بسم الله الرحمن الرحیم
تعدد قرائات؛ جلسه 137 14/11/1404
بسم الله الرحمن الرحیم1
اما عبارتی که از السبعه ابن مجاهد میخواندیم. چهار بخش کرده بود. چهار «منهم» گفته بود. یادم هست آقایان مطالبی ذیل اینها فرمودند. اولین «منهم» امام در قرائات بودند. ایشان گفت کسانی که در قرائات بودند چهار دسته هستند.
فمن حملة القرآن المعرب العالم بوجوه الإعراب والقراءات العارف باللغات ومعاني الكلمات البصير بعيب القراءات المنتقد للآثار فذلك الإمام الذي يفزع إليه حفاظ القرآن في كل مصر من أمصار المسلمين2
«… فذلك الإمام»؛ در اصطلاح قرائات به او امام میگویند. آن چه که الآن به ذهنم آمد، این بود: «الذي يفزع إليه حفاظ القرآن»؛ زیر حفاظ خط بکشید. یعنی امام قرائت همینطور برای هر کسی اقراء نمیکند. آن هایی که حفاظ هستند و خودشان متخصص هستند، «یفزع الیه». یعنی اهل فن در مشکلاتشان و در سوالاتش به او رجوع میکنند. باید یک بحر و اقیانوس بزرگی باشند که حفاظ به او مراجعه کنند. نمیگوید «یرجع الیه اهل البلد». بلکه «الامام الذی یفزع الیه حفاظ القرآن في كل مصر من أمصار المسلمين». همان جملهای که آقا در این مباحثه فرمودند رسم اقراء این است که تا نزد او بروید میگوید اول حافظ هستی یا نه. اگر حافظ نیستی اول حافظ شو و بعد نزد من بیا تا مفردات را اقراء کنم. پس این نکته ی مهمی است. به این خاطر که بازتاب فضا را نشان میدهد. اینکه ایشان میگویند امام کسی است که «یفزع الیه الحفاظ»، یعنی ابن مجاهدی که خودش یک عمر کار کرده، میگوید امام طوری است که گرد او حفاظ جمع میشوند. نه اینکه مردم بیایند و یک چیزی بگویند. خیلی متفاوت هستند.
شوقی ضیف در مقدمه کتاب میگوید:
ومن طریف ما یروى عنه أن بعض تالميذه ممن بهرتهم سعة روایته للقراءات وعلمه بوجوهها وضبط حروفها قال له : لم ال تختار لنفسك قراءة ت َحمل عنك؟ فقال : نحن إلی أن نعمل أنفسنا في حفظ ما مضی عليه أثمتنا أحوج منا إلی اختيار حرف یقرأ به من بعدنا3
«ومن طریف ما یروى عنه»؛ ابن مجاهد، «أن بعض تلاميذه»؛ به نظرم ابوهاشم است. «ممن بهرتهم سعة روایته للقراءات وعلمه بوجوهها وضبط حروفها»؛ میگوید همین حفاظ و شاگردان ابن مجاهد که در فن کار کرده بودند، میگفتند شما چرا وقتتان را صرف قرائات اینها میکنید؟! خودت امام هستی، چرا وقتت را میگذاری تا هفت قرائت جمع کنی؟! خب مثل سائرین دیگر باش که این هفت قرائت نبود. ایشان در صفحۀ دوم میگویند:
«ولم یکن علماء القراءات قد تواضعوا حتی عصر خلف بن هشام علی أئمة بأعيانهم»؛ خلف به هشام که متوفی دویست و بیست و نه است، آخرین قاری از قراء عشر است. هم از قراء عشر است که دو راوی دارد و باز خودش راوی از کسائی است. میگوید حتی عصر خلف؛ یعنی تا زمان خلف کسی نمی گفت قرائت نافع،قرائت عاصم.
شاگرد: خلف راوی از حمزه است.
استاد: پس تا زمان خلف اسمی از اینکه بگویند قرائت فلانی، نبوده است. فضا چطور بوده؟ قشنگ توضیح میدهد؛ میگوید تا آن زمان شبیه اجتهاد مفتوح بین شیعه و سد باب اجتهادی که در اهلسنت هست؛ برای آنها سالهایی بود که چهارتا نبودند. خود ابن حنبل که معلوم است. شافعی و ابوحنیفه و مالک هم تا سالها بعد از خودشان بهعنوان یک فقیه مبرزی که «یرجع الیه» کسی نبود. بعد از حصر مذهب در اربعه شد. تاریخ حصر مذاهب با فاصله بود. چرا؟ به این خاطر میدیدند که این اختلافات زیاد بود. خب در شیعه از قدیم سد باب اجتهاد نشده است. سبکی که شیعه داشتند اینطور بوده است. الآن هم که شما عروه را بر میدارید، میبینید صد حاشیه دارد و مشکلی هم ندارد. فقها هر کدام نظر اجتهادی خودشان را دارند. خب کسانی که با فضای فقه مانوس نباشند خیلی ناراحت میشوند که هر کسی میآید خلاف استاد خودش میگوید و حرف جدیدی میزند. خب چه شد؟! برای اشخاص نا مانوس یک فوضی پدید میآید.
همینطور چیزی بهعنوان مختار قرائت بوده است. فقط فتوا، استنباط از حکم بوده، اینجا به جای استنباط حکم، نقل قرائت از مشایخ بوده ولی با این صبغه که هر امامی که در اعلی درجه بود، له ان یختار. مثل اینکه میگوییم وقتی مجتهد شد تقلید بر او حرام است، آن جا هم هر کسی امام القرائة میشد، «له ان یختار». خب مجاز بود. ولی دیگران چون مطلب دستشان نبود اشتباه میکردند. کسی که خبیر بود مختار داشت. ایشان میگوید تا رسم خلف، اصلاً رسم بر همین بود. کسی نزد استادی میرفت و قرائت را عرضا و اداءاً تلقی میکرد و بعد هم به عدهای تعلیم میداد. دوباره بین تعلیم او برخی شاگردان مبرزی میشدند. اینکه یک نفر شاخص باشد و مثلاً اسمی از عاصم ببرند نبود. ولذا میگوید ابو عبید بیست و پنج قرائت آورد، نه هفت قرائت. مفصل است؛ خود طبری متجاوز از بیست قرائت آورد. الخمسة که کتاب ابن جبیر بود پنج قرائت آورده بود. یعنی ذهن آنها سراغ قرائات میرفت و این کارشان بود. ایشان میگوید تا عصر خلف بن هشام به این صورت بود. حالا چه شده که اینطور شد، باید به دنبالش برویم. «ولم یکن علماء القراءات قد تواضعوا حتی عصر خلف بن هشام علی أئمة بأعيانهم یحملون عنهم وحدهم القرآن وظل ذلك إلی أن ظهر ابن مجاهد»؛ بعد همینطور بود تا اینکه ابن مجاهد آمد. خب حالا ابن مجاهد چطور بود؟ شاگردش میگوید:
«ومن طریف ما یروى عنه أن بعض تالميذه ممن بهرتهم سعة روایته للقراءات وعلمه بوجوهها وضبط حروفها قال له»؛ شاگرد به استاد گفت: «لم لاتختار لنفسك قراءة تحمل عنك؟»؛ میخواهی یک چیز جدید در بیاوری؟! همانطور که اهل قرائت بودند باش. فضا را ببینید. همانطور که اهل قرائت تا الآن بودند تو هم همان مسیر را برو. خودت امام هستی، مثل سائر امامان قرائت مختاری داشته باش و این مختار را به شاگردانت اقراء کن و بگویند مختار استاد ما ابن مجاهد این است. همان رسمی که بوده را ادامه بده، چرا سراغ این هفت تا میروی؟! خب ابن مجاهد از این هفت تا مقاصد زیادی داشت. میفهمید که فضا چه خلأهایی دارد و باید چه کارهایی کند.
«فقال : نحن إلی أن نعمل أنفسنا في حفظ ما مضی عليه أثمتنا أحوج منا إلی اختيار حرف یقرأ به من بعدنا»؛ نمیخواهم چند شاگرد داشته باشم و بگویند مختار ابن مجاهد این است. مهمترین چیز این است که همان قرائات ائمه پیشین را حفظ کنیم. وجهش را هم گفته اند که فوضی پیش آمده بود. برای تصحیح کار او فوضی را زیاد میگویند. میگویند در زمان او قرائات زیاد شده بود، او این کار را کرد تا از فوضی و تشتت جلوگیری کند.
البته صرف فوضی نبود، نکته این بود که میدید عدهای مصرّ هستند؛ این شواهد ملکۀ ذهنمان باشد؛ مثل ابن شنبوذ را میدید؛ درد ابن مجاهد بیشتر از ابن مقسم نبود، بلکه از امثال ابن شنبوذ بود. ابن مقسم راهش غلط بود. میگفت هر چه مطابق با خط است بخوانید ولو سماع نبود و سند نداشت. این معلوم بود. لذا تا رفتند او را تادیب کنند، پای چوبه ی فلک توبه کرد و چوب نخورد. اما ابن شنبوذ سر دینش بود. چرا سر دینش بود؟ مکی بن ابیطالب نقل میکند و میگوید آنها با اصرار میگفتند چرا شما میگویید امت میتوانند کتاب خدا را نسخ کنند؟! اجماع امت ناسخ نیست. مکی بن ابیطالب این را میگوید.
لذا با اینکه فضای فوضی درست است ولی ابن مجاهد با دو امر بسیار مهم دیگری هم مواجه بود. کسی از همین شاگردش که از او سؤال کرده، پرسید فرق بین ابن مجاهد و ابن شنبوذ چیست؟ گفت ابن مجاهد عقلش بیشتر از علمش است، ابن شنبوذ علمش بیشتر از عقلش است. او که عقلش بیشتر بود کاملاً اینها را میفهمید. دو چیز مهمتری نسبت به فوضی بود. اگر صرف فوضی بود که قبلاً هم بود. یکی امثال ابن شنبوذ بودند که پر اطلاع و سنددار بودند؛ لذا وقتی ابن شنبوذ را تادیب کردند میگفت ابن مجاهد که از بغداد بیرون نرفته، من تمام بلاد اسلامی را رفتهام! من سند دارم، من استاد دیدهام! او چه کاره است که بگوید بخوان یا نخوان؟!
ابن مجاهد میدید اصلاً صلاح کار نیست؛ او با اصرار بر اینکه اجماع امت بر یک قرائت، ناسخ نیست، میخواهد در نمازهای جماعت سائر قرائات را بخواند. قرائات مخالف مصحف عثمان را هم بخواند. وقتی اصرار بر این داشت، دید اینجا باید یک کار سخت و گوشمالی حکومتی به او بدهند. لذا او را آوردند و تادیب کردند. او هم نفرین کرد و … .
شاگرد: ابن مجاهد بود یا ابن انباری؟
استاد: نه، همه اینها معاصر هستند. ابن انباری هم برای آن زمان بود. ابن انباری کتابی بر رد او نوشت. الرد علی من خالف مصحف عثمان. یک قاری موجه درباری بود که در دربار خلافت بهعنوان امّ میشناختند، ابن مجاهد بود. اصلاً گمان نمیکنم خود ابوبکر ابن الانباری در طبقات القراء باشد. البته ابن قتیبه را دیدم. جلسه قبل صحبت شد؛ ابن قتیبه مدخلی در قراء ندارد. فقط یک جا میگوید فلانی از ابن قتیبه روایت میکند. درحالیکه در این فضا، فایدهای ندارد. چون در طبقات القراء مهم استادان او هستند. یعنی وقتی ابن قتیبه در طبقات القراء و غایة النهایة مدخلی ندارد، یعنی نمیدانیم ابن قتیبه نزد چه کسی خوانده است. بله، یک قاری از او روایتی را نقل کرده است. ولو روایتی باشد، باید اساتید او معلوم باشند. اینکه از او نقل کنند کافی نیست.
شاگرد: با توجه به اینکه فضای قرائات را به فضای اجتهاد مفتوح شیعی تشبیه کردید، تلاش ابن مجاهد برای یکسان سازی را حالت بهینه میبینید؟
استاد: در دل من این است: خدایی که نازل کننده قرآن است، بهترین گزینه را در هر زمانی برای حفظ کتاب خودش سامان میدهد. من شکی در این ندارم. اما این منافاتی با این ندارد که ما فی حد نفسه یک کاری را برانداز کنیم. خیلی از کارها در یک مقطعی برای استمرار بقاء نیاز است، اما اینکه گزینه حسن نفسی باشد، نه. حسن غیری مثل «الا ما اضطررتم الیه» است؛ یک شرائطی میشود که… . اما اینکه کار او کار خوبی بود یا نبود، فی حد نفسه کار خوبی نبود. کار ابن مجاهد از مسیر فحول علماء امامیه رد شده است. علماء هم اعتراضی به کار او نداشتند، بلکه با او معیت کردند. شاگردان ابن مجاهد امثال ابوعلی فارسی و ابن خالویه بودند. به کار او باد زدند و فوری بعد از کتاب السبعه او، الحجة علی القرائات السبع نوشتند. شاگردان این دو نفر که شیعی بودند هم همینطور. سید مرتضی و شیخ مفید که علی القاعده باید شاگردی کرده باشد. اصلاً در طبقه اساتید سید رضی و سید مرتضی خود ابوعلی فارسی و هم ابن خالویه را نقل میکنند. بعد هم در تفسیرشان است؛ تفسیر سید رضی حقائق التنزیل تفسیر خوبی است. ایشان نه تنها ادبیات ردی بر کار ابن مجاهد ندارند، بلکه تأیید میکنند. تبیان که آخرین کتاب تصنیفی شیخ الطائفه است، میگوید «کرهموا تجرید القرائة» و «بما تداول بین القراء»، بعد هم القرائات السبع و قراء سبع را میآورند.
شاگرد: ابن جنی هم کتابی دارد که تصحیح میکند.
استاد: بله، شیعه بودن که هم که معلوم است. سید رضی در وفات او قصیدهای بلند بالا سروده است. وفات سید رضی چهار صد و شش است. قبل از شیخ مفید وفات کرده است. با اینکه شیخ مفید استاد بود ولی ایشان زودتر وفات کردهاند. اما به گمانم وفات ابن جنی سیصد و نود و دو است. منظور اینکه اینها با هم بودهاند. ابن جنی شخصیت خیلی مهمی بود. هنوز قدر او ناشناخته است.
منظور اینکه علماء امامیه کاری که ابن مجاهد کرد را رد نکردند، بلکه ظاهرش بر میآید که یک نحو تأییدی هم داشتند و آن را ادامه دادند. تا جایی که مثل علامه حلی در اجازه بنی زهره سند خودش را متصلا به ابن مجاهد رساندند.
داشتم دو امر مهم دیگر را میگفتم؛ غیر از مسأله فوضی که صورت کار بود، دو امر مهم دیگر هم بود. البته من میتوانم قسم بخورم که یک متخصص قرائات اصلاً از فوضی واهمه نمیکند. چون ابن مجاهد سال سیصد و بیست و چهار وفات کرد. در سال سیصد السبعه را نوشت. سیصد سال یک رسمی بین بدنه امت اسلامیه بود. اگر بخواهد فوضی شود در بیست سال کافی است که رخ دهد، در پنجاه سال کافی است که رخ دهد، اما فوضی نشده بود. چون اتفاقا قراء بزرگ میدانستند که فضا فضای فوضی شدن نیست. لذا این حرفها نیست. بله، ممکن بود مثل ابن مقسمی پیدا شود و یک قرائتی در بیاورد. ولی نمی ماسید. مثل الآن که در فضای فقه کسی باید و بگوید من مجتهد هستم و فتاوای شاذی هم بدهد. در بدنه شیعه یک مجتهد دارای فتاوای شاذ چقدر ماندگار است؟! هیچی. دو روز بعد تمام میشود. چون کلاس فقه بساط فهم است و میفهمند که این درست نیست. قرائت هم همینطور بود. یعنی هر قرائت ضعیف و ناجوری میآمد، مثل سیستم ایمنی که خدای متعال برای بدن قرارداده، خود سیستم تدریس و کلاسهای اقراء اینها را پس میزد. نمی گذاشت ماندگار شود. لذا ذهنیت خودم را میگویم؛ اصلاً در ذهن ابن مجاهد مسأله فوضی گزینه اصلی نبود. دو امر بسیار مهم مطرح بود. یکی همین کاری بود که امثال ابن شنبوذ میکردند. یعنی از این طرف علم داشتند و از آن طرف مصر بودند که نگذارند بگویند اجماع امت ناسخ کتاب الله است. یعنی اصرار داشتند که قرائات غیر مصحف عثمان باقی بماند. ابن مجاهد هم جلوی اینها را گرفت.
شاگرد: چرا جلوی آنها را گرفت؟
استاد: هم مسائل علمی و فرهنگی بود و هم مسائل سیاسی بود. مسأله سیاسی را در سال نود مطرح کردم. آل بویه در ایران به قدرت رسیده بودند و داشتند میرفتند تا بغداد را فتح کنند. در مصر هم فاطمیین به قدرت رسیده بودند. از دو طرف شرق و غرب بغداد گرایشهای شیعی قدرت گرفته بودند. ابن شنبوذ اگر همینطور از راویش چیزی بگوید و تمام شود، مصلحت نبود. او حس کرد اگر قدرتهای سیاسی و حکومتی شیعی بیایند، شیعیان مدافع این قرائات میشوند. مکرر عرض کردم؛ ابن شنبوذ با سندی که خودش داشت، در نماز جماعت بغداد میخواند «لقد نصرکم الله ببدر بسیف علی»، و حال اینکه در یک کتاب شیعه که حدیث برسانند نبود. اصلاً شیعه این را ندارد. قرائت «وكفى الله المؤمنين القتال بعلي بن ابی طالب» را شیعه و سنی دارند؛ به گمانم سیوطی در الدر المنثور4 آورده است. شیعه این را دارد، آنها هم دارند. ولی این قرائت ابن شنبوذ را فقط اهلسنت دارند. الآن سندش نیست. فقط قرطبی میگوید ابن شنبوذ در نماز جماعت میخواند. به نظر شما ترس ابن مجاهد به جا نبود؟! یعنی کسانی که شیعه بودند میگفتند خب این مقری بزرگ شما اهلسنت است، آن از مشایخ خودش اینطور قرائت میکند! لذا ماندگار میشد. او خوف این را داشت. این یک جهت بود.
جهت دوم هم اهمیت دارد و مکرر راجع به آن صحبت کردیم؛ خلائی بود که بزرگ عالم اهلسنت بعد از پایان قرن دوم با آن مواجه میشد. اهلسنت از زمان صحابه تا دویست روایت -به قول خودشان متواتر- «نزل القرآن علی سبعة احرف» را به تلاوت به مرادف معنا میکردند؛ همانی که ابن عیینه گفت «تعال، هلم، اقبل ای ذلک قلت اجزأک». انس صاحبی بود، به این صورت خواند: «إن ناشئة الليل هي أشد وطأ وأصوب قيلا، فقال له رجل: إنما نقرؤها {وأقوم قيلا} [المزمل: 6]، فقال: «إن أقوم، وأصوب، وأهيأ، وأشباه هذا واحد»5. همه اینها یکی است، چرا به من اعتراض میکنید؟! این مستقر بود. به زحماتی که قراء کشیدند اینها از سال دویست رفت. دیگر مستقبح بود که اینها را بگویند. ابن حزم میگوید اگر مالک میدانست لازمۀ آن چه که تجویز کرده چیست، کافر بود. لذا این معنا رفت.
صد سال طول کشید و ابن مجاهد میدید «نزل القرآن علی سبعة احرف» را میگوییم، ولی چه کارش کنیم؟ مدام از ما میپرسند که سبعة احرف کجا است؟ طبری با همان روحیهای که دارد در مقدمه تفسیرش میگوید اگر به من بگویید سبعة احرف کجا است، میگویم شش تا از آنها نیست. صریح گفت. ابن مجاهد دید نمیتوان این جواب را به همه گفت. چطور بگوییم شش تایش نیست؟! لذا کار فرهنگی بسیار مهمی کرد. سال دویست که یک خلأ مفهومی تفسیر سبعة احرف نزد اهلسنت از بین رفته بود و نمیتوانستند در جامعه عرضه کنند، این خلأ مفهومی باید پر میشد. ابن مجاهد با زرنگی تمام آن را پر کرد. با پشتوانه ی حکومتی هم جا انداخت، از زمان او به بعد دیگر عوام به دنبالش بلند نمیشدند. میگفتند قراء سبعه، بعد هم «نزل القرآن علی سبعة احرف»، خب این همان است! این اساتید همان هفت قرائت را برای ما گفته اند. به گمانم از نظر فنی این اولین گزینه او برای اقدام است. احساس خلأ برای او مهمتر است، حتی از صیانت کردن بنیان های فکری عامه و یا جلوگیری از بهرهبرداریهای شیعه از این قرائات و یا فوضی است.
شاگرد: چه ضرری داشت که «سبعة احرف» را معنا نکنند؟
استاد: مرتب محل سؤال بودند؛ از اینکه شما این حدیث را معنا کنید. تا هفتاد معنا هم رسانده بودند. این شاهدها در تشابک خیلی مهم هستند؛ شاهد مهمش این است: ابن جزری در قرن نهم میگوید بیش از سی سال در این حدیث فکر میکردم. تا هفتاد وجه هم میگفتند. به نظرم علامه طباطبایی در المیزان چهل قول میگوید. شاهد مهمش این است: ابن قتیبه در سال دویست و هفتاد و شش وفات کرده است. یعنی زمانی است که کاملاً ابن مجاهد پا به سن گذاشته بود. جوان به تمام معنا عالمی بود. دویست چهل و پنج تولد ابن مجاهد است. سیصد و بیست و چهار هم وفاتش است. کسی که درس خوان بوده و حدود سی و یک سال داشته باشد، این حرف ابن قتیبه را کنار کار او بگذارید؛ ابن قتیبه میگوید «تاملتُ وجوه القرائات». یعنی چیزی برای عرضه در «سبعة احرف» نداشت؛ اگر میگفت یعنی مرادف بگوییم، نمی پذیرفتند. در اینجا هم «تسهیل»ی را میگوید و عبارتش را میخوانم. ولی مثل سفیان بن عیینه نمیگوید این کار را بکن. دیگر اصلاً نمیشد گفت. لذا میگوید «تاملتُ». یعنی ناخودآگاه علماء فن در این صد سال بهدنبال معنای جدیدی بهغیراز معنای متعارف در دویست سال بودند تا بتوانند به شاگردان و عرف عام عرضه کنند. وجهی هم گفته که بعداً شیخ طوسی پسندیده اند و میگویند اصلح الوجوه همین است. اما ابن مجاهد این کار را نکرد. ابن مجاهد به هفت قرائت تنظیم کرد تا دیگر همه راحت باشند. لذا دست اهل فن در اعتراض باز شد؛ صفحهای باز کردهام به نام «اعتراض به ابن مجاهد». میگویند چه کاری است که کردی؟! وقتی بزرگ قرائت میخواهد قرائتی را بگوید، اگر از کتاب السبعه نباشد، میگویند قرآن نیست و در کتاب خدا دست بردهای! قرائت شاذ است! لذا همه از دست او ناراحت بودند. حتی میگفتند یعقوب اولی از کسائی بود، چرا کسائی را آوردی؟!
عبارت به اینجا رسید: «يفزع إليه حفاظ القرآن في كل مصر من أمصار المسلمين». دو صفحه هست؛ یکی متن کتاب «تاویل مشکل القرآن» است. عبارتی که جلسۀ قبل میخواستم تذکر بدهم، این است: ایشان در فصل «الحكاية عن الطاعنين» شروع میکند جواب دادن به طاعنین. به اختلاف قرائات میرسد، بابی دارد به نام «باب الرد عليهم في وجوه القراءات». شروع به صحبت میکند، تا اینجا که مقصود ما است، میگوید: «وقد تدبرت وجوه الخلاف في القراءات فوجدتها سبعة أوجه»، و حال اینکه ما از این سبعه چند بار بحث کردیم. جورواجور و با نگاه های مختلف میتوان کمتر و بیشترش کرد. اما او به هفت، عنایت داشت. این خلأ را احساس میکرد. این خلأ همانی بود که ابن مجاهد برایش تدبیری کرد و در این تدبیرش ناجح شد. بعد همه را میآورد. خیلی هم شبیه به نقل شیخ الطائفه در تبیان است. گویا همین عبارات او را آورده است. نمیدانم «تدبرت» هم از مواردی است که به بعضی مصنفین نسبت میدهد یا برای خودش است.
در کثیر الاطلاع بودن ابن قتیبه شکی نیست. کتابهایی هم دارد که الآن چاپ شده است و در دستها هست. مثل «غریب القرآن»، «تاویل مشکل القرآن»، «ادب الکاتب». کتابهای متعددی دارد که چاپ شده است. خطیب کتاب «العواصم من القواصم» را تحقیق کرده است. این کتاب در قرن ششم نوشته شده است؛ برای ابن العربی است. قواصم، یعنی قواصم امثال روافض علیه صحابه. آمده همه اینها را جواب داده است؛ یعنی برای آن قاصم، عاصم بیاورد. در متن کتاب میگوید مصنفین جورواجور میگویند؛ به بعضیها میگوید جاهل بوده است. ابن قتیبه را یکی از این جاهلین میداند. میگوید اوآمده کتاب الامامه و السیاسه نوشته؛ بعد میگوید البته به او منسوب است. میگوید خب او جاهل است؛ در این کتاب الامامه و السیاسه چه کار کرده است! آبروی صحابه را برده است! مؤلف کتاب میگوید او جاهل بوده است. در فدکیه صفحه مفصلی برای کتاب الامامه و السیاسه آوردهام.
خطیب از محققین و بزرگان اهل علم مصر است. خیلی وفت نیست وفات کرده است. کتاب را تحقیق کرده و چاپ کرده است؛ در حاشیۀ کتاب میگوید: نه، ابن قتیبه امام اهلسنت است؛ به این زودی نمیتوان گفت جاهل است و خلاص کنید! بلکه این کتاب را بی خودی به او نسبت دادهاند! بعد میگوید بله، اگر کتاب برای او باشد همینی که تو میگویی درست است!
شاگرد: بعضی میگویند امثال بخاری که روایاتی را میآورند، فضا طوری نبوده که اینها را علیه شیعه استفاده کنند.
استاد: یعنی فضای عمومی هنوز فضای تقیه ی شیعه بود؛ چرا؟ چون با وجود قدرت خلاف آنها، هیچ قدرت اجرائی و سیاسی برای شیعه نبود. لذا پایان قرن سوم، دویست و نود و نه، در مصر فاطمیین تشکیل شد. این اولین قدرت بود. و الا در اندلس و اسپانیا حکومت اموی بود. با بنی العباس همراه بودند. آنها در بغداد و شرق بلاد اسلامی بودند، با فاصلۀ کمی از ور افتادن بنی امیه حکومت در غرب بلاد اسلامی در اندلس به پا بود. دیدم یک نظری آمد بود و چرت و پرت هایی میگفت؛ مکه اینجا نبوده و …! با پاسخی که به مدافع این حرف دادم، طرف ساکت شد! گفتم شما میگویید بنی امیه رفتند؛ مکه و مدینه ی آنها در سوریه و اردن و دمشق بود، بعد بنی العباس بی میل نبودند که این آثار بنی امیه از بین رود؟! به همین سادگی! گفتم با فاصلۀ کوتاهی بنی امیه در اندلس به حکومت رسیدند. آنها که میخواستند آثار این را کمکم محو کنند، آنها از آن طرف داد میزدند قبله ی ما، کعبه ما اینجا است و بر آن محافظت میکردند. چون قدرت داشتند. نسی منسی نشده بودند. ایشان به این توجه نداشت. گفت راست میگویی! چون وقتی آنها باشند که نمیگذارند. بسیاری از اشکالات کسانی که ناوارد هستند و به علوم اسلامی میگیرند، جوابش یک کلمه است. سر جایش یادتان باشد. از روز اول بین مسلمین دو قطبی بود. مدافع غدیر و مدافع سقیفه. دو قطبی سنگینی از اول بود. شواهدش هم موجود است. شیعة عثمان، شیعة علی. آنها هم به خودشان شیعه میگفتند. شیعة عثمان مفصل کاربرد داشت. در فضای دو قطبی هر چه ایراد از هم داشتند رو میشود. آن چیزهایی که شیعه و سنی با هم روی آن متفق هستند، روشن است. امت اسلامیه بنائش بر این است. آن وقت اگر بخواهیم روی اینها مناقشات تاریخی کنیم که نمیشود. حدود چهل-پنجاه سال است که رسم شده است؛ در واضحات خدشه میکنند. این نبود، این از آن سال درآمد! اگر ما کمکاری کنیم، برعده خودمان است. و الا اگر روش را محک بزنیم بهوضوح روشن است؛ یتفق علیه الکل. چه عرض میکردم؟
شاگرد: عرض کردم هنوز فضایی نشده بود که از این مطالبی که نقل میکنند علیه عامه استفاده شود. و الا اگر فضا علیه عامه بود اینها را نمی آوردند. بخاری هم این روایات را نمیآورد.
استاد: در یک بخشی که قدرت اعمال فشار بود، از حیث بحثی نمی آوردند. اصلاً چرا تالی تلو کتاب الله و اقدم از کتاب صحیح مسلم، صحیح بخاری شده؟ میدانید خیلی از عامه صحیح مسلم در ذهنشان ردۀ دوم و صوری است. اصلاً حسابی را که برای بخاری باز میکنند، برای صحیح مسلم باز نمیکنند. حفاظی که میخواهند حفظ کنند، صحیح بخاری را حفظ میکنند. وجهش برای کسانی که مراجعه میکنند، روشن است. بخاری در تصنیف صحیح بخاری از فنون علمی خوب بسیار به کار برده است. اینها که طلبگی به آن رسیدهام، برای خودم جالب بود. قبلاً وقتی مناظره میشد، به این عنوان میگفتم که بخاری حدیث را تغییر داده است. آنها هم جوابی نمی دادند. بعداً خودم به آن رسیدم. شخصا به آن رسیدم. دیدم در زمان او، اینطور نبود که بخاری این قدرت را داشته باشد که بخشی از حدیث را بردارد و تغییر بدهد. آن چه که من میگفتم بهخاطر مقارنه بین صحیح مسلم و بخاری بود. منازعه معروف عباس و امیرالمؤمنین علیهالسلام هست؛ منازعه کردند ونزد خلیفه دوم رفتند. گفتند بین ما فصل خصومت کن. من و عمویم عباس دعوایمان شده! نص صحیح مسلم6 این است: «اقْضِ بَيْنِي وَبَيْنَ هَذَا الْكَاذِبِ الْآثِمِ الْغَادِرِ الْخَائِنِ». بعد خلیفه دوم گفت: ابوبکر روایت نقل کرد که «انا معاشر الانبیاء لانورث» -آنها میگویند عدالت صحابه در همه چیز نیست، فقط در نقل حدیث و اسناد به پیامبر است- «فَرَأَيْتُمَاهُ كَاذِبًا آثِمًا غَادِرًا خَائِنًا». مرجع ضمیر ابوبکر است. آن هم در مقام راوی. چهار وصف قشنگ میآورد. مسلم این حدیث را میگوید. همین حدیث در صحیح بخاری هم هست. میگوید «فرایتماه کذا و کذا». من گفتم ببینید این برای صحیح مسلم خودتان است، بخاری کرده «کذا و کذا». شما بهعنوان یک محدث چه کار دارید که «کذا و کذا» بکنید؟! پس معلوم میشود امین در نقل نیست و همه چیز را نمیآورد. من این را متعدد میگفتم. بعد رسیدم و دیدم اینطور نیست؛ زرنگی هایی از این قبیل داشت. همین حدیث در مشایخ بخاری با واسطه و دیگران بوده؛ اهل حدیث میدانستند که این حدیث چند طریق دارد. مسلم یک طریقی دارد که شیخش تصریح کرده است؛ مسلم هم با روحیۀ خاص خودش آن را آورده است. بخاری هم همین طریق را داشته ولی طریقی را انتخاب کرده که اینها نیامده. بعداً من آن طریق را دیدم؛ یعنی سالها قبل از بخاری تعبیر «کذا و کذا» بین محدثینشان بوده. بخاری «کذا و کذا» نکرده، او فقط با زرنگی مختارش کرده. آن سندی را اختیار کرده که آن شیخ اینطور گفته. اگر هم میگفتند، میگفت از دیگران هم بپرسید، همه میگویند «کذا و کذا». یعنی از حیث بزرگیش در تصنیف کتاب صحیح، به اعتبار خودش در هیچ کجا صدمه نزده است. اینها نکات مهمی است. لذا معلوم است وقتی «کذا و کذا» میآورد، اصح کتاب بخاری میشود، نه مسلم! از این موارد در مسلم باز هم هست.
والحمد لله رب العالمین
کلید: ابن شنبوذ، تاریخ قرائات، قرائت امصار، ابن مجاهد، تسبیع ابن مجاهد، السبعه ابن مجاهد، فضای اقراء، صحیح بخاری، صحیح مسلم، احتجاج با عامه
1 شاگرد: آیه شریفه میفرماید قرآن کریم تبیان کل شیء است، در روایات هم داشت که «علم کلی شیء فی عسق»، یا حضرت فرمودند هر آن چه که من میدانم از کتاب میدانم، ظاهراً در مسند احمد روایتی هست که حضرت میفرمایند «اوتیت القرآن و مثله معه»، چطور میشود با اینکه حضرات علم هر چیزی را از کتاب دارند، ولی رسول الله بفرمایند «مثله معه».
استاد: معنایی به ذهنم میآید ولی حیف است قبل از مراجعه و دیدن خصوصیات حدیث بیان کنم. تا گفتید نظائر حدیث و مطالبی به ذهنم آمد، خب بهتر این است که بعد از مراجعه باشد. «اوتیت الطوال» و «اوتیت المفصل» و … هم هست. در فدکیه صفحهای ایجاد کردم. اینها هم دستهبندیهایی دارد. «مثله معه» ناظر به کدام جهت قرآن است.
شاگرد: مثلاً «وَلَا تَعْجَلْ بِالْقُرْآنِ مِنْ قَبْلِ أَنْ يُقْضَىٰ إِلَيْكَ وَحْيُهُ» .
استاد: یعنی «اوتیت اجماله فی لیلة القدر، اوتیت تفصیله نجوما». «وَقَالَ الَّذِينَ كَفَرُوا لَوْلَا نُزِّلَ عَلَيْهِ الْقُرْآنُ جُمْلَةً وَاحِدَةً ۚ كَذَٰلِكَ لِنُثَبِّتَ بِهِ فُؤَادَكَ ۖ وَرَتَّلْنَاهُ تَرْتِيلًا» . یعنی همانطوری که در یک نزول دفعی آیات متعددی هست، در اینجا میگویند چرا دفعتا نیامده است؟! آیه هم رد نمیکند، «کذلک لنثبت به فوادک». تثبیت فواد بحث مهمی بوده است. در مباحثه چندبار عرض کردهام که باب تفعیل است؛ «لنُثبت» با «لنثبّت» تفاوت دارد. در تثبیت فواد تکثیر و توسعه هست. اینجا حتماً نیاز به تثبیت فواد هست. «مَا كَذَبَ الْفُؤَادُ مَا رَأَىٰ» برای معراج است. «أَفَتُمَارُونَهُ عَلَىٰ مَا يَرَىٰ،وَلَقَدْ رَآهُ نَزْلَةً أُخْرَىٰ» . ببینید دو تا است؛ یکی فواد میبیند، در نزلة ی دیگری هم میبیند. «عِنْدَ سِدْرَةِ الْمُنْتَهَىٰ، عِنْدَهَا جَنَّةُ الْمَأْوَىٰ» .
حاج آقای حسن زاده میفرمودند المیزان به ترتیب چاپ میشد و آن را میخریدیم. فرمودند مدت ها همینطور منتظر بودم که آقای طباطبایی به سوره النجم برسند و مطالبی که در مورد معراج هست را بیان کنند. فرمودند المیزان چاپ شد، دیدیدم آقا هیچ کاری نکردهاند. یک لغتی معنا کردهاند و رد شدهاند. فرمودند شاید فردایش بود که به خیابان آمدم تا به محضر علامه مشرف شوم، یکی از رفقای دیگر را هم در خیابان دیدم، حال و احوال کردم و گفتم دارم به منزل علامه میروم. ایشان هم گفت من هم دارم همان جا میروم. با هم آمدیم. در راه صحبت شد و گفتم من انتظار داشتم مطالب بیاید، او هم گفت اتفاقا من هم انتظار داشتم! گفتند من هم چشم انتظار بودم که ایشان به سوره مبارکه النجم برسند و این آیات را بیان کنند. خلاصه گفتند هر دو رفتیم و نشستیم. گفتند من که حرفی نزدم. آن آقا به سخن آمد و گفت آقا ما مدتی چشم انتظار بودیم که شما تفصیلی از این سوره ی مبارکه بفرمایید. شاید تعبیر ایشان این بود که گفتند آقای طباطبایی سیگار میکشیدند. ایشان این حرف را زدند و علامه هم شنیدند. اما در جواب ایشان فقط به سیگار کشیدن ادامه دادند. هیچ جوابی هم ندادند. میگفتند همینطور جلسه به سکوت گذشت و بی پاسخ ماند.
حالا چرا استاد این را فرمودند؟ به این خاطر بود: گفتند المیزان کتاب بزرگ و تفسیر قیّمی است. اما آن چه که علامه طباطبایی بودند در این کتاب جلوه نکرد. این کتاب هنوز کمتر از آنی است که علامه میتوانستند بیان کنند. اینها بزرگانی بودند. همچنین اخوی ایشان مرحوم آقای الهی اینچنین بودند. میگفتند آقای علامه از من پرسیدند آقای حسن زاده اخوی را چطور دیدی؟ چون به تبریز رفتند و شاگردی ایشان را کردند. گفتند من هم خندیدم و گفتم همان سید محمد حسین است، فقط بودن صیت. یعنی مشهور نیستند ولی با شما فرقی ندارند. خب ایشان علامه طباطبایی معروف بودند، میگفتند همان سید محمد حسین هستند فقط بودن شهرت.
2 السبعة في القراءات (ص: 45)
3 مقدمه شوقی ضیف، صفحه هشتم
4 الدر المنثور في التفسير بالماثور نویسنده : السيوطي، جلال الدين جلد : 6 صفحه : 590
5 مسند أبي يعلى الموصلي (7/ 88)
6 صحيح مسلم نویسنده : مسلم جلد : 3 صفحه : 1377