن علمی که ما داریم، او ندارد. عالم هم نیست یعنی آن علمی که مخلوقات دارند هم نیست.
شاگرد2: وقتی میگوییم عالم است، بهصورت کنایه است. مثل این است که میگوییم «و ید الله فوق ایدیهم».
استاد: ایشان مطلب روایات را میدانند، مبنای آخوند که مقابل ایشان هست را هم میدانند، اگر میخواهیم آنها را توضیح دهیم من مشکلی ندارم. من با بیان اشاری توضیح دادم. یک وقتی است که شما میخواهید با حفظ بر اشتراک لفظی توضیح دهید. شما در کلاس یک مبنایی را برای روایات و مبنای اهل البیت علیهمالسلام پایهگذاری میکنید، تمام قاطبه غیر این مبنا را هم کنار میگذارید و میگویید عموم از دایره توحید و کمال و معرفت بیرون رفتند و شما باید تنها به اشتراک لفظی قائل باشید. منظوم من این است. شما با حفظ این مبنا باید جلوبروید. شما الآن میخواهید بگویید اشتراک لفظی است، یعنی خدا عالم است و ما هم عالم هستیم. اینها دو وضع و دو معنا دارند. در عبارت بود «اثبات الاشتراک بحسب اللفظ و الاسم فقط دون المعنی مطلقاً». یعنی سر سوزنی اشتراک در معنای پیدا نخواهید کرد. مخصوصاً با آن استدلالی که از استادشان آوردهاند. میگویند اگر اشتراکٌ مّائی بیاید در ذات خداوند ترکیب میشود و ما در ذاتش با او مشترک میشویم.
شاگرد: منظور من قدم اول شما در استدلال بود.
استاد: الآن شما فرمایش ایشان را قبول دارید که حالت کنائی دارد؟! یعنی برای این است که خودمان گرفتار علم الهی نشویم؟! و کنایه وار عبور کنیم. این را قبول دارید؟! ذهنیت من این است: این چیزی که آقا فرمودند توضیح و توجیه همانی بود که همه میدانیم. آیا کنایه گفتن اشتراک لفظی میشود؟ نه. ولی دارید توضیح میدهید. یعنی توضیح میدهید وقتی ما میگوییم «لیس بجاهل»، یعنی علمش شبیه علم ما نیست. خب اینکه اشتراک لفظی نشد. در اشتراک لفظی میخواهیم بگوییم یک لفظ دو معنا با دو وضع دارد، این دو معنا در هیچ جهتی با هم اشتراک ندارند. مثل شیر و شیر. من هم دارم اشتراک لفظی را مطرح میکنم. میخواهم بگویم لازمۀ فرمایش ایشان این نیست که ما در کلاس به اشتراک لفظی قائل شویم.
شاگرد: صرف مقابله را عرض کردم. فرمودید همین که میگویید جاهل نیست پس یعنی یک معنایی داریم. عرض کردم جاهل نیست، در مقابل علم به مخلوق است.
استاد: تعریف اشتراک لفظی چیست؟ یک لفظ است؟ دو لفظ با یک معنا است یا دو معنا؟ دو معنا است. پس ایشان با اشتراک لفظی قبول میکنند عالمی که برای خدای متعال به کار میبریم یک معنایی دارد. و حال اینکه ایشان میخواهند بگویند اصلاً در ذات خدای متعال نه صفت داریم و نه معنا. یعنی مبنای کلاسیک اشتراک لفظی با مقصود ایشان یک تهافتی دارد.
شاگرد2: مقصود ایشان همان حرف اشاعره است؟
استاد: حرف اشاعره الآن یادم نیست.
شاگرد: منظور قاضی سعید این است که نباید مفهوم باشد. معنا یعنی تحقق خارجی. یعنی هیچ نحوه علمی در خدای متعال نیست.
استاد: نه، این روی مبنای عینیت صفات با ذات است. یعنی تفاوت در مصداق علم است. ایشان این را که محکم رد میکنند. ایشان میگویند اصلاً خدا علم ندارد، شما میگویید علمی که در خدا هست! ایشان اصلاً این را رد میکنند و میگویند علمی که در خدا محقق است معنا ندارد. نفی الصفات عنه.
شاگرد: مشاء که قائل به اشتراک لفظی هستند… .
استاد: مشاء قائل به اشتراک معنوی هستند. اشتراک معنوی از اول بوده است. اصلاً نباید در اینها تردید کنید. اما لازمۀ اشتراک معنوی این نیست که آخوند از اشتراک شروع میکند و تا آخر میرود. نراقی اول معاصر ملاعلی نوری بودند. تاریخ حکمت متعالیه را نوعاً به این صورت شنیدهایم. اگر ملاعلی نوری از مدرسین بزرگ اصفهان نبودند، الآن حکمت متعالیه به این صورت نبود. ملاعلی با شاگردانشان ملاعبدالله زنوزی و سرشان آقاعلی مدرس برای دستگاه حکمت متعالیه کاری کردهاند. قبلش آن همینه امروز را اصلاً نداشت.
نراقی اول معاصر ملاعلی هستند؛ کتابی دارند به نام «قرّة العیون». کتاب خوبی است. مرحوم آشتیانی هم تعلیقه زدهاند و چاپ کردهاند. ایشان از متشرک معنوی شروع میکنند، اصالة الوجود را هم قبول دارند، به محض اینکه میرسند که حقیقت وجود هم مشترک است، از آخوند جدا میشوند. میگویند وجود مشترک معنوی است، اصالت هم با وجود است ولی مشاء درست میگویند که حقائق متباینه هستند. پس لازمۀ اصالت وجود، وحدت وجود و وحدت حقیقت وجودی که آخوند میگوید نیست. مفصل بحث میکنند. حرفهای آخوند را میآورند و رد میکنند. یعنی لازم نیست که وقتی گفتیم مشترک معنوی است تا آخر کار برویم. «قرة العیون فی اعز الفنون».
منظور؛ اشتراک معنوی یک چیزی است که با ارتکاز همه جور است. دستگاه اهل البیت علیهمالسلام اجل از این است که بگویند عالمی که برای خدا میگویید مشترک لفظی است. یعنی هیچ نمیدانید! ولذا میتوانید بگویید خدا عالم است، قادر است، دیز است! هیچ فرقی ندارد. وقتی شما میگویید خدا دیز است با وقتی میگویید خدا عالم است، چه فرقی دارد؟ هیچی. بله، آن یعنی لایجهل. خب اینکه کار را درست نکرد. مشترک لفظی نشد. شما میگویید اندازهای است که لفظی را به کار میبرید. لفظی به کار میبریم که تعطیل مطلق نشده باشد. سر رساندن اشتراک لفظی از حیث بحث کلاسی سختتر از اشتراک معنوی است. چون اشتراک معنوی وجه درستی دارد که عرض میکنم.
شاگرد: اشکالی که به قاضی سعید کردید را میتوان با مبنای خود حضرت عالی جواب داد. اشکال شما این شد که وقتی میگوییم خدا عالم است، لازمه اش این است که یک معنایی در ذات خدا هست. و این با مبنای قاضی سعید که میگفت معنایی در ذات خدا نیست، تناقض دارد. وقتی نفس الامر اوسع از وجود است و و حوزهای هست که تناقض در آن جا محال نیست، میتوان به این جواب داد. مشکلی ندارد.
استاد: یعنی هم عالم هست و هم عالم نیست؟!
شاگرد: آن موطنی که تناقض استحاله دارد، در آن موطن است که هم معنا در خداوند وجود دارد و هم در آن مقام معنایی در او نیست.
استاد: با حفظ مبنای قاضی سعید؟!
شاگرد: نه.
استاد: آن چه که من گفتم اینها نیست. آن چه که من عرض کردم این بود: هر مفهومی که از متقابلات، در بساط عقل و علم حصولی ظهور میکند، مشتمل بر توصیف است. هر لفظی با مقابل خودش یک چیزی میگوید. چه بگویید موجود است یا معدوم است. چه بگویید واحد است و کثیر است. یک چیزی میگوید. این مقابله است که آن معنا را به ظهور میآورد. اگر یادتان باشد میگفتم بحث دقیقش این است که بگوییم دو لنگه از یک بار است یا دو شاخه از یک درخت است. سؤال مهمی است؛ دو متقابل، دو شاخه از یک درخت است که ریشۀ آنها یکی است؟ یا دو لنگه است که دو طرف بار گذاشتهاند و ربطی به هم ندارند. متقابل کدام یک از اینها است؟
آن چه که من عرض کردم این بود: ذهن این قدرت را دارد که بدون اینکه با یک لفظی توصیف کند به یک مشهود طرفین اشاره کند. این مبنایی است که من عرض میکنم. پس نه مشترک معنوی شد؛ چون در مشترک معنوی در وصف با هم شریک هستند. در مشترک معنوی هر دو را توصیف میکنیم. از آن طرف هم نه مشترک لفظی است. چون این معنایی که به آن اشاره میکنید، محفوظ است. فقط آن معنای وصفی را در مشار الیه توصیف نمیکنید. ولی به حکمت تناسب دارید اشاره میکنید.
شاگرد: استعاره هم همینطور است؟ یعنی نه مشترک معنوی و نه مشترک لفظی است؟
استاد: قوام استعاره به تشبیه است. در اینجا ما نیازی به تشبیه نداریم، اولویت داریم.
شاگرد: برای نه مشترک معنوی و نه مشترک لفظی مثال میزنم. یعنی استعاره مثالی از آن است.
استاد: بله. اصلاً در ادبیات گفته اند. ولی این باید در منطق بیاید. در ادبیات و علم معانی و بیان لطائفی را گفته اند. استاد ما در مختصر وقتی به مناسبتهایی میرسیدند شعرهای زیبایی میخواندند. شعرهایی را میخواند که آدم بهت زده میشد؛ که شاعر چه ظرافت کاری هایی در این شعر اعمال کرده است. انواع استعارات و … . اینها را در ادبیات میگوییم اما اینکه بعداً همین ها در منطق بهعنوان منطق بیاید؛ یعنی شما در منطق دارید کار ذهن را باز میکنید. منطق فقط منطق ارسطویی دو ارزشی قیاس و کبری و صغری نیست. بلکه هر چه در ذهن شما انجام میشود همه حوزههای منطق است. یکی از چیزهایی که باید به تفصیل راجع به آن صحبت شود، همین اشاره است.
شاگرد: شما فرمودید میخواهیم به چیزی که مشهود بین طرفین است اشاره کنیم. مرحوم قاضی سعید میخواهد بگوید اصلاً مشهود نیست. شما پیشفرض میگیرید که مشهود است، حالا میخواهید به آن اشاره کنید و از ناحیه وصف بیرون بیایید.
استاد: نه، این چیزی که من عرض میکنم منافاتی با آن ندارد. قاضی سعید هم این را قبول دارد. جلسۀ قبل راجع به خدای شخص وار صحبت شد. همانطور که عرض کردم وقتی آتئیست ها میخواهند خدای شخص وار را رد کنند، یک ادبیاتی دارند. چون میخواهد رد کند. شخص وار را طوری مطرح میکند که رد کند.
آقا زحمت کشیدند دو مقاله در کانال گذاشته بودند. مقالههای خوبی بود. یک مقاله این بود که آیا خدا شخص است؟ میگفتند الهیات مسیحی میگویند خدا شخص است. الهیات اسلامی میگوید شخص نیست. این یک مقاله بود. مقالۀ دیگری هم خدای شخص وار از منظر علامه طباطبایی و الهیات گشوده بود. هر دو خوب است. نکتهای که عرض میکنم و خیلی مهم است، این است: در مقالهای که آیا خدا شخص است، حرفهای مسیحی ها را گفته اند و در مقابل گفته اند پس در اسلام خدا شخص نیست! همین. از چه چیزی قرض گرفتهاند که خدا شخص نیست؟ از استدلالات تعالی خدای متعال. اصلاً مقاله نامتوازن است. یعنی شما از حوزهای از حرفهای آنها آوردهاید که از حوزهای از حرفهای علماء اسلام با آنها مقابله کردهاید. و الّا همان رقم حرفها را در منابع اسلامی هم هست. نباید فقط استدلال بیاورید که خدا مجرد است. اگر شخص باشد محدود است. همه استدلالاتی که اگر خدا شخص باشد محدود است را آوردهاند. اینها که معلوم است.
آن چه که عرض میکنم این است: جلسه قبل چرا شخص وار مطرح شد؟ گفتم خدای متعال به بنده اش میگوید من مریض شدم. ادبیات را ببینید. باز دو تا کردیم. خدا متعالی است، خدای فلسفی و مجردی که من همیشه میگفتم خدای خشک! بلا تشبیه مثل قواعد ریاضی است. قاعده فیثاغورس را همه میدانید. چند بار با آن درد و دل کردهاید؟! چند بار حضور آن را بهعنوان یک موجود آگاه درک کردهاید؟! هیچ بار. ولی قبولش هم دارید. این خدای خشک میشود. خدای مجردی که نه میتوان با آن حرف زد و … . یکی هم خدای شخص وار به این معنا است؛ نه شخص وار متجسد. عدهای این را هم گفته اند. یا آتئیست ها آن را بسط میدهند. خدای شخص واری که حضورش را احساس میکنیم، با او درد و دل میکنیم، از او حاجت میخواهیم، جواب میدهد. شخص وار به این معنا است. یعنی یک حضور آگاهانه دارد که با او تماس میگیرید و ارتباط برقرار میکنید.
جلسه قبل عرض کردم؛ در نماز ابتدا اللهاکبر میگویند، اکبر من ان یوصف. چند لحظه بعد میگوییم «ایاک نعبد». این مخاطب شما چه کسی است؟ اگر میگوییم اکبر، پشت کوه قاف ها میرود؟! پس «ایاک نعبد» چه میشود؟! این ادبیات میگوید نگویید خدا متعالی یا شخص است. یعنی خدا متعالی از این خدای متعالی شما است. این خدای متعالی که شما میگویید، خدا از آن متعالی است. لذا از طریق تعالی از تعالی ای که اینها میگویند، از آثار تعالی از تعالی، شخص وار بودن میشود. به این ادبیات. چون اگر او متعالی بود که نمیتوانستید با او نجوا کنید. اما چون متعالی از آن تعالی ای که در اصطلاح کلاسی با براهین میآورید، شخص وار است.
تعبیر دیگری داشتند؛ میگفتند وجودی مطلق است حتی از قید اطلاق. خیلی حرف در اینجا هست. مطلق است حتی از قید اطلاق.
شاگرد: اطلاق مقسمی؟
استاد: مقسمی بهمعنای مجمع ذهن نه، بهمعنای یک جور واقعیت.
خب حالا فرمایش آقا؛ در اینجا وقتی میگوییم اشاره صورت میگیرد، لازمه اش این است: این مثال را زیاد تکرار کردم؛ گفتم سفره را باز میکنیم و میبینیم نان در آن نیست. سؤال کردم که پس عدم نان در سفره هست! فوری میگویند هست. بعد بر میگردیم و سؤال میکنیم که آیا عدم هست؟! ممکن است؟! مکرر میشود که سریع میگویند عدمش هست. عدم هست؟! اینجا از آن ترفندهای ذهن است. شما میگویید من که گفتم هست نه یعنی هست. خب چرا گفتی هست؟ میگویید یک واقعیتی است که هر دو آن را میشناسیم، برای ذهن من و شما مشهود است که نان نیست. این یک واقعیت است. حالا این واقعیت داشتن عدم را میخواهم با دو لفظ مقابل اولویت سنجی کنم. به این عدم نان در سفره بگویم نیست، یا بگویم هست؟ این هستی که میگویم نه یعنی آن هست در مقابل عدم. هست، یعنی بدون اینکه عدم نان را در سفره توصیف کنم. آن را به وجود توصیف نکردم. با لفظ وجود به مناسبت معنای توصیفی که وجود دارد، به واقعیت داشتن عدم اشاره میکنم که مشهود هر دوی ما است. لذا چیزی بر آن مشهود ما اضافه نمیشود.
با این بیان در مورد خدای متعال میگوییم ما از علم چه انتظاری داریم و از جهل چه انتظاری داریم. از جهل انتظار داریم که نداند. از علم هم انتظار حضور و آگاهی را داریم. ذهن هیچکدام را توصیف برای خدای متعال نمیداند، نه او را به علم توصیف میکنیم و نه به جهل. ولی چون میدانید کمال مطلق و حضور مطلق و احاطه به همه چیز دارد، حالا میخواهید ببینید با درک توصیفی که از علم و جهل دارید، مناسبت دارد که به آن کمال مطلق بگویید جاهل است؟ یا بگویید عالم است؟ اولویت مناسبت کدام است؟ این فرمایش ایشان نشد. ما چنین توصیفی نکردیم.
شاگرد: ولی مشترک لفظی شد.
استاد: اگر مشترک لفظی بود که اولویت معنا نداشت. من دقیقاً معنای علم را دارم. معنای علم را حفظ کردهام. ولذا اولویت هست. الآن آقا که گفتند عدم نان در سفره هست، وجود و هستی که ایشان گفتند مشترک لفظی است؟! مشترک لفظی نشد.
شاگرد: هست اول با هست دوم متفاوت است.
استاد: احسنت. یعنی با هست اول توصیف کردید، با هست دوم عدم را به بودن توصیف نکردید. نمیتوانید عدم را به بودن توصیف کنید. بلکه به مناسبت اولویت، به عدم اشاره کردید. اگر میخواهید بگویید واقعیت دارد، واقعیت داشتن مناسب موجود بودن است یا مناسب معدوم بودن است؟ پس نمیگویم عدم نان در سفره نیست. میگویم عدم نان در سفره هست. این یکی از ترفندهای مهم ذهن است. این اشاره گری خیلی مهم است.
والحمد لله رب العالمین
کلید: عملیة الاشاره، وجود اشاری، رابطه صفات و ذات، رابطه خالق و مخلوق، توحید، زیارت موسی بن جعفر ع، احتجاج با عامه، زیارت اهل البیت،
1 تاریخ بغداد، خطبی بغدادی جلد اول، صفحه 442
2 همان
3 الثقات، ابن حبان جلد هشتم، صفحه 457
4 تاریخ طبری، ابوجعفر طبری، ج 11، ص365
5 شرح توحید صدوق؛ قاضی سعید قمی، ج 3، ص109
6 همان