بسم الله الرحمن الرحیم

جلسات مباحثه توحید صدوق قده-سال ۱۴۰۴

جلسه بعدفهرست جلسات توحید صدوق قده--فهرست همه بحث‌هاجلسه قبل


توحید صدوق جلسه 101 17/10/1404
بسم الله الرحمن الرحیم
تفسیر معارف لطیفه با حفظ محکمات
صفحه هفتاد و شش، حدیث سی و دوم بودیم. ذیل این حدیث شریف مطالبی مطرح شد. جلسۀ قبل به مناسبت ولادت امام جواد علیه‌السلام حدیث تأدب جناب علی بن جعفر را خدمت شما گفتم. جمله‌ای گفتم که بعضی از آقایان تذکراتی را دادند. به جا هم هست. ولی عرض کردم اگر شواهدش را پیدا کنیم، خیلی جالب می‌شود. ذهن من به مناسبت مشغول بود و همین‌طور شواهدی برایش ردیف می‌شد. ما مسلمات و معلومات را که از دست نمی‌دهیم. نمی‌خواهیم از مسلمات دست برداریم. می‌خواهیم چیزهایی که ذیل آن به‌عنوان لطائف آمده را عرض کنیم.
مقام دست نیافتنی امام ع
لذا عرض کردم حالی که جناب علی بن جعفر داشتند، در لحظه تأدبشان خدمت امام جواد علیه‌السلام، گویا خود امام بودند. این جور عرض کردم. این‌که انوار معصومین، «لایقاس به احد» است، از مسلمات و واضحات است. همین روایتی که امام کاظم علیه‌السلام این بیانات عرشی را برای جناب ابن ابی عمیر فرمودند، مرحوم آشیخ عباس از امام کاظم علیه‌السلام در مفاتیح دعایی دارند که قبل از مناجات خمس عشر است؛ دعای سریع الاجابة. مرحوم آشیخ عباس از بلد الامین نقل کرده‌اند. در مصباح کفعمی هم هست ولی تفاوتی دارند. فعلاً من در بلد الامین پیدا نکردم ولی مرحوم آشیخ عباس از آن جا نقل کرده‌اند. این تعبیر «أَسْأَلُكَ بِحَقِّ مَنِ اصْطَفَيْتَهُمْ مِنْ خَلْقِكَ وَلَمْ تَجْعَلْ فِي خَلْقِكَ مِثْلَهُمْ أَحَداً»1 آمده است. این جزء معلومات است. از چیزهای جالب این دعای سریع الاجابه نسبت به حدیثی که می‌خواندیم این است که امام علیه‌السلام در نقل بلد الامین سر کل سوره مبارکه توحید یاء خطاب می‌آورند و ذکر می‌کنند. شاید قبلاً نظیرش را دیده بودم ولی اینجا که تازه برخورد کردم جالب بود. «یا قل هو الله احد الله صمد لم یلد و لم یولد و لم یکن له کفوا احد». یعنی «یا» سر کل سوره مبارکه درآمده است. این خودش لطافتی دارد. حضرت فرمودند «وَلَمْ تَجْعَلْ فِي خَلْقِكَ مِثْلَهُمْ أَحَداً». این معلوم است؛ «لایقاس بنا احد».
عرض کردم این‌ها مشکلاتی نیست که بخواهیم به‌خاطر بعض لطائف، دست از این واضحات برداریم. این معلوم است. در همین دعا تعبیر «أَسْأَلُكَ بِالوَحْدانِيَّةِ الكُبْرى وَالمُحَمَّدِيَّةِ البَيْضاءِ وَالعَلَوِيَّةِ العُلْيا» هست. «وحدانیة الکبری» در روایت جلد بیست و پنجم بحارالانوار هست؛ روایت طارق بن شهاب از امیرالمؤمنین ع. مرحوم مجلسی برای حافظ رجب برسی می‌گویند «ما تفرد بنقله» را نمی‌آورم. این تعبیر یادم هست. ولی «تفرد بنقله» یعنی از حیث محتوای غیر مناسب. و الا در جلد بیست و پنجم بحارالانوار، صفحه هفتاد و دوم، از مشارق الانوار برسی، روایت طارق بن شهاب را آورده‌اند. تذکری هم نداده‌اند که کذا است. مضامینش هم مضامین بسیار عالی ای است. خیلی از چیزهایش هم نزدیک به روایت کافی شریف از امام رضا علیه‌السلام است؛ باب جامع فی صفات الامام. صفات امام را توضیح می‌دهند که از ایدی المتناویل خیلی خیلی برتر است، مثل ستاره‌ای است که می‌خواهیم دست بلند کنیم مقام او را ببینیم. به اندازه‌ای که کسی دستش را بالا بیاورد و بتواند ستاره بگیرد، امام می‌فرمایند مقام ما هم این‌چنین است.
منظور این روایت طارق و امثال آن جزء مطالبی است که راجع به اصل آن مقامات روشن است. مشکلی نیست. مشکلی که هست این است که غیر آن بیانات را با آن لطافتی که دارد، درک کنیم. یعنی مشکلی نداشته باشیم که اگر در یک مقاماتی مطلب ذوقی طلبگی گفته شود، ولی نظیر دارد که بگوییم علی بن جعفر در اینجا مقامش خیلی بالا بود. چون خودش هیچ بود. حضرت فرمودند خدای متعال لایوصف، بعد فرمودند انبیاء لایوصف، بعد فرمودند رسول لایوصف، بعد فرمودند امام لایوصف. تا آن جا که فرمودند «والمومن لایوصف». این تعبیرات خیلی مهم است؛ مثلاً یک مؤمن تشبیه شود یا نزدیک شود به مقام معصومین. البته با حفظ این مطلبی که الآن عرض کردم. نباید از آن دست برداریم. آن یک مقامی است که سر جایش معلوم می‌شود که فاصله یک ستاره از چراغی که به سقف بند است، چقدر است. دیدید مثلاً در صحرا میله ای را بالا برده‌اند و سر آن میله چراغی گذاشته‌اند، آن جا که ایستاده‌ای هم چراغ را می‌بینی و هم ستاره را می‌بینی. خب این‌ها نزدیک هم هستند و حرفی هم نیست. ولی وقتی جلو می‌رود، می‌بیند می‌توان با هفت متر به چراغ رسید ولی ستاره‌ای که در کنار او است خیلی دور است! این‌ها مسلمات است. مهم درک مطالبی است که در کنارش هست.
جلالت جناب زکریا بن آدم؛ «إن البلاء يدفع بك عن أهل قم، كما يدفع البلاء عن أهل بغداد»
جلسه قبل که از محضرتان رفتم یادم آمد؛ ببینید چه تاویلی دارد. اگر از امام رضا علیه‌السلام منقول نبود، ما که نمی‌توانستیم این‌ها را بگوییم. در سه جای بحارالانوار هست. حضرت امام رضا علیه‌السلام به زکریا بن آدم که مزارشان در شیخان قم است، فرمودند. او گفت یابن رسول الله می‌خواهم از بیتم بروم؛ فسق زیاد شده است. حضرت فرمودند نرو، «إن البلاء يدفع بك عن أهل قم، كما يدفع البلاء عن أهل بغداد بأبي الحسن الكاظم عليه السلام»2. ببینید دفع بلاء یک چیز است، آن تنظیری هم که امام رضا علیه‌السلام به حرم امام کاظم علیه‌السلام می‌کنند، چیز کمی نیست. نباید با این تعبیر از واضحات دست برداریم. بگوییم زکریا بن آدم هم مثل امام شد! این‌که معلوم است. اما درک معنای تشبیه امام چیست، خیلی اهمیت دارد.
عیادت مریض؛ «إن عيادته عيادة الله تعالى»
حتی خدای متعال در جایی بگوید: «گویا من خودش هستم»! در ذهنم خیلی شواهد آمد. مرحوم سید در عروه در کتاب الطهاره دارند:
عيادة المريض من المستحبات المؤكدة وفي بعض الأخبار: إن عيادته عيادة الله تعالى، فإنه حاضر عند المريض المؤمن3
روایتش را از مجالس شیخ الطائفه آورده‌ام. در بحارالانوار هم نقل کرده‌اند.
عن النبي قال : يعير الله عزوجل عبدا من عباده يوم القيامة فيقول : عبدي ما منعك إذا مرضت أن تعودني؟ فيقول : سبحانك سبحانك أنت رب العباد لا تألم ولا تمرض ، فيقول : مرض أخوك المؤمن فلم تعده ، وعزتي وجلالي لوعدته لوجدتني عنده ، ثم لتكفلت بحوائجك فقضيتها لك ، وذلك من كرامة عبدي المؤمن وأنا الرحمن الرحيم.4
«يعير الله عزوجل عبدا من عباده يوم القيامة»؛ خدای متعال تعییر می‌کند، گلایه می‌کند از بنده‌ای از بندگانش در روز قیامت، «فيقول: عبدي ما منعك إذا مرضت أن تعودني؟»؛ چرا من مریض شدم به عیادت من نیامدی؟! «فيقول: سبحانك سبحانك أنت رب العباد لا تألم ولا تمرض»؛ تو که مریض نمی‌شوی! دردمند نمی‌شوی!
«فيقول: مرض أخوك المؤمن فلم تعده، وعزتي وجلالي لوعدته لوجدتني عنده، ثم لتكفلت بحوائجك فقضيتها لك»؛ اگر می‌رفتی، غیر از این‌که من را آن جا می‌یافتی، همه حوائجت را هم برآورده می‌کردم.
ببینید در اینجا خدای متعال به مریضی عبدش می‌گوید «مرضتُ»؛ من مریض شدم. مؤمن که شعاعی از نور الله است. منظور این‌که ببینید تا کجا می‌رود که خدای متعال می‌فرماید «مرضتُ».
نفی ادعای خدای شخص وار در ادیان ابراهیمی
الآن بی عقلی‌هایی هستند که علیه معارف بلند دینی حرف می‌زنند و می‌گویند خدای ادیان ابراهیمی خدای شخص وار است! کجا خدای ادیان ابراهیمی خدای شخص وار است؟! مثل شخص می‌ماند؟! این لطائف بعد از محکمات دین است. شما این را ببینید و بگویید خدایی که مریض می‌شود، این خدا مثل سائرین است. همین را بگیرید و بگویید «مرضتُ»! این‌که خیلی آسان است. می‌گویید الآن خدا می‌گوید «مرضتُ». لذا این‌ها را باید بعد از درک محکمات، درک کرد.
من مکرر عرض کرده‌ام؛ برای اعجاز دین مبارک اسلام، همین نمازی که مسلمانان می‌خوانند کافی است. کدام آتئیستی هست که در دنیا گشته باشد و نماز خواندن مسلمانان را ندیده باشد؟! بگوید معذور بودم! همه مسلمانان سجده می‌کنند، رکوع می‌روند، اول نماز می‌گویند: «الله‌اکبر». این یعنی شخص وار؟! بعد هم که به دنبالش می‌روید، می‌گویند «الله‌اکبر من ان یوصف»5، نه «اکبر من کل شیء». امام فرمودند اگر بگویی «اکبر من کل شیء»، فقد حددته. خدایی که بگویی بزرگ‌تر از هر چیزی است، این معنای خدا نیست. بلکه «اکبر من ان یوصف»، بعد می‌گویند این خدایی شخص وار است! نماز که اصلی‌ترین امر دین است، می‌گویند وقتی می‌خواهی شروع به نماز کنی، بگو «الله‌اکبر». اما نه خدای پشت کوه قاف. همین که سوره مبارکه حمد را شروع کردی، با این‌که گفتی «الله‌اکبر»، بعد می‌گویی «ایاک نعبد». خدای حاضر در تار و پود وجودیت.
جالب‌تر این است که وقتی رکوع و سجده می‌روی، آن چیزی که در هر تنقل حال به حالی می‌گویی «الله‌اکبر» است. یعنی هر چه آمدم سراغ حضور و درک او بروم، باز او اکبر است. آن وقت آن‌ها می‌گویند این خدا، خدای شخص وار است!
شاگرد: عامه هم می‌توانند روایاتی که دارای حواشی است را به‌همین‌نحو جمع کنند و آن‌ها را به محکمات حمل کنند؟
ارتکاز ملیین معیاری برای تشخیص محکمات
استاد: هر حدیث ضعیف و مخدوشی را که قرار نیست تصحیح کنند. ولی حدیثی که سند درستی داشته باشد یا مثل آیات شریفه باشد که متواتر است و دیگر سند نمی‌خواهد، اینجا است که باید آن‌ها را فهم کنیم. و الا این‌که بگوییم چون این جور است، هر حدیث ضعیفی را قبول می‌کنیم! البته مادامی که قطع به موضوعیت حدیث ضعیف پیدا نشود -یک وقتی قاطع هستیم که دروغ است، این هیچی- سند حدیث ضعیف است لذا متکفل نمی‌شویم که مدام تلاش کنیم تا آن را درک کنیم، ولی این‌طور هم نیست که رد کنیم. در نهایت می‌گوییم «نرد علمه الی اهله»، اگر توانش را نداریم. کسی هم توانش را دارد که توجیه کند، به یک محملی توجیه می‌کند که با مسلمات موافق باشد. کسی هم که بالاتر است، به تعبیر آیت‌الله بهجت تا یک مطلبی را می‌بیند، می‌فهمد که از چه کارخانه‌ای است، خب خوشا به حالش. حدیث را می‌بیند ضعیف است، دیگران هم با چه زحمتی یا باید رد کنند و… ولی او به‌وضوح معنای آن را می‌فهمد. تردید نمی‌کند که ولو نزد او ضعیف است ولی امام آن را فرموده‌اند. خوشا به حال خودش. خودش می‌فهمد. اتفاقا این‌ها که مثل درّ و گوهر بین مردم مانده، همین‌طور هستند. یعنی بین مردم گذاشته‌اند تا بمانند. اما این که وضاعین و دروغگوها بسیار دروغ گفته اند، قابل تردید نیست. این جور نیست که بخواهیم هر حدیثی را تصحیح کنیم. بنابراین مهم است که ببینیم کجا، به چه صورتی و چه نقلی در آن جا آمده باشد.
شاگرد: این محکم بودن به چه صورت معلوم می‌شود؟ مثلاً شاید کثرت روایت بر شخص وار بودن است، ولی ما می‌گوییم محکمات این است که خداوند شخص وار نیست. ما به چه صورتی بفهمیم که یک چیزی از محکمات دین است؟
استاد: یکی از بهترین راه هایش این است: کسانی که این دین را پذیرفته‌اند، ارتکازاتشان را ببینید. نه جایی که در معارف بلند، لفظ کم می‌آورند و یک چیزی می‌گویند. بلکه ببینید ارتکازاتشان چیست. این ارتکازات بسیار مهم است. الآن به ارتکاز متدینین وقتی خداوند می‌فرمایند چون آن عبد مؤمن مریض شده بود، من هم مریض شدم، ارتکازشان این است که می‌گویند خدا مریض شده؟! می‌گویند الآن این مؤمن خدا است؟! این را نمی‌گویند. ارتکازا، یعنی کسانی که به صاحب این دین دل داده‌اند، صاحب این دین یک نظام معرفتی به ما می‌دهد که یک چیزهایی واضحاتشان است. آن میخ خیمه اش است. میخ خیمه این است که خدا جسم نیست، دیدنی نیست. این‌ها جزء واضحات است.
روایت ابوبصیر؛ «وإن المؤمنين ليرونه في الدنيا قبل يوم القيامة»
حالا یک روایت می‌آید و می‌گوید فردای قیامت مؤمنین خدا را می‌بینند! حالا بگوییم خب خدا چیزی شد که او را می‌بینند. باید این را معنا کنند. نه این‌که بگویند فردای قیامت می‌توان خدا را دید. فردای قیامت هم نمی‌توان خدا را دید، اگر منظورتان این دیدن است. اما اگر دیدنی است که آن جا کشف حجب می‌شود، در همین کتاب توحید صدوق حضرت به ابوبصیر فرمودند؛ عرض کرد یابن رسول الله می‌گویند روایت دارد که در قیامت مؤمنین خدا را می‌بینند.
عن أبي بصير، عن أبي عبد الله عليه‌السلام ، قال : قلت له : أخبرني عن الله عزوجل هل يراه المؤمنون يوم القيامة؟ قال: نعم ، وقد رأوه قبل يوم القيامة ، فقلت : متى؟ قال : حين قال لهم: (ألست بربكم قالوا بلى ) ثم سكت ساعة ، ثم قال : وإن المؤمنين ليرونه في الدنيا قبل يوم القيامة، ألست تراه في وقتك هذا؟ قال أبو بصير : فقلت له : جعلت فداك فأحدث بهذا عنك؟ فقال لا ، فإنك إذا حدثت به فأنكر منكر جاهل بمعنى ما تقوله ثم قدر أن ذلك تشبيه كفر وليست الرؤية بالقلب كالرؤية بالعين ، تعالى الله عما يصفه المشبهون والملحدون.6
حضرت فرمودند: «وإن المؤمنين ليرونه في الدنيا قبل يوم القيامة». بعد هم حضرت فرمودند: «ألست تراه في وقتك هذا؟»؛ ابوبصیر الآن تو خدا را نمی‌بینی؟! او هم تادب کرد و جواب نداد. گفت: «جعلت فداك فأحدث بهذا عنك؟»؛ این را در جای دیگری هم بگویم؟ حضرت فرمودند نه.
ناتوانی جان هاسپرز در نفی ارتکاز خداباوری
بنابراین ارتکازات ملیین درست است. آن‌ها یک چیزی دارند. شاید سی-چهل سال پیش بود. کتابی بود که می‌گفتند اصلش خیلی قطور است. یک فصلش را در آن جا چاپ کرده بودند. یک آقایی آمد و آن را به من داد و یک شبه نگاه کردم و پس دادم. آ« بخشی بود که برهان نظم را رد کرده بود. از اساتید دانشگاه آمریکا بود؛ جان هاسپرز. این کتاب از ایشان بود.
ببینید یک چیزهایی هست که وقتی خود آتئیستی که می‌خواهد خدا را رد کند، تعجب می‌کند. می‌گوید من به هند رفته بودم، یک زنی بود، می‌دیدم خوب و مؤمن و با حال است. می‌گوید در هند سیل آمده بود و چندتا از بچه‌های او را با خود برده بود و این زن تنها شده بود. می‌گفت من مدام با او صحبت می‌کردم که آخر این چه خدایی است؟! این چه نظمی است؟! چندتا بچه‌ای که پاره تنت بود و همه چیزت بودند را سیل برده! بعد دوباره خدا و نظم را می‌گویی؟! گفت هر چه تلاش کردم حال او را تغییر بدهم دیدم تغییر نمی‌کند. با یک آرامشی می‌گوید خدا! خدایی که عالم را آفریده برای این یک حکمتی داشته؛ این‌ها را گرفته و بعد هم می‌دهد. خیلی جالب است که او می‌خواهد با این ترهات خودش نظم را زیر سؤال ببرد. ببینید این شخصی که الآن می‌گوید خدا، انبیاء و اوصیاء یک نظم معرفتی به او القاء کرده‌اند لذا قرار نیست با یک سیل آمدن و با از دنیا رفتن بچه تمام شود. او یک نظم معرفتی دارد که می‌بیند با این‌ها نمی‌تواند به آن لگد بزند.
مثل مثال ابن‌سینا است. بعضی‌ها ابن‌سینا را رد می‌کردند. او هم می‌خواست با یک کلمه جواب همه را بدهد. من این را از مرحوم حاج آقای حسن زاده شنیدم. فرمودند این سینا گفته این هایی که مطالب من را رد می‌کنند، مانعی ندارد؛ مثل بزغاله‌ای است که تازه راه افتاده و می‌خواهد شاخ هایش در بیاید، سرش می خارد و مدام به کوه شاخ می‌زند. اندازه‌ای که شاخ این بزغاله کوه را از پا در می‌آورد، ردیه این‌ها هم ابن‌سینا را تکان می‌دهد! یا مثل گنجشک و چنار است. می‌گویند گنجشک به چنار گفت خودت را بگیر می‌خواهم بلند شوم! گفت من اصلاً آمدن تو را نفهمیدم تا حالا بلند شدنت را بفهمم!
نقدی بر ادعای خدای کلی
شاگرد: مقصودشان از خدای شخص وار درست ترجمه نشده است. درواقع خدای شخص وار در مقابل خدای غیر متشخص است. می‌گویند خدای ادیان ابراهیم خدای متشخص است، درحالی‌که خدای هندیسم خدای متشخص نیست که مورد عبادت قرار بگیرد.
استاد: البته آن‌ها می‌گویند خدای فلسفی و خدای عرفانی. این‌ها درست است. الآن که متشخص گفتید، یعنی خدای آن‌ها کلی است؟!
شاگرد: متشخص در مقابل کلی است. یعنی یک حقیقت پخش در همه کائنات است.
استاد: پخش به‌معنای این است که خلاصه کلی طبیعی است که درخارج هست یا نه؟ الآن موجود است یا معدوم است؟
شاگرد: ممکن است این مطلب قابل اشکال باشد ولی خدایی که در هندوئیسم معتقد هستند از نظر هویتی غیر از خدایی است که در ادیان ابراهیم قائل به خدای متشخص هستند.
استاد: خب هر چه آن‌ها معنا کنند، یا می‌گویند موجود است یا معدوم است. اگر معدوم است که به خدا قائل نیستند. اگر موجود است باید کلی بودنش را طوری معنا کنند که با وجود سازگار باشد. اسپینوزا بود که می‌گفت همه خدایی. همه را روی هم جمع کنیم، خدا می‌شود. این جور؟! خب وقتی مجموع موجودات را جمع کردید، یک ثالثی از آن مجموع پدید می‌آید که لیس الا الاجزاء بالاسر؟ این یک جور است. یا می‌گویید وقتی مجموع را جمع کردیم و باز یک چیزی ورای آن به‌عنوان مجموعی که برای خودش هویت دارد، حاصل می‌شود یا نمی‌شود؟ خلاصه همه این‌ها به‌عنوان همه کلی هستند؟ کلی وجود ندارد و صرفاً همه این‌ها است. اگر همه این‌ها به هم بند هستند، یک وحدتی بین این‌ها می‌بینید، این وحدت به نحوی است که تنها وحدت سریانی متفرق است، باز این وحدت وحدت حقیقیه نمی‌شود. قائل به خدا نیستند. خب طبیعی گراها هم همین‌طور هستند. طبیعی گرا با الهی ها فرق دارند. اما اگر همه خدایی را بین همه، یک اتصال و یک وحدت و یک مجموعیتی که صرف الاجزاء بالاسر نیست، دیدند باز تشخص می‌شود. یعنی مجموع هم باز یک شخصیت است. در بحث کلامی می‌گفتند «ان الوجود یساوق الشخصیة». اگر می‌گویید موجود است، موجود مساوق با تشخص داشتن است. یا باید بگویید نیست، و اگر می‌گویید هست، مساوق با تشخص است. تازه این کمال این ادیان است. آن‌ها با دیدگاه‌های فلسفی یا … به اندازه‌ای که خودشان را قانع کنند جلو می‌روند.
شاگرد: قبلاً تعبیر داشتید که خداوند فوق وجود و عدم است، این تشخص هم در آن جا لازم می‌آید.
کمال معارف اسلامی در تبیین جایگاه خداوند
استاد: این برای این است که می‌گویند شخص وار یعنی شخص. و الا خودشان تصریح می‌کنند به خدایی که می‌آید و دعوا می‌کند و ناراحت می‌شود و عذاب می‌کند. در خیلی از جاهایی که شخص وار هست توضیح می‌دهند. صرف خدای فلسفی و عرفانی و برپا کنند نظم دقیق بدون این‌که توقع عبادت داشته باشد، صرف این‌ها نیست. جایی که می‌خواهند شخص وار را رد کنند، توضیح می‌دهند. ولی بعد از این محکمات، مطالبی که عرض کردم اتفاقا کمال این معارف است. یعنی خدایی که از ناحیه خودش و ارسال رسل خودش را معرفی کرده، خیلی برتر از این است که شما بخواهید با چندتا برهان نظم و برهان امکان و وجوب و … او را اثبات کنید و در همین حد بایستید. اتفاقا کمال معارف به این است که این خدا را آورده، به‌نحوی‌که همین‌جا می‌گوید من مریض می‌شوم. خب آن خدا که مریض شدن ندارد. اما اینجا ما می‌گوییم مجاز است و … . ولی عرض کردم مجاز برای توجیه کردن است. و الا در دل همین معارف مطالب بسیار بالایی هست.
شعر محتشم کاشانی؛ «او در دل است و هیچ دلی نیست بی‌ملال»
محتشم داشت مصیبت حضرت سیدالشهدا را می‌گفت. گفت انبیاء و اوصیاء و ملائکه همه غمناک و سر به گریبان بودند از مصیبت ولیّ خدا. تا اینجا رسید که نزد خدا رفت تا آن جا هم یک چیزی بگوید. گفت: «هست از ملال گرچه بری ذاتِ ذوالجلال»؛ دیگر نمی‌توان گفت خدا بر حضرت سید الشهدا گریه کند و ناراحت شود. او این مصرع را گفت، دیگر ماند که چه بگوید. چیزی به ذهنش نیامد. این جور شنیده‌ام که حضرت بقیة الله به خواب محتشم آمدند و این مصرع را تکمیل کردند و فرمودند این را بگو:
هست از ملال گرچه بری ذاتِ ذوالجلال****او در دل است و هیچ دلی نیست بی‌ملال
همان خدایی که مریض می‌شود همان خدا در دل عزاداران حضرت سیدالشهدا هست. این خیلی لطیف است. معلوم است که جز مقام بالا نمی‌توانست این شعر را تکمیل کند.
این خدا با فطرت بشر بیشتر جور است؟ یا آن خدای فلسفی امکان و وجوب؟ این‌ها یک چیزهایی است تا به اندازه‌ای قانع شوند. اتفاقا این شخص واری ای که آن‌ها علیهش می‌گویند و برای تخریب کردن به محکمات بر نمی گردانند، با فطرت بیشتر جور است. اتفاقا تمام این توصیفات دال بر کمال نظام معرفتی الهی است. ولذا ادامه پیدا می‌کند. برهان ها و فلاسفه دستخوش تغییرات می‌شود. پشت سر هم می‌آیند و یک استاد حرف اساتیدش را نقض می‌کند و … ، اما ملیین با همین پشتوانه نظام معرفتی مطابق با فطرتی که دارند، ادامه پیدا می‌کنند. طوری می‌شود که یک استاد دانشگاه آتئیستی که می‌خواهد با لطائف الحیل از دل زن هندی ای که مصیبت زده است…؛ الآن برای خودش یک کیس مناسب پیدا کرده تا برهان نظم را بکوبد. خودش گفته بود هر چه کردم دیدم نمی‌شود. چون تو ضعیف هستی و به‌دنبال چیزی می‌روی که نمی‌دانی در وجود او الآن چیست و چطور شده است و خدای متعال چه کار کرده است.
شاگرد: در منابع اهل‌سنت هست که خداوند شب‌های جمعه با یک الاغی می‌آید. اگر این روش که دست از محکمات نکشیم، طوری فهم کنیم که به آن هم صدمه نزند و تکامل آن باشد، ممکن است؟ مثلاً حمل کنند بر «قرب فشهد النجوی». یا مثلاً تشبیه معقول به محسوس باشد. سوالم این است که آیا این روش در آن جا هم ادامه پیدا می‌کند؟ یا حد یقف دارد؟
استاد: نه، هر کجا حد نصاب حجیت را ندارد، اصلاً برایش زحمت نکشید. حد نصاب حجیت را ندارد. اما جایی است که نقلی است که حد نصاب حجیت را دارد، آن جا توجیه ممکن است. در تفاسیر «ید الله فوق ایدیهم» را چطور معنا می‌کنیم؟ چون وحی الهی است شما به مقام فهم می‌روید و می‌گویید منظور از این دست که دست نیست. شروع به توضیح دادن می‌کنید.
شاگرد: حد نصابش چیست؟ چون الآن این روایت را با لحاظ های مدرسه‌ای خودمان می‌بینیم که شرائط تام حجیت را ندارد ولی می‌گوییم حیف است از این محتوای معارفی جدا شویم.
استاد: این‌که حیف است، همانی است که در آخر کار عرض کردم. ما در جمع بحثی تلاش نمی‌کنیم که این را جا بیاندازیم و برایش هزینه کنیم. ولی چون خودش در نقل، منسوب به مقام عصمت آمده، کسانی که روح و درکشان مناسب درک محتوای این‌ها هست، بدون این‌که از مسلمات دست بردارند مقصود را می‌فهمند، آن‌ها استفاده می‌کنند. همان را هم استفاده می‌کنند و نیازی هم ندارد برای دیگران هزینه کنند. وقتی به این شخص بگویند، می‌گوید این روایت ضعیفه است، شما ذهنت را منصرف کن. همین کسی که الآن آمده و به او می‌گوید این حدیث ضعیف است و ذهنت را منصرف کن، وقتی شصت سالش شد و یک عمری از او گذشت، وقتی بر می‌گردد و این حدیث را می‌خواند، می‌گوید به به! آن زمان باید برای فهمش هزینه کنند، درحالی‌که نیازی به هزینه نبود. چون ضعیف بود و حد نصاب حجیت را نداشت. اما این حدیث مانده است. در سن شصت سالگی درکی می‌کند. وقتی آن را درک می‌کند، اتحاد مدرِک و درک و مدرَک است. در تمام شئونات می‌بیند محتوایی شد که اگر از نفس قدسی صادر شده، آن جا رسیده است. این به خودش مربوط می‌شود.
حدیث جنود عقل و جهل؛ «فَعِنْدَ ذَلِكَ يَكُونُ فِي الدَّرَجَةِ الْعُلْيَا مَعَ الْأَنْبِيَاءِ وَ الْأَوْصِيَاءِ»
حالا در ختم این مطلب این را هم بخوانم. این عبارت خیلی پر فایده است؛ برای این‌که مؤمنین و کمالاتشان را کم نگیریم. در حدیث عقل و جهل کافی شریف است. بعد از این‌که حضرت جنود عقل و جهل را فرمودند، می‌فرمایند:
فَلَا تَجْتَمِعُ هَذِهِ الْخِصَالُ كُلُّهَا مِنْ أَجْنَادِ الْعَقْلِ إِلَّا فِي نَبِيٍّ أَوْ وَصِيِّ نَبِيٍّ أَوْ مُؤْمِنٍ قَدِ امْتَحَنَ اللَّهُ قَلْبَهُ لِلْإِيمَانِ وَ أَمَّا سَائِرُ ذَلِكَ مِنْ مَوَالِينَا فَإِنَّ أَحَدَهُمْ لَا يَخْلُو مِنْ أَنْ يَكُونَ فِيهِ بَعْضُ هَذِهِ الْجُنُودِ حَتَّى يَسْتَكْمِلَ وَ يَنْقَى مِنْ جُنُودِ الْجَهْلِ فَعِنْدَ ذَلِكَ يَكُونُ فِي الدَّرَجَةِ الْعُلْيَا مَعَ الْأَنْبِيَاءِ وَ الْأَوْصِيَاءِ وَ إِنَّمَا يُدْرَكُ ذَلِكَ بِمَعْرِفَةِ الْعَقْلِ وَ جُنُودِهِ وَ بِمُجَانَبَةِ الْجَهْلِ وَ جُنُودِهِ وَفَّقَنَا اللَّهُ وَ إِيَّاكُمْ لِطَاعَتِهِ وَ مَرْضَاتِهِ.7
«فَلَا تَجْتَمِعُ هَذِهِ الْخِصَالُ كُلُّهَا مِنْ أَجْنَادِ الْعَقْلِ إِلَّا فِي نَبِيٍّ أَوْ وَصِيِّ نَبِيٍّ»؛ هفتاد و پنج جند عقل هست. «أَوْ مُؤْمِنٍ قَدِ امْتَحَنَ اللَّهُ قَلْبَهُ لِلْإِيمَانِ»؛ این سه نفر این‌ها را دارند.
«وَ أَمَّا سَائِرُ ذَلِكَ مِنْ مَوَالِينَا»؛ موالی ما هستند اما مخلوط است. «فَإِنَّ أَحَدَهُمْ لَا يَخْلُو مِنْ أَنْ يَكُونَ فِيهِ بَعْضُ هَذِهِ الْجُنُودِ»؛ بعضی از جنود جهل. «حَتَّى يَسْتَكْمِلَ وَ يَنْقَى مِنْ جُنُودِ الْجَهْلِ». جمله مهم در ادامه است. نباید این‌ها را رد شویم و مقامات امثال شیخ انصاری را کم بگیریم.
«فَعِنْدَ ذَلِكَ»؛ یعنی زمانی‌که از جنود جهل پاک شدند، «يَكُونُ فِي الدَّرَجَةِ الْعُلْيَا مَعَ الْأَنْبِيَاءِ وَ الْأَوْصِيَاءِ»؛ تمام! این روایت اتمام حجت کرده بر هر کسی که مثل من عمرش را تلف کرده است. پشت خط ایستاده است. تباه کرده است. هزینه را از دست داده است. «وَ إِنَّمَا يُدْرَكُ ذَلِكَ بِمَعْرِفَةِ الْعَقْلِ وَ جُنُودِهِ وَ بِمُجَانَبَةِ الْجَهْلِ وَ جُنُودِهِ وَفَّقَنَا اللَّهُ وَ إِيَّاكُمْ لِطَاعَتِهِ وَ مَرْضَاتِه».
حدیث صعب مستصعب؛ «فمن يحتمله جعلت فداك؟ قال من شئنا»
شاگرد: در برخی روایات هست که «ان احادیثنا صعب مستصعب»، بعد فرموده‌اند مؤمن متوجه می‌شود. در برخی روایات دیگر فرموده‌اند این مؤمن هم متوجه نمی‌شود. این‌ها با هم تنافی ندارند؟
استاد: نه، هر چه در مقامات بالا بروید جا دارد. در همین دعای سریع الاجابه امام کاظم، حضرت در ادامه می‌فرمایند: «بِالاِسْمِ اَلَّذِي حَجَبْتَهُ عَنْ خَلْقِكَ فَلَمْ يَخْرُجْ مِنْكَ إِلاَّ إِلَيْكَ». دعا را ببینید! هر چه شما بروید باز مراتب و فضاهای بسیار وسیعی هست که در آن فضاها هنوز مادون به آن جا نرسیده است.
در مورد «صعب مستصعب» یک روایتی در بصائر الدرجات هست. من مکرر هم گفته ام. کسانی که ندیده اید ببینید. برای ذهن من طلبه خیلی دلنشین است. اتفاقا حضرت همین را فرمودند. فرمودند:
حدثنا احمد بن ابراهيم عن اسمعيل بن مهزيار عن عثمان بن جبلة عن ابى الصامت قال أبو عبد الله عليه السلام ان حديثنا صعب مستصعب شريف كريم ذكوان ذكى وعر لا يحتمله ملك مقرب ولا نبى مرسل ولا مؤمن ممتحن قلت فمن يحتمله جعلت فداك قال من شئنا يا ابا الصامت قال أبو الصامت فظننت ان لله عبادا هم افضل من هؤلاء الثلثه.8
«ان امرنا صعب مستصعب …». راوی می‌گوید…؛ چقدر خوب شد که راوی این را گفت! «فمن يحتمله جعلت فداك». حضرت فرمودند: «من شئنا». یعنی به جاهایی می‌رسد که یک چیزهایی هست که باید خودمان بدهیم. خوشا به حال کسانی که معصومین به آن‌ها این‌طور عنایات داشته باشند؛ یعنی از چیزهایی که آن‌ها محتملش نیستند، از آن‌ها به او بدهند.
خب حالا این «من شئنا»، چند رتبه دارد؟! ما می‌توانیم برایش حد بگذاریم؟! امری که لایحتمله است، «من شئنا»ها چند دسته می‌توانند باشند؟! چه افرادی و با چه ظرفیت‌هایی می‌توانند باشند؟! ما نمی‌دانیم. ولی می‌دانیم این دستگاه خیلی عظیم است.
کلام مرحوم مجلسی در تفسیر تعبیر «وحده وحده وحده»
جلسۀ قبل برای «وحده وحده وحده» هم تذکر دادند. حاصل بحثش این است: از قدیم بین «وَحده» که مصدری است که ضمیر به آن اضافه شده، اختلاف است. کوفیین می‌گفتند ظرف است و بصریین می‌گفتند مفعول مطلق نوعی یا حال است. توضیحش هم این است: اگر «وحده» خطاب باشد، می‌گوییم «لا اله الا انت وحدک لاشریک لک». «لا اله الا هو وحده وحده وحده». مرحوم مجلسی در مرآة العقول، جلد دوازدهم، صفحه دویست و یک، بابی دارند به نام «باب من قال لا إله إلا الله وحده وحده وحده». امام صادق علیه‌السلام فرمودند:
عن أبي عبد الله عليه‌السلام قال قال جبرئيل عليه‌السلام لرسول الله صلى‌الله‌عليه‌وآله طوبى لمن قال من أمتك ـ لا إله إلا الله وحده وحده وحده.9
«طوبی» را توضیح داده‌اند. شاید در همین مباحثه راجع به «طوبی» عرض کردم. «طوبی» فُعلی از طیب است. شجره طوبی. گویا منظور، گفتن «وحده وحده وحده» به مقصودی که امام دارند است. حالا لسان که خودش اجر خاص خودش را دارد. «استوسع رحمة الله» جای خودش است. اما آن چه که شاید مقصود اصلی روایت است، «وحده وحده وحده» با «طوبی» خیلی مناسبت دارد. چرا؟ چون شجره طوبی انتشار امر به‌صورت درخت است. اگر طوبی را به‌معنای درخت بگیرید. از «وحده وحده وحده» هم معلوم می‌شود، کسی که «لا اله الله» را به سه «وحده» بسط می‌دهد، علامه مجلسی در آخرین احتمال فرمودند توحید ذات و صفات و فعل منظور است. لغتش را هم توضیح داده‌اند. البته می‌خواستم راجع به تفاوت ظرف و حال بیشتر بگویم ولی وقت گذشته است.
کلام مرحوم قاضی سعید قمی در اسماء الله و اسماء مخلوقین؛ سه طائفه
حالا به مباحثه خودمان برگردیم. این روایت را از عبارت مرحوم قاضی سعید خواندیم. عرض کردم فرمایشان ایشان را در توضیح آن حرف بگویم. ببینید شرح توحید صدوق جناب قاضی سعید قمی، جلد سوم، صفحه صد و هفت است. من خلاصه می‌گویم که چه فرموده‌اند. بررسی بیشترش در جلسه بعدی. ایشان می‌فرمایند:
باب أسماء اللّه تبارك و تعالى و الفرق بين معانيها و بين معاني أسماء المخلوقين‌

الشرح: اعلم- أيّها السالك سبيل المعرفة و الإيقان، و الطالب مقصود أهل العرفان- انّ هذا باب عظيم من أبواب التوحيد و قد أغلق ذلك عن الأكثرين بألف من المقاليد و لكنّ أكثر الناس لا يعلمون، فهم في ريبهم يتردّدون، و في طغيانهم يعمهون! و قد منّ اللّه على بعض عباده المخلصين، فهداهم الى الباب فدخلوا بيت الحكمة من الأبواب، فصاروا من أولي الألباب، طوبى لهم و حسن مآب.10
«… و قد أغلق ذلك عن الأكثرين بألف من المقاليد»؛ هزاران قفل دارد که هر کدام کلیدی نیاز دارد تا باز شوند. البته این به‌معنای سنگین بودن بحث است. بعد توضیحاتی می‌فرمایند: «و ليعلم أنّ كثرة مذاهب الناس في الصفات تدور مع تخالفهم في أصول الاعتقادات». این جا را تفصیل نمی‌دهیم. بعد می‌گویند به این‌ها اشاره اجمالی هست. در ادامه شش مطلب را در ضمن سه عنوان کلی می‌فرمایند. می‌گویند کسانی که راجع به صفات الهی نظر دارند سه دسته تقسیم می‌شوند. الآن در این روایت سی و دوم امام علیه‌السلام از آیات شریفه و مقتبس از آن‌ها اسمائی را فرموده‌اند، کلاً به سه دسته کلی تقسیم می‌شوند. طائفه اولی که ایشان برایش سه وجه ذکر می‌کنند. طائفه دوم که سه وجه برای آن می‌فرمایند. آخری را هم طائفه محقه می‌گویند که نظر خودشان است.
ينبغي أن نقسّم الطوائف الذين وصفوا اللّه بالصفات الحسنى و الكمالات العليا- دون من سواهم من العادلين في صفاته تعالى- قسمة كلية جامعة لجميع الأصناف لئلّا يشتبه الحق على أرباب الإنصاف: فجماعة من مثبتي الصفات جعلوا المفهوم من لفظ «الصفة» كالوجود و العلم و القدرة و غيرها من المفهومات الحقيقية أمرا واحدا بالحقيقة، متفرّدا بالمفهومية.
این همانی است که ما در کلاس اشتراک معنوی می‌گوییم. می‌فرمایند عده‌ای گفته اند صفات خدای متعال با صفات مخلوقین مثل وجود و … مشترک معنوی است. یک معنای علم بیشتر نداریم. خب تفاوت در چیست؟ می‌گویند برای این‌که بیان کنند تفاوت در چیست، شعبی شده‌اند. یک شعبه‌ای که تقریر خوبی دارد و هر کجا منبر رفتید و خواستید برای عوام صحبت کنید، به‌راحتی می‌توانید بحث را جمع کنید. فرمودند اتحاد در معنا است و تفاوت در مصداق است. خیلی مفاهیم هستند که مصادیق جور واجور دارند. مگر همه انسان‌ها یک جور هستند؟! واقعاً انسان‌ها هم در صفات طبیعی مثل زن و مرد و طفل و پیرمرد و مجنون متفاوت هستند و هم در غیر جهات طبیعی؛ کمالات معنوی. بزرگان معرفت و علم، طبقه سلاطین، انبیاء و اوصیاء علیهم‌السلام هستند. این‌ها یک جور نیستند ولی به همه انسان می‌گویید. معنای انسان واحد هست یا نه؟ بله واحد است. اما مصادیقش با هم فرق می‌کند. پس وقتی می‌گوییم «العلم»، یک مصداقش در مخلوق است، بدون این‌که معنا تغییر کند، یک مصداقش در واجب الوجود است ولی کما یلیق بجنابه. حالا عین ذات است، زائد بر ذات است، ایشان انواعش را تذکر می‌دهند.
مع تباين آرائهم سواء قالوا بالعينية على معانيها المتخالفة أو قالوا بالزيادة مع المخالفات المشهورة، أو قالوا بأنّها لا هو و لا غيره»؛ نه آن است و نه غیر آن است. در اولی سه وجه را می‌گویند.
بنابراین اولین طائفه، مشترک معنوی شد. یک معنا است ولی مصادیق مختلفی دارد.
معنای دوم؛
«و هاهنا طائفة أخرى على حذاء الجماعة الأولى و هم الذين تحاشوا كل التحاشي عن أن يتوهّم شريك لمبدإ المبادي في ذاته و صفاته و أفعاله»؛ اگر شما بگویید علم مشترک معنوی است، خدا را با مخلوق شریک کرده‌اید. بخواهید یا نخواهید. بعد می‌فرمایند خود این‌ها سه گروه شده‌اند، «فحزب منهم جعلوا إطلاق تلك الحقائق الصفاتية و المعاني الكمالية على المبدأ الأول تعالى شأنه على الحقيقة، و على غيره عزّ و جلّ من قبيل المجاز»؛ گفته اند این الفاظ و صفات در خدای متعال حقیقی است و در خلق مجازی است.
«فبعضهم جعلوه من نحو إطلاق الشمس على ما وقعت عليه الشمس و هذا هو ذوق المتألّهين»؛ که مشمَّس می‌شود. آن چه که خورشید بر آن تابیده را خورشید می‌گویید. لابن و تامر هم بود. لابن یعنی شیرفروش. شیر که جزء او نشده است. حتی لباسش هم نشده است. در ظرف بیرونی گذاشته است. اما همین شخصی که صرفاً شیر می‌فروشد، بین او با شیر نسبتی برقرار می‌شود. می‌گویید لابن و تامر. این جور که یادم می‌آید، جلال دوانی ذوق التاله را آورد. می‌گفت وقتی می‌گویید موجود، یعنی المنتسب الی الوجود، نه المتصف بالوجود. ذوق التاله این را می‌گفت که نسبتی با وجود دارد. نه این‌که متصف به وجود باشد. اشتراک معنوی را در این مبنا قبول نمی‌کنند.
شاگرد: اگر مجازیت را برعکس بگویند، بهتر در نمی‌آید؟!
استاد: آن جور دیگری از کار می‌شود. ایشان این را اول فرمودند. در ادامه می‌فرمایند:
«و طائفة جعلوه من مقولة إطلاق اسم الظاهر على المظهر و ظهور المؤثّر بصورة الأثر»؛ آن چه که ظاهر شده، اسم آن را روی مظهر بگذاریم. مظهر، آن علم را ندارد. عالم که می‌گویید به‌معنای ظهور علم حقیقی است. اسم آن ظاهر را روی مظهر می‌گذاریم. ایشان می‌گویند: «و هذا هو المشهور من طريقة العرفاء من‌ الصوفیه».
اما طایفه سوم که ایشان مدافعش هستند؛
و أمّا الحزب الآخر و هم حزب اللّه الا فَإِنَّ حِزْبَ اللَّهِ هُمُ الْغالِبُونَ‌ [1] لكن‌ كُلُّ حِزْبٍ بِما لَدَيْهِمْ فَرِحُونَ‌ فهم الذين جعلوا الاشتراك في جميع الصفات و الكمالات- سواء كان وجودا أو غيره من الصفات- بمحض اللفظ و بحت‌ الاسم من دون مشاركة بين الخلق و الخالق في معنى من المعاني أو مشابهة في صفة من الصفات بين المبرأ و البارئ.
آدم که اول این‌ها را می‌بیند تعجب می‌کند. ذهن مثل قاضی سعید در آخر کار با این طمطراق بگوید اشتراک لفظی است! بحت لفظ است! حتی بعدش که می‌خواهند توضیح بدهند، می‌گویند اصلاً هیچ رقم معنایی ندارد. آخر این چطور معنایی می‌شود؟! بعد از این بحث‌ها و مطالب آدم به چیزی برسد که قائل به اشتراک لفظی شود؟! هر چه ما بگوییم ایشان می‌گویند از «حزب الله» دررفتی! ولی خب ایشان به این صورت معنا می‌کنند.
ایشان بعد از این توضیح می‌فرمایند: این مطلبم که طائفه محقه گفته اند را در دو مقام توضیح می‌دهم. بعد هم می‌گویند: «لم يضعوا قدما في المعرفة خلاف‌ إثر أقدام الأئمّة صلوات اللّه عليهم»؛ درحالی‌که شما بعضی از روایات را برجسته می‌کنید و برخی را نه. این مبنای کلاسیک است که شما از اصطلاحات کلاسیک، یک سیستم معرفتی درست می‌کنید و روایاتی که مناسب با آن است را پررنگ می‌کنید، بقیه را هم می‌گویید به اینی که من گفتم برگردانید. این‌که نشد‍!
من بعداً عرض می‌کنم؛ اصلاً اشتراک لفظی یک لوازم عجیب و غریبی دارد. دو مقامی که ایشان گفتند را سریع عرض کنم. ایشان می‌فرمایند: «إذا دريت ذلك فهاهنا مقامان». مقام اول؛ «إثبات الاشتراك بحسب اللفظ و الاسم فقط دون المعنى مطلقاً»؛ قیدها را ببینید. مقام دوم هم این است که تمام صفات الهی به‌معنای سلب مقابل است. عالم یعنی لایجهل. این دو مقام را توضیح می‌دهند. از استادشان ملارجب علی هم می‌آورند. بعد دو اشکال سنگین می‌کنند. این اشکالات به این زودی ها جواب دادنی نیست. این «ان قلت» ذیل صفحه صد و یازده است. دوباره صفحه صد و دوازده «ان قلت» دیگری مطرح می‌کنند. این دو «ان قلت» اشکالات سنگین این فضای بحث است. حتماً نگاه کنید. در جلسه بعد یک مروری روی این حرف‌ها داشته باشیم. اشتراک لفظی ای که ایشان فرمودند، به این صورت که بخواهد بحث کلاسیک شود و بعد بگویند ما پایمان را کاملاً جاپای ائمه علیهم‌السلام گذاشته‌ایم، تمام نیست. یعنی به دستگاه عظیم معرفتی اهل البیت نسبت بدهند که اهل البیت علیهم‌السلام می‌فرمایند اشتراک لفظی است! خودشان دو اشکالش را گفته اند. و چه چیزهایی خلاف ارتکاز و وجدان دارد. لذا باید بیشتر روی آن تأمل شود. نمی‌شود به صرف این‌که ایشان فرموده‌اند اکتفاء شود.

والحمد لله رب العالمین

کلید: توحید، رابطه حق و خلق، رابطه خالق و مخلوق، مقام امام، فناء، عیادت مریض، خدای شخص وار، خدای کلی، طبیعت پرستی، کائنات پرستی، محتشم کاشانی، خبر ضعیف، روایت ضعیف، ارتکاز ملیین، جان هاسپرز، صعب مستصعب،















جلسه بعدفهرست جلسات توحید صدوق قده--فهرست همه بحث‌هاجلسه قبل