بسم الله الرحمن الرحیم
توحید صدوق؛ جلسه 107 29/7/1405
بسم الله الرحمن الرحیم
صفحۀ هفتاد و هفتم، روایت سی و سوم بودیم.
٣٣ ـ حدثنا أبو سعيد محمد بن الفضل بن محمد بن إسحاق المذكر المعروف بأبي سعيد المعلم بنيسابور، قال: حدثنا إبراهيم بن محمد بن سفيان ، قال : حدثنا علي ابن سلمة الليفي ، قال : حدثنا إسماعيل بن يحيى بن عبد الله ، عن عبد الله بن طلحة بن هجيم، قال : حدثنا أبو سنان الشيباني سعيد بن سنان ، عن الضحاك ، عن النزال ابن سبرة، قال : جاء يهودي إلى علي بن أبي طالب عليهالسلام، فقال : يا أمير المؤمنين متى كان ربنا؟ قال : فقال له علي عليهالسلام : إنما يقال : متى كان لشيء لم يكن فكان وربنا تبارك وتعالى هو كائن بلا كينونة كائن، كان بلا كيف يكون، كائن لم يزل بلا لم يزل، وبلا كيف يكون، كان لم يزل ليس له قبل، هو قبل القبل بلا قبل وبلا غاية ولا منتهى، غاية ولا غاية إليها غاية انقطعت الغايات عنه، فهو غاية كل غاية.1
روایت نزال بن سبرة بود. عرض کردم در کافی شریف از محمد بن سماعه از امام صادق علیهالسلام هم نقل شده است. به ظنی قوی بهخاطر تشابه عبارات یک واقعه است. ولو اگر بگوییم روایت موصلی، دو روایت باشد، اما ظاهراً اینها یک روایت است. جلسۀ قبل مطلب به اینجا ختم شد که ما میتوانیم با دو نگاه به این روایت نگاه کنیم. یکی نگاه محتوایی است که از حیث معارف در آن هست. و دیگری از حیث روش است. روشی که خود امام علیهالسلام و کلاً روش اهل البیت علیهمالسلام در تبیین مطالب معارفی دارند.
سه روایت بود؛ جلسۀ قبل یک روایتش را خواندم. حضرت فرمودند: «إن للناس في التوحيد ثلاثة مذاهب مذهب إثبات بتشبيه، ومذهب النفي ، ومذهب إثبات بلا تشبيه»2؛ مردم در توحید سه مذهب دارند؛ تشبیه و نفی و اثبات بدون تشبیه. حضرت فرمودند «التشبیه لایجوز، النفی لایجوز»، مذهب درست «اثبات بلا تشبیه» است. وقتی نوع روایات را میبینید، این روش اثبات بدون تشبیه قشنگ خودش را نشان میدهد. به شرط اینکه توجه داشته باشیم که اهل البیت چه کار کردهاند. اما مهم این «اثباتٌ» است. میخواهد چه چیزی را اثبات کند. اگر شما تشبیه را نفی کردید، وقتی مطلق تشبیه نفی شد، حالا چطور میخواهید اثبات کنید؟! خب یک راه کاری دارد. در کل امت اسلامیه این معضل را داشتند. از یک طرف جزء محکمات اعتقادات نه فقط مسلمانان است، بلکه اعتقاد تمام ملیین و کسانی که خدا را قبول دارند. اصل محکم و محوری اعتقاداتشان این است که خداوند متعال جسم نیست، رنگ و … نیست. همه آنها میدانند. خدای ملیین والهیین و متدینین، خدای فلسفی در آسمانهای دوری که نمیتوان با او مناجات کرد و حرف زد و نمیتواند همراهت باشد و در خانه مریض کنار تخت او حضور داشته باشد و بعد هم از تو گلایه کند، نیست. البته منظور خدای شخص واری که تعبیر میکنند نیست؛ آن تعبیر درست نیست. از طرف دیگر خدای مِلّیین جسم ندارد. خب جمع بین این دو خیلی مشکل است.
اینجا است که تا میآید ارتباط برقرار کند و راجع به او حرف بزند، از ابزار ذهنی خودش استفاده میکند؛ ابزار ذهنی ما هم تشبیه است. سر تا پایش تشبیه است. خب چه کار کنیم؟! لذا اینجا است که خصوصیت ممتاز روشی که اهل البیت علیهمالسلام اعمال کردهاند معلوم میشود.
چند لحظه قبل در ذهنم میگفتم آدم در شب تاریک و زمستان سرد با زحمت به پشت در میرسد و بعد میبیند کلید را نیاورده است. کسی که به دری رسید که کلیدش را ندارد، باید همینطور پشت در بماند. در همین بحثهای طلبگی، با اینکه در مباحثه تکرار شده، اما سر جایش میبینید کلید یادمان میرود. یعنی یک جملات کلیدی هست، وقتی که باید بهعنوان کلید در دستمان باشد و معضلی را حل کنیم و جلو برویم، میبینیم یادمان نمیآید. یکی از جملات کلیدی که باید سر وقتش بیاد بیاوریم، خطبهای است که در تحف العقول از حضرت سید الشهدا نقل شده است؛ حضرت فرمودند: «يصيب الفكر منه الايمان بانه موجود ووجود الايمان»3، بعد هم حضرت نفی کردند که «لا وجود صفة». روی این تأکید کردم. این خطبه ادامه دارد. اصلاً گویا این خطبه مجمع معارف است؛ «انّ مَفَاتِحَهُ لَتَنُوءُ بِالْعُصْبَةِ أُولِي الْقُوَّةِ»4؛ یک عصبه ای میخواهد که مفاتیح این روایت را حمل کنند. یعنی یک خطبه است که اینقدر مشتمل بر مطالب کلیدی است. حضرت در پایان خطبه یک جمله میگویند، این جمله، کلیدی باشد که هیچ وقت فراموش نکنید. در جیبتان باشد. وقتی به در بستهای در معارف رسیدید که بزرگان فکر و نبوغ و عقلانیت در آن گیر افتادهاند، وقتی این جمله دو کلمهای یادتان باشد، به هر در بستهای برسید، آن را باز میکنید. حضرت فرمودند: «به توصف الصفات لا بها يوصف». اگر در تمام کتب عرفانی و فلسفی ای که خودشان حرف میزنند بگردید…؛ یک وقتی است که در آن کتب همین حدیث را معنا میکنند، اما وقتی خودشان حرف میزنند، بگردید این جمله را پیدا کنید. «به توصف الصفات»؛ اصلاً خدایی که ما اهل البیت میگوییم، هر کجا هر وصفی بخواهد وصفیت خودش را نشان بدهد، حتی اسماء کمالیه بخواهد خودش را نشان دهد و توصیف شود و خودنمائی کند، تا او را به کار نیاورید اصلاً صفات نمیتواند خودنمائی کند. آن وقت بعد شما میگویید ذات او از کمال خالی میشود؟! حضرت میفرمایند خود علم که از کمالات است و صفت است، اگر میخواهد کمال شود، کمالیتش را از او کسب میکند. آن وقت تو میخواهی برگردی و بگویی اگر او این را نداشته باشد، ناقص است؟! ببینید چقدر تفاوت است. «به توصف الصفات لا بها یوصف».
شاگرد: «توصف الصفات» یعنی چه؟
شاگرد2: «توصّف الصفات» نیست؟ یعنی وصف شدنشان به واسطه او باشد.
استاد: باب تفعّل اصلاً به ذهنم نیامده بود.
شاگرد: «توصف الصفات» را ترجمه کنید. صفت یک حالتی است؛ البته صفات سلبی را کنار میگذاریم. بهترین صفاتی که محل کلام متکلمین و فلاسفه است، صفات کمالیه است. آن هم نه صفات کمالیه ای که برای اجسام باشد. جلسه قبل هم یکی از آقایان به صفات خبریه اشاره کردند. خود نفی التشبیه، از محکمات ملیین است. در اینکه چطور این تشبیه را برداریم معضلی هست. خیلی بحث کردهاند. از یک طرف مسلم است که خداوند متعال جسم نیست و اوصاف جسم را ندارد. نزد خودشان اینها معلوم است. اما میخواهند نقلیات و عقلانیات را هم داشته باشند. شوارق را نگاه کنید؛ کتاب در همینجا ختم شده است. چهل صفحه از چاپ قدیم شوارق بحث علم الهی است. یعنی یکی از سنگین ترین بحثهای کلامی و حکمی، مسأله ی علم است که چطور آن را توضیح دهند. حالا اگر همان بحثهای سنگین را با این «توصف الصفات» جلو بروید، میبینید به نحو خیلی قانعکننده است. نه اینکه فرار کنید.
در دو جلسه قبلاً بحث کردیم؛ یکی جلسه سی و یکم سال نود و هفت، یکی هم جلسه هفتم سال چهارصد، در آن جلسات بحث کردیم. اشاعره میگفتند صفات زائد بر ذات و قدیم هستند. معتزله میگفتند صفات زائد بر ذات نیست ولی ذات نائب مناب صفات است. در آن جلسات صحبت شد که فرقش با این مطالبی که گفته می شود چیست. به آن جلسات مراجعه کنید.
خیلی فرق است بین حرف معتزله که می خواهند خودشان را از ترکیب ذات در بیاورند...؛ اگر زائد بر ذات باشد یک اشکال دارد، اگر صفات عین ذات باشد اشکالات خودش را دارد. برای این که اشکالات را دفع کنیم، می گوییم ذات، نائب صفات است. این مبنای معتزله است. البته در آن جلسه گفتم ما گشتیم قبل از آخوند را هم دیدیدم، در کلمات خود آخوند هم اصلا نبود. علی ای حال خیلی تفاوت دارد که انسان بخواهد اشکال کلاس فلسفه و کلام و عقائد را دفع کند، با این که خود اهل البیت می خواهند معارف را به همان صورتی که نفس الامریت دارند بیان کنند. لذا دنباله ی روایت فرمودند: «به توصف الصفات لابها یوصف و به تعرف المعارف لا بها یعرف». این را هم در نظر بگیرید که با دیگری نزدیک است. بنابراین صفات در بالاترین درجه خودش حامل کمالات است. هر صفتی به این صورت است.
عرض کردم صفات خبریه داریم؛ در نفی تشبیه هنگامه است. پایان نامه ها نوشته شده است. عجیب است که وقتی خوب پایان نامههای دانشگاه های سعودی را نگاه می کنیم، می بینیم به همان قولی برگشت کردهاند که حشویه می گفتیم. و الا در فضای علم به هر کسی حشویه می گفتند به معنای احمق الحمقاء بود. الان هم وقتی به سلفی ها می گویند شما حشویه هستید، خیلی ناراحت می شوند. می گویند نه، این چیزی که ما می گوییم سلف صالح هستند، چرا شما به آن ها حشویه می گویید؟! ولی وقتی به لبّ مطلب برگردید، همان است.
آن ها می گویند انواعی داریم. یکی را صفات خبری می گویند. در فضای خودشان به صفاتی قائل هستند که اگر در شرع نیامده بود ما هیچ مشکلی نداشتیم. الان که در لسان آیات و روایات صحیحه آمده، باید یک کاری برایشان کنیم؛ منظورشان صفاتی است که در خبر آمده، نه صفاتی که عقل و شرع با هم بگویند. چون عقل یک چیزهایی را اثبات می کند و آن ها را می گوید اما یک چیزهایی هم هست که در عقل نیست ولی در لسان احادیث آمده است. مثلا خدا بخندد. البته فرح، یک لفظی است که شاید بتوان گفت «یفرح الله من عمل عبده». اما دیگر خیلی عجیب می شود که بگوییم «یضحک الله». ولی خب آن ها دارند. می گویند در حدیث صحیح وارد شده است؛ خب خدا می خندد! چرا نخندد؟! خب این ها را باید درست کنید؛ خدا دست دارد، انگشت دارد. هفت-هشت مورد هست که ردیف می کنند و به آن ها صفات خبری می گویند. برخی از این صفات، ذاتیه است. یعنی مربوط به خود خدا است؛ اگر خدا دست دارد مال خودش است. بعضی هایش هم فعلیه است؛ شاید مثل ضحک را فعلیه بدانند. از این ها مفصل بحث کرده اند. در فدکیه صفحه ای هست که این ها را گذاشته ام. در صفحه علم کلام، صفات خبریه و ذاتیه و فعلیه آمده است.
ببینید چطور می خواهند درست کنند. اولش انسان واقعا تعجب می کند. این هایی که میگویند سلف صالح و معتقد و همراه آنها بودن، اصل اسلامیت و سنت صحیحه است، در خودشان یک طایفه محکومه به نام مفوضه دارند. چطور ما شیعیان می گوییم که مفوضه داریم که آن ها جزو غلات حساب می کنند، آن ها هم یک مفوضه دارند که قبولشان ندارند. یعنی به شدت ناراحت می شوند که تفویضی بگویید.
تفویض آن ها چیست؟ اگر برای شما بگویم تعجب می کنید. آن ها می گویند ما در این صفات خبریه سه مرام داریم. مرام اول این است که تاویل می کنیم. مثلا «یدالله» یعنی قدرت. می گویند ای وای! خب خود خدا نمی توانست قدرت بگوید؟! شما دارید تاویل می کنید، یعنی معنای عرفی متفاهم از ید را به یک معنای دیگری مثل قدرت می برید. این که معلوم است برای معتزله است. از مرام سنت صحیحه فاصله دارد.
دوم مفوضه هستند. مفوضه می گویند به هیچ وجهی ما تاویل نمی کنیم؛ در نص دست نمی بریم که بگوییم ید به فلان معنا است. ما چه کاره هستیم که بگوییم یعنی؟! مگر من گوینده کلام هستم که بگویم ید به معنای قدرت است؟! گوینده کلام یک مرادی از این واژه داشته، «نردّ علمه الیه». می گوییم همانی را که خدا از ید اراده کرده درست است. به این ها مفوضه می گویند. یعنی «نفوض امر معناه الی الله تعالی». به این ها می گویند ای وای! خدا برای مردم «ید» را گفته، شما می گویید مقصود از «ید» را به خدا واگذار می کنیم؟! شما از سنت فاصله گرفته اید! ببینید بحث تا کجا می رود. یعنی مفوضه نزد آن ها محکوم هستند. می گویند بیهقی و دیگران در این جا سراغ تفویض رفته است.
کتابی هست؛ شعیب ارنووط از محدثین خیلی مداقه کننده است و او را قبول دارند، بعد از این که تعلیقاتش بر این ها بیرون آمد، پسر بنباز مفتی سعودی کتابی نوشته که حاصلش این است: جاهایی را می آورد که شعیب ارنووط در تعلیقاتش دچار تفویض شده است! یعنی گیر افتاده و می گوید هر چه مقصود خدا بوده، ما نمی دانیم! دقت کنید حاضر نیستند بگویند ما نمی دانیم؛ یعنی نمیدانیم مراد از انگشت، ید، اصبع، ضحک چیست. در آن کتاب می گوید نگو نمی دانیم، اگر بگویی مفوضه شده ای. خیلی عجیب است. مفوضه شدن که سنت نیست! پس سنت صحیحه چیست؟ همینی است که قدیم به آن حشویه می گفتند.
شاگرد: مفوضه می گویند می دانیم که ظاهرش مراد نیست.
استاد: در ظاهر عرفی آن گیر می افتند. تاویل هم که ممنوع است؛ نزد آن ها روشن است که معنای دیگر نداریم؛ نگویید این یعنی فلان؛ شما کی هستید که بگویید یعنی فلان؟!
بنابراین مفوضه می گویند ما معنا را نمی دانیم. «نردّ معناه الی الله تعالی» که گوینده کلام است. در جوابشان می گویند این مفوضه است و از سنت فاصله گرفته ای. تاویل هم که جایز نیست. خب پس سنت صحیحه چیست؟ می گویند معنا، همین معنای عرفی است. خدای متعال هم همین را قصد کرده است. اگر بگویید این معنای عرفی را قصد نکرده، از سنت فاصله گرفته اید. خب پس چیست؟ می گویند کیفیت آن مجهول است. در معنا دست نبرید؛ دست همان دست است. صورت همان صورت است. معنا هیچ تغییری نکرده، اما این که به چه صورت است، در این جا نفی تشبیه می کنیم. همان عبارت معروف ابن حنبل است که قبل از او مالک گفته بود. گفت «الاستواء معلوم». «الرَّحْمَٰنُ عَلَى الْعَرْشِ اسْتَوَىٰ»5 یعنی کسی روی کرسی می نشیند. نشستن روی کرسی که معنای مبهمی نیست؛ الاستواء معلوم؛ سوال هم ممنوع است، و الکیفیة مجهولة. یعنی ما در معنا هیچ دست نبرده ایم، در مصداق هم دست نبرده ایم؛ می گوییم ما نمی دانیم به چه صورت است؛ و الکیفیة مجهولة. این بالاترین نفی تشبیهی است که در این فضا انجام می دهند.
شاگرد: اصل جسمانیت را قبول می کنند؟
استاد: می گویند هر چه در نص آمده، همان را می گیریم. خودمان حق نداریم. اگر در آیات و سنت صحیحه کلمه جسم نیامده، ما آن را به کار نمی بریم. اما مواردی که آمده را به کار می بریم. مثلا به جهت قائل هستند. وقتی حجاج مشرف می شدند، وقتی از کنار خیابان رد می شدیم کتاب هایی می دادند که برای اعتقادات بود. یکی از کتاب هایی که بود و ترجمه ی فارسی آن در آن وقت ضعیف بود، ولی الان خوب شده، کتاب العقیدة الصحیحة بود. می گویند اگر کسی می خواهد مسلمان باشد باید حتما برای خداوند جهت علو قائل باشد. آن هم نه علو تاویلی. تصریح می کنند که نگویید علو یعنی بلند مرتبه. بلکه همان معنای علو است. البته در جهت خیلی وارد کیفیت نمی شوند. لذا وقتی کرویت ارض مطرح شد، خیلی به مشکل برخورد می کنند. وقتی زمین صاف است می گوییم خدا بالا است. خود علماء اهل سنت خیلی بحث کرده اند؛ دیدم یکی از آن ها می گوید اگر خدا جهت علو داشت، ما وقتی نماز می خواندیم باید بگویند پس سرتان را بالا کنید، چون خدا که این جا نیست؛ سرتان را به طرفی کنید که او هست. و حال این که شارع برعکس دستور داده است. فرموده سرتان را پایین بیاندازید. بنابراین معلوم می شود خدا در جهت بالا نیست. ابن تیمیه می گوید شما اصلا نفهمیدید؛ این برعکس است. چون خدا به منزله سلطان است، ادب نزد سلطان این است که سرتان را پایین بیاندازید. نه این که به صورت او نگاه کنید. بعد مثال می زند اگر سلطانی آن بالا نشسته باشد، اگر دور او حلقه بزنند، سر را بالا می گیرند و به صورت او زل می زنند؟! این خلاف ادب است. بلکه همه نزد او می ایستند ولی به خاطر ادب سر را پایین می اندازند. یا احمد بن حنبل می گوید ذات خدا در بالا است اما احاطه ی علمی دارد. در کتاب معروفش «الرد علی الجهمیة» است. مثالی که ابن حنبل می زند، این است: فرض کنید کسی بیرون نشسته اما یک توپ را در دستش گرفته است؛ الان این شخص در توپ حضور ندارد، بیرون از آن است، محیط بر توپ است اما خلاصه به آن توپ علم دارد چون آن را در دستش گرفته است. چون میگویند اگر بگویید خدا در زمین است، در جاهایی گیر میکنند؛ مثلاً آنها برای خداوند قائل به وجه هستم اما آیه شریفه «فَأَيْنَمَا تُوَلُّوا فَثَمَّ وَجْهُ اللَّهِ»6 چطور باید معنا شود؟! ابن تیمیه میگوید در اینجا اصلاً «وجه» صفت نیست، بلکه یک نحو جهت است. چه بحثهای مفصلی دارند.
بنابراین آنها میگویند مفوضه هم نباید بشید، اگر مفوضه شوید از سنت فاصله گرفته است. نگویید همانی مراد است که خداوند از این کلمه قصد کرده است. بلکه ما میدانیم خدا از این لفظ معنای عرفی را قصد دارد. خب از کجا میدانیم؟ میگویند سیره صحابه اینچنین بود. صحابه همین ها را میشنیدند و همان معنای عرفی به ذهنشان میآمد، سؤال هم نمی کردند و مشکلی هم نداشتند. ما هم همانطوری هستیم که آنها بودند. حالا ببینید تا کجا میرسد. اندازهای که من میدانم قدیم ها واضح بوده که به این گرایش حشویه میگفتند؛ اهل الحدیثی که میگویند بههیچوجه لفظ را تکان ندهیم؛ اصحاب النص؛ نه تاویل کنید و نه حتی بگویید که ظاهرش مراد نیست. بلکه همین ظاهرش مراد است. فقط اینکه به چه صورت است، ما نمیدانیم.
خب نگاه کنید در این فضا، از واضحات مکتب اهل البیت علیهمالسلام این است که در مورد این صفات شما باید چه کار کنید؟! نباید بگویید همین معنایش مراد است. اینجا اهل البیت یاد دادهاند که شما باید تاویل کنید. نصی که خلاف عقل واضح است را به معانی متناسب تاویل کنید. بله، بالاترین معانی آن نزد اولیاء خدا است، ولی نمیتوان اینگونه گفت که این بدعت است. پس نمیتوان گفت «ید» بهمعنای دست است و پس خدا دست دارد. به گمانم در «استواء علی العرش» بود که میگفتند انگشت پای او سر کرسی بیرون زده است. کتابهای را نگاه کنید؛ وقتی در صحیح باشد و در روایت آمده باشد، ملتزم هستند. میگویند چیزی را تکان ندهید، حتی ضحک را! حضرت فرمودند «ضحک الله». آن را به این صورت معنا میکنند. در سفرنامه ابن بطوطه هست؛ سلفی ها از نقل ابن بطوطه ناراحت میشوند. خود میگوید شنیدهام عالمی آن جا هست که بالای منبر داد زده بود که تاویل ممنوع است، بلکه همان باید باشد که نص گفته است. اگر گفتند خداوند متعال «ینزل فی لیلة الجمعه، ینزل کنزولی هذا». بعد هم بلند میشود از منبر پایین میآید. میگوید تاویل ممنوع است، نزول را تاویل نکنید. همین است. فقط کیفیت آن مجهول است. نمیدانیم به چه صورت است.
اینها را گفتم تا قدر مطالبی که در این روایات هست معلوم شود. حالا سر «به توصف الصفات» میآییم. قرار شد صفات در بالاترین صفات کمالیه باشد، نه صفات خبریه ای که آقایان این همه برایش رساله نوشته اند! مثلا «قلب المومن بین الاصبعین من اصابع الرحمن یقلبه کیف یشاء»، خب نص می گوید «بین الاصبعین»! شما چه کاره هستید که بگویید این انگشت به معنای فلان است؟! انگشت یعنی انگشت. اما این که انگشت او به چه صورت است ما نمی دانیم. لذا مرحوم سید در عروه یک اشاره ای دارند. گاهی بعضی مجسِّمه هستند ولی می بینید نمی خواهد به تجسیم معتقد شود، بلکه از کندی ذهنش می خواهد از نص فاصله نگیرد. و الا در سائر محکمات مثل عدم جسمانی بودن خداوند، با همین بیان «و الکیفیة مجهوله» می خواهد خودش را از تاویل النص راحت کند. خب حالا این نجس می شود یا نه؟ مرحوم سید در عروه ذیل المجسمه دارند.
خب در این جا «به توصف الصفات» چه می شود؟ صفات در بالاترین حد خودش که صفات کمالیه اصلیه است، یا ائمه سبعه در صفات که هفت صفت امام همه صفات هستند؛ مثل حیات و قدرت و علم و ... ؛ این صفات که بالاترین صفات هستند، حضرت در دو سطر قبلش برای وجود می گویند «لاوجود صفة». وقتی هم خطبه را ختم می کنند، می فرمایند: «به توصف الصفات، لا بها یوصف»؛ هر کجا شما در بالاترین صفات کمالیه سراغ یک صفت بروید، عاشق کمال آن صفت هستید، دنبال کمال آن می روید. می خواهید آن را بیاورید، چون اگر برود به جایش نقص می آید. اما حضرت می گویند «به توصف الصفات»؛ همه صفات کمالیه اگر کمال هستند چون مسبوق به او هستند. چون از مظاهر اسماء و صفات او هستند. او است که علم را علم کرده است.
ساده ترین مثالی که برای توضیح مطلب عرض می کردم این بود: علم کمال هست یا نیست؟ همه می گویند علم کمال است. خب علمی هم که معدوم است کمال است؟!
شاگرد: اصلا علم نیست.
استاد: خب وقتی موجود می شود با علم دیگر تفاوت ندارد؟ مثلا علم به قضیه الف و علم به قضیه ب. علم به قضیه ب معدوم است.
شاگرد: وقتی به وجود می آید یعنی قبلش نبوده است.
استاد: وقتی نبود، آن هویت علمی آن، از علم دوم ممتاز نبود؟! دو تا علم هستند که هم ممتاز هستند و هم معدوم؛ یکی از آن ها موجود شده و دیگری نشده، امتیاز قبل الوجودش از کجا است؟ علم به آن هست ولی موجود نیست. خب این کمال هست یا نیست؟ هیچ کسی تردید نمی کند که وقتی علم نباشد، می گویند این که علم نشد. پس یعنی اگر علم می خواهد کمال باشد باید موجود باشد. پس وجود علم است که کمال است، نه این که علم کمال باشد. البته هنوز تا مطلب امام ع مانده است. یعنی اول باید وجودی که مفاض از مبدا مطلق است باید بیاید تا فیض آن وجود به علم بخورد، تازه کمال بشود. حالا آن مبدائی که همه وجودات از او مفاض هستند، برای آن مبداء در این علمی که اگر وجود به آن نخورد کمال نیست، می خواهید بگویید کمال او به علم است! در حالی که کمال علم به این است که موجود شود تا کمال شود.
شاگرد: اگر «به توجد الصفات» می گفت، با این تبیین سازگار بود ولی می فرماید «به توصف الصافت».
استاد: بله، این بالاتر است. لذا من گفتم مطلب بعدی است. «به توجد الصفات» این مرحله ای است که الان من توضیح دادم. یعنی علم معدوم که اصلا علم نیست. اما حضرت می فرمایند مطلب بالاتر است. همه این ها را برای این جمله امام ع گفتم. وقتی حضرت جواب یهودی را می دهند، اول محکم میخ نفی تشبیه را می کوبند، بعد می گویند حالا می خواهند اثبات کنند، به یک مرتبه ی بسیار لطیفی وارد می شوند؛ «هو قبل القبل بلا قبل». حضرت ابتدا از خدای متعال نفی تشبیه کردند؛ «کائن بلاکینونة» اما از این جا وارد می شوند غیر خدا را به کار می آورند و می خواهند ارتباط خدای متعال را با آن غیر روشن کنند. واضح ترین غیری که می توانستند در فضای «متی» برای خدا مطرح کنند، «قبل» بوده است. حضرت فرمودند «هو قبل القبل».
ال در «القبل» را چطور معنا کنیم؟ اگر بگوییم ال استغراق است، یعنی در هم جا بگردید هر قبلی پیدا کردید، او قبل از همه این ها است. این یک جور است. ولی به گمانم هر کسی با ارتکاز عام عرفی نگاه کند، از این ال، معنای استغراق به ذهنش نمی آید. بلکه ال جنس و ماهیت است؛ یعنی نفس خود صفت، نه وجود و افراد و استغراقش. خب اگر به این صورت است، چطور معنا می شود؟ حضرت می فرمایند او قبل از القبل است. یعنی ما یک طبیعت قبلیت در قبال بعدیت داریم. ذات مقدس او بر این طبیعت سبقت دارد، اگر القبل می خواهد قبل شود، باید به او شود. ولذا شیخ الطائفه در مصباح المتهجد در تعقیب نماز عصر از امام کاظم ع دعائی را نقل کرده اند؛ مرحوم سید بن طاووس در فلاح السائل با توضیحات بیشتری برایش سند آورده اند. راوی می گوید من در بغداد بودم، وقتی به محضر امام کاظم رسیدم نماز عصر بود، دیدم امام در تعقیب نماز عصرشان این دعا را خواندند. این دعا را هم یادتان باشد. چون عبارتی که در روایت هست را «هو قبل القبل» یا «هو قبّل القبل» بخوانیم؟ هر دو محتمل است. ولی در تعقیب نماز عصری که از امام کاظم آمده، فقط احتمال «قبل» هست. چون حضرت فرمودند: «اللَّهُ لَا إِلَهَ إِلَّا أَنْتَ قَبْلَ الْقَبْلِ وَ خَالِقُ الْقَبْلِ»7. این جا دیگر نمی توانیم «قبّل القبل» بگوییم، بلکه باید بگوییم «قبّلتَ القبل». چون خطاب به خدای متعال است. لذا شاهدی است که در روایت هم معنای مستقر «قبل القبل» باشد، نه «قبّل القبل». ولی «قبّل القبل» هم با آن معنا کاملا مناسب است. چون می گوییم اگر حضرت در آن جا فرمودند «انت قبل القبل» دنباله اش فرمودند «و خالق القبل». خلقتی که فرا زمانی است، نه یعنی «القبل» را در یک زمانی خلق کردی. اصلا خلق طبایع که زمانی نیست، بلکه فرازمانی است.
خب روی این معنا «به توصف الصفات» چه می شود؟ یعنی اصل صفتیت صفت مسبوق به او است، نه فقط وجودش. وجودش یک مرتبه ای از آن است. خدا در ظرف و موطن وجود، به علم وجود می دهد و آن را ایجاد می کند، لذا کمال می شود. در موطن طبیعت خود علم هم، علم را به نحو مناسب آن مقام که فیض اقدس است، علم کرده است. پس اگر او نبود، علم هویت صفتی خودش را نداشت.
شاگرد: «توصف» یعنی وصف به واسطه ی خداوند وصف می شود.
استاد: وصف، هویت آن را تشکیل می دهد. هویت و تجوهر یک صفت به حالت توصیفش است. اصل این معنا به او بر می گردد که حضرت فرمودند «خالق القبل». بنابراین «توصف الصفات» با این توضیح چه معنای زیبایی می شود. هر کجا می رسید، می گویید خدا را تشبیه می کنی؟ اثبات می کنی؟ می گویید هر معنایی -قبلا تعبیر به عرش الطبایع می کردم- به کار بیاورید، در بالاترین صفات کمالیه یا پایین ترینش مشتمل بر تجوهر وصفی است. یعنی برای خودش حامل یک معنا است. لذا علم با قدرت یکی نیست. علم یک تجوهر وصفی دارد که با قدرت دو تا است. همه شما می فهمید. حالا در عینیت صفات با ذات چقدر بحث می کنند که این را چه کار کنیم؟! نمی توانیم کاری کنیم. این روایت همه آن ها را حل می کند. می گوید اصلا تمام اوصاف و تجوهر وصفی ای که دارد مسبوق به ذات الهی است. «بتجهیره الجواهر عرف ان لاجوهر له»8؛ تجهیر جواهر، نه ایجاد جواهر. قبلا در همین کتاب توحید صدوق این بخش را خواندیم. ببینید چه تعبیری است! «بذویت الذوات»! البته این در روایات نیست، من می گویم. او است که ذات را ذات می کند. این ادبیات را بگردید پیدا کنید. این را از اول عرض کردم. یعنی بگویید «قبل القبل» است. اصل طبیعت القبل طوری است که دون و مسبوق است، در بستر نفس الامر و حقائق و محدودیت ها است. خدای متعال فرا اشیاء است، فرا حدود است، فرا روابط است. مبداء همه این ها است. فقط مبداء وجودات نیست. جمله معروف ابن سینا «ما جعل الله المشمشة مشمشة بل اوجدها» است، این در ظرف وجود خارجی درست است، اما در موطن قابلیات و طبایع اصلا این حرف درست نیست.
شاگرد: منظور ابن سینا همان موطن بوده.
استاد: بله. و لذا حرف او، حرف او است. به همین دلیل است که می گویم بگردید ببینید جایی نیست. این حرف ابن سینا می شود که یک رتبه ای دارد و یک حرف هم «بتجهیره الجواهر» می شود، «حیّث الحیث فلاحیث له» می شود. ما می گوییم چون حیثیت واحده در ذات او هست و بسیط است، حیثیت واحده نمی تواند منشأء صدور دو تا باشد، پس قاعده الواحد باید باشد. اما حضرت می فرمایند «حیّث الحیث». یعنی اگر خواستی به آن جا بروی و حیث بگویی، تو حیث را با همان نحو طبیعتی که دارد، به جایی می بری که سابق بر الحیث است. آن جا اصلا هنوز الحیث موضوعیت ندارد. باید پایین تر و دون مقام هویت غیبیه الهیه بیایی، تا تازه الحیث مطرح شود. آن وقت می خواهی بگویی ذات او حیثیت واحده دارد؟! لذا این مطالب در درجه ای است که اختصاصی این روایات است.
شاگرد: اگر «توصف الصفات» را معلوم کنیم، فاعل آن چه کسی است؟ یعنی باید بگوییم «انه واصف الصفات»؟ «انه یوصف الصفات»؟ یا این که واصف غیر از خدا است؟ یعنی کسی که بخواهد صفتی را توصیف کند باید خدا به او علم بدهد؟
استاد: خب «لاوجود الصفة» را چطور معنا می کنید؟
شاگرد: یعنی می خواهد بگوید وجود خداوند وجود توصیفی نیست.
استاد: در اصطلاحات کلاسیک کلام و فلسفه، وجود صفت است؟ مثلا در «زید موجود» می گویید این وجود برایش صفت است؟
شاگرد2: ثبوت الشیء غیر از ثبوت شیء لشیء است. لذا می گویند صفت نیست.
استاد: در کلاس، وجود محمولی و کان تامه را صفت می گویید؟! نه. یعنی وقتی حضرت می گویند «لاوجود الصفة»، در یک سطحی معنا می کنند که بالاتر از سطح کلاسی است که می گویند کان تامه صفت نیست، هویت ذاتی شیء است؛ آن موصوف است! وجود او، موصوف است که سائر هلیات مرکبه روی آن بار می شود. هلیات مرکبه صفت می شود. اگر بخواهید بگویید «لاوجود صفة» معلوم می شود ولو در کلاس می گویید ذات است، اما حضرت می گویند اگر دقت کنید و تحلیل معرفت شناسی کنید، همان جا در وجود هو می توانید گرفتار توصیف شوید.
شاگرد2: به همین خاطر است که عرض کردم می توان معنای وصفی از وجود کرد.
استاد: نه، در این صورت دیگر لازم نبود بگویند «وجود الایمان». الاشیاء تعرف بمقابلاتها. حضرت می گویند وجودی که برای خدا می رسید، وجود ایمانی است. نه وجود صفت. به نوع کسانی که کلاس فلسفه رفته اند بگویید این عبارت را معنا کنند. البته قبلا دو-سه معنا برای آن کردیم. «وجود الصفه» را روی مبنای کلاس حکمت معنا کردیم. می گفتیم یعنی همانی که می گویند ماهیت ندارد. وجودش زائد بر ذات نیست. «ان الوجود عارض الماهیة تصورا و ...». این ها را معنا کردیم. ولی آن چیزی که من عرض می کنم که می خواهم برای آن ها نفی باشد، این است: وقتی در کلاس فلسفه می گویید می خواهم اثبات وجود خدا کنم، از این وجود، وجود ایمانی قصد می کنید یا وجود فلسفی که برای انسان و جن و شجر هست؟
شاگرد: دومی.
استاد: خب حضرت این را نفی نمی کنند. این سوال مهمی است. فلاسفه می گویند حرف ما را نفی نمی کنند. اما روی مبنایی که ما خواستیم جمع بندی کنیم، حضرت می خواهند بگویند در همین موطن دقت ندارید که «وجوده اثباته»، نه «وجوده ثبوته» به معنای وجود فلسفی که ثبوت بود. چون اگر توصیف کنید شما خدای متعال را در ظرفی آورده اید که تازه اسم آن را موطن فیض مقدس می گذارید. یعنی خدای متعال حتی از موطن فیض اقدس پایین تر می آید.آخوند ملاصدرا موطن فیض اقدس را دو جا می آورد. در یک جا این ها را هو می کند و می گوید اگر حسن ظن ما به این ها نبود که عارف بودند، می گفتیم این چرت و پرت ها چیست؟! از حال معتزله بدتر است. یک جا هم وقتی در شرور گیر می افتد از این مساله بالاترین استفاده را برای جواب می کند. خب چطور وقتی در بحث حکمی گیر می افتید، از همین مطلب برای حل بحث استفاده می کنید، اما وقتی روی مبنای اصالت وجود خودتان ... . در نهایه هم علامه طباطبایی در آخر کتاب اعیان ثابته را می آورند و آن را با یک کلمه رد می کنند. می گویند «تردها اصالت الوجود و اعتباریة الماهیة». من به گمانم با این ادبیاتی که حضرت سید الشهدا در این خطبه به کار بردند دو بیان است. مدام باید زور بزنیم که با آن مبنا جور کنیم. ولی دو ادبیات است. این خطبه بحث ها را به سطح بالاتری می برد که اصلا این ها قاصر از این است که این سطح از کلاس به آن جا برسد.
والحمد لله رب العالمین
کلید: مسبوقیت صفات از ذات، معرفة الله، نفی تعطیل، نفی تشبیه، عملیة الاشارة، مبدائیت مطلقه ذات، استحاله اجتماع نقیضین، حشویه، احتجاج با عامه، سلفی، توحید، معرفت توحیدی،
1 التّوحيد جلد : 1 صفحه : 77 نویسنده : الشيخ الصدوق
2 همان 101
3 تحف العقول جلد : 1 صفحه : 245 نویسنده : ابن شعبة الحراني
4 قصص76
5 طه 5
6 بقره 115
7 فلاح السائل و نجاح المسائل جلد : 1 صفحه : 200 نویسنده : السيد بن طاووس
8 التّوحيد (الشيخ الصدوق) ، جلد : 1 ، صفحه : 308
سلام علیکم
ینبوع بودن و سنخیت: در بحث وجود اشاری و ینبوع بودن ذات خداوند متعال، وقتی که مثلا از لفظ علم برای اشاره استفاده می کنیم هر چند اصلا توصیف نمی کنیم اما بالاخره درک تناسب کرده ایم و این تناسب خبر از سنخیت کمالات الهی با کمالات مخلوقین می دهد هر چند سنخیت خیلی لطیفی باشد چرا که گویا کمالِ در ذات خدا را از جنس کمال های مخلوقات اما چیزی بیش از آن در نظر گرفته ایم که بصیر را مناسب اشاره به آن دیده ایم.
این با فرمایش هایی که در بحث لا بالممازجة داشتید که هر نوع سنخیت خیلی لطیف را هم باید کنار می گذاشتیم چطور جمع می شود؟ و با این روایت حضرت سیدالشهدا سلام الله علیه که در بحث صمد اشاره فرمودید:
وَ لَا كَمَا يَخْرُجُ الْأَشْيَاءُ اللَّطِيفَةُ مِنْ مَرَاكِزِهَا كَالْبَصَرِ مِنَ الْعَيْنِ وَ السَّمْعِ مِنَ الْأُذُنِ وَ الشَّمِّ مِنَ الْأَنْفِ وَ الذَّوْقِ مِنَ الْفَمِ وَ الْكَلَامِ مِنَ اللِّسَانِ وَ الْمَعْرِفَةِ وَ التَّمَيُّزِ مِنَ الْقَلْبِ وَ كَالنَّارِ مِنَ الْحَجَرِ لَا بَلْ هُوَ اللَّهُ الصَّمَدُ الَّذِي لَا مِنْ شَيْءٍ وَ لَا فِي شَيْءٍ وَ لَا عَلَى شَيْء
در فرمایشات آقا سید احمد کربلایی هم جدایی ذات از ما سواه واضح بود اما بالاخره ینبوع بودن در خودش گویا سنخیت را دارد.
جواب(اشاره به غیر ذات): یک جوابی برگرفته از روایات و فرمایشات استاد به ذهن می رسه که بگوییم حتی این اشاره هم حقیقتا به ذات نیست بلکه به ما دون ذات و به غایتی است که برای امکان اشاره را دارد و الا نفس ذات اقدس خداوند حتی قابلیت اشاره نیز ندارد هر چند کاملا در نفس آن را می شناسیم که بر اساس این کلام دیگر تناسب اشارات با ذات و سنخیت لازم نیاید. این روایات ذیل به نظر بیان کننده این مطلب هستند:
که ذات خداوند متعال را غیر از تمام غایات دانسته نه این که غایات به خداوند ختم بشود.(همان روایتی است که درس هم استاد مطرح کردند و حضرت سلام الله علیه در آخر می فرمایند هو التوحید الخالص البته این قسمت حدیث اختلاف نسخه دارد.)
علو خداوند متعال از همه چیز که به عبارتی همان ینبوعیت و فوق قرار گرفتن خداوند از همه چیز است که همه ی واقعیت ها و بستر های نفس الامری در ذیل و طول آن تعریف می شوند(الإسراء : 42 قُلْ لَوْ كانَ مَعَهُ آلِهَةٌ كَما يَقُولُونَ إِذاً لاَبْتَغَوْا إِلى ذِي الْعَرْشِ سَبيلا که استاد از این آیه شریفه هم مطلب رو تببین کردند) باز غیر از خداوند متعال است.
و شاید بتوان گفت آن ینبوعی که مورد اشاره است که پشتوانه تمام اسماء و کمالات است این مطلب بیان شده در کلام امام صادق سلام الله علیه باشد:
عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ ع قَالَ:- إِنَّ اللَّهَ تَبَارَكَ وَ تَعَالَى خَلَقَ اسْماً بِالْحُرُوفِ غَيْرَ مُتَصَوِّتٍ وَ بِاللَّفْظِ غَيْرَ مُنْطَقٍ وَ بِالشَّخْصِ غَيْرَ مُجَسَّدٍ وَ بِالتَّشْبِيهِ غَيْرَ مَوْصُوفٍ وَ بِاللَّوْنِ غَيْرَ مَصْبُوغٍ مَنْفِيٌّ عَنْهُ الْأَقْطَارُ مُبَعَّدٌ عَنْهُ الْحُدُودُ مَحْجُوبٌ عَنْهُ حِسُّ كُلِّ مُتَوَهِّمٍ مُسْتَتِرٌ «1» غَيْرُ مَسْتُورٍ فَجَعَلَهُ كَلِمَةً تَامَّة
یعنی تمام اشاره ها نهایتا به این اسم مستتر است که آن هم باز غیر از ذات خداوند متعال است.
*******************