بسم الله الرحمن الرحیم

تعدد قراءات-مقدمة کتاب السبعة لابن مجاهد و مرتبطات

جلسه بعدفهرست جلسات تفسیر--فهرست همه بحث‌هاجلسه قبل

****************

 تعدد قرائات؛ جلسه 143 12/8/1403

بسم الله الرحمن الرحیم

طعنه ابن مجاهد به ابن مقسم در مقدمه السبع

در صفحه چهاردهم جزوه بودیم؛ یعنی در مقدمه کتاب «السبعة» ابن‌مجاهد بودیم. همان‌طور که بیان شد، کتاب السبعه یکی از کتاب‌های بسیار مهم در تاریخ اسلام است. شاید بتوان ادعا کرد که این اثر یکی از تأثیرگذارترین کتب در تاریخ اسلام به شمار می‌رود؛ این سخن دور از واقعیت نیست. هر اندازه اطلاعات انسان گسترده‌تر شود، تأثیر کتاب السبعه ابن‌مجاهد را بیشتر درک می‌کند. درباره چگونگی تأثیرگذار شدن آن هم عرض کنم...؛ نسبت به بخش اول ادعایم یقین و قطع دارم که این کتاب بی‌شک یکی از تأثیرگذارترین کتاب‌هاست؛ اما گام بعدی را به عنوان تحلیل و احتمال مطرح می‌کنم که چرا چنین شد؟

احتمال دارد که دو ویژگی در خود ابن‌مجاهد جمع شده بود: نخست آنکه انگیزه‌ای قوی داشت که پیش‌تر درباره آن صحبت شد؛ در فضای مقرین هم قرن او، برای روایت «سبعة احرف» خلأ بزرگی حس می‌شد که توضیح آن را عرض کردم. از این رو، او قصد داشت این خلأ را ملأ کند. همین کار را هم کرد و اتفاقا موفق هم بود, در دستیابی به این مقصود ظریف خود موفق بود.

عامل دوم این بود که او شاگردپرور بود؛ یعنی در کلان‌شهر بغداد و در مرکز خلافت بود، شناخته‌شده بود و شاگرد پرور بود. به عنوان مثال، طبری نیز در بغداد حضور داشت، اما گمان نمی‌کنم چندان شاگردپرور بوده باشد؛ هرچند اطلاعاتی وسیع و شخصیتی جامع داشت. این دو حدودا معاصر یکدیگر بودند؛ اما ابن‌مجاهد شاگردانی چون ابن‌خالویه، ابوعلی فارسی و ابوهاشم داشت؛ یعنی شاگردان مهمی داشت. شاگردپروری نقش بسیار مهمی دارد؛ چنان‌که در میان علمای بزرگی که در حوزه‌ها داشتیم، آن عالمانی بیشتر میخ شهرتشان کوبیده شد که شاگردان شایسته‌ای داشتند که توانستند حرف استاد را تدریس کنند و میخش را بکوبند. شاگردپروری برای خودش یک چیزی است. ابن‌مجاهد نیز این‌گونه بود.

ملاحظه می‌کنید که دو تن از شاگردان او، یعنی ابوعلی فارسی و ابن‌خالویه، فوری دو کتاب مهم در دفاع از کتاب السبعه او نگاشتند: «الحجة للقراءات السبع» و «الحجة علی القراءات» که نام‌هایی نزدیک به هم دارند. هر دو از کتاب‌های مهم تاریخی و ادبی هستند. و هر دو نویسنده از بزرگان علم ادبیات به شمار می‌رفتند. هر دو هم شیعه بودند؛ تشیع ابن‌خالویه روشن‌تر است و ابوعلی فارسی گرچه تشیع او مشهور بود، اما شاید تصریحاتی مثل کار ابن‌خالویه را نداشت. به هر حال، کتاب السبعه تأثیرگذار و ماندگار شد. پس از آن، دانی آمد و کتاب «التیسیر» را نوشت و سپس شاطبی منظومه «شاطبیه» را بر اساس آن نوشت. با شروع منظومه شاطبیه، این مباحث در فضایی قرار گرفت که اهمیت ویژه‌ای پیدا کرد. هرچند در فضای کلاس قرائات، گروهی از متخصصین با کار ابن‌مجاهد مخالفت کردند؛ البته راست هم می گفتند، اما توجه نداشتند که قصد او سامان دادن به حدیث سبعة احرف بوده است. آنان اعتراض می‌کردند که چرا فقط هفت قرائت؟ حتی چند قرن بعد، ابن‌جزری آمد و میخ عشر را کوبیدند. این میخ در فضای متخصصان کوبیده شد و تا کنون نیز باقی مانده است؛ امروزه در مراکز تخصصی علوم قرآنی مصر، لیبی، اردن، تونس، سوریه و لبنان بروید، محور اصلی قرائات دهگانه است؛ دیگر این طور نیست که روی قرائات سبع سان بدهند. بلکه قرائات عشر را دارند. به ویژه «عشر کبری» که ابن‌جزری میخ آن را کوبیده بود.

علی ای حال، کتاب ابن‌مجاهد با این خصوصیات از مهم‌ترین کتاب‌های تأثیرگذار شد. دو تن از معاصرانش بسیار مشهور بودند: یکی ابن‌شنبوذ و دیگری ابن‌مِقسَم؛ هر دوی آنان در دستگاه خلافت وزیری ابن‌مقله تادیب شدند و چوب و فلکشان کردند. ابن‌شنبوذ ابتدا مقاومت کرد، اما پس از تادیب، سرانجام تاب نیاورد و ماجرای او در جلسه پیش گفته شد. اما ابن‌مقسم این طور نبود؛ چون هم حرفش باطل بود و هم زیرکی خاصی داشت؛ همین که دید کار جدی شده و بساط چوب و فلک به راه است، اعلام توبه کرد و دیگر تنبیه نشد. بعدها به شاگردانش می‌گفت سخن من همان است! اما در برابر آن برهان قاطع (چوب و فلک) ناچار دست از اظهار علنی برداشت.

زمانی که ابن‌مجاهد این کتاب را نوشت، این دو معاصر او بودند. در مقدمه کتاب خود با این دو معاصر درگیر می‌شود. اکنون در بررسی اولین او در مواجهه با ابن‌مقسم هستیم. ابن‌مجاهد به او می‌گوید: چطور می گویی قرائتی که مستند به اثر و روایتی نیست، خوب است؟! یعنی صرف سازگاری با ادبیات عرب قابل خواندن است؟! در صفحه پیشین فرمود: «وَمِنْهُمْ مَنْ يُعْرِبُ قِرَاءَتَهُ وَيُبْصِرُ الْمَعَانِيَ وَيَعْرِفُ اللُّغَاتِ...»؛ خود ابن‌مقسم مقری بزرگی بود، «أَمَّا لَا عِلْمَ لَهُ بِالْقِرَاءَاتِ وَاخْتِلَافِ النَّاسِ و الْآثَارِ...»؛ قاری باید استاد دیده باشد و به اثر قرائت کند. اما او می گوید همین که ادبیات داشت، خوب است! «فَرُبَّمَا دَعَاهُ بَصَرُهُ بِالْإِعْرَابِ إِلَى أَنْ يَقْرَأَ بِحَرْفٍ جَائِزٍ فِي الْعَرَبِيَّةِ لَمْ يَقْرَأْ بِهِ أَحَدٌ مِنَ الْمَاضِينَ فَيَكُونُ بِذَلِكَ مُبْتَدِعًا»؛ او بدعت گذار است. و سپس می‌گوید: «وقد رُویتُ...». این نخستین مواجهه ابن‌مجاهد با ابن‌مقسم است. بعد به بزرگ‎ترین و اعلم اهل لغت و ادبیات و قرائات مثال زد که ابوعمرو بن علاء بصری است. در واقع، زبانِ حال ابن‌مجاهد به ابن‌مقسم این است: تو چه می گویی؟! تو در چه جایگاهی هستی؟! ابوعمرو بن علاء که در گذشته و حال داناترین مردم به ادبیات است، می‌گوید من با وجود تسلط کامل بر ادبیات، اگر بنا نبود آنچه را قرائت شده بخوانم، «لقرأت حرف کذا کذا». اما چنین چیزی نمی شود؛ قرائت حتماً باید از اثر باشد.

معنای کلمه «تحریف» در فضای قرائات

شاگرد: در عبارت «فیکون بذلک مبتدعاً»، چرا نگفته است «فیکون بذلک محرّفاً»؟ آیا در اینجا بحث بدعت مطرح است؟

استاد: زیرا اصطلاح «حرّف»، «حروف» و مانند آن در بین قرائات معنای بدی نیست.

شاگرد: منظورم واژه تحریف است.

استاد: تحریف در این فضا، مربوط به حروف است. در برخی روایات نیز هست که گروهی آن را به تحریف معنا کرده‌اند، درست نیست. اصطلاح قدیمش این نیست. بلکه چون «علی سبعة احرف» بوده، واژه «حرَّفَ» همانند «صرَّفَ» به کار رفته است. تصریف یعنی چه؟ یعنی از حالی به حال دیگر رفته است. «صرّفه» و «تصریف» که علم بدی نیست، بلکه بسیار سودمند است؛ «مصرِّف» چه کسی است؟ فعل «ضَرَبَ» را صرف می‌کنند؛ ضرب، ضربا، ضربوا. در اینجا نیز «حرَّفَ» یعنی از این قرائت، به قرائتی مجاز دیگر رفت. لذا چون در فضای آن ها «تحریف» یعنی از یک قرائت به قرائ دیگر رفتن، و به آن واژه انسی دارند، آن واژه را در معنای منفی به کار نمی برند. چنان‌که تعابیری چون «أ تقرأ علی الحرف الاول» نیز به همین معناست و خود ایشان نیز به زودی به آن اشاره می‌کند.

بنابراین، درگیری نخست ابن‌مجاهد با ابن‌مقسم این است: ابوعمرو می گوید با این که من اعلم هستم، حق ندارم قرائتی را از جیبم در بیاورم، آن وقت تو چه کسی هستی که بخواهی در مقابل قرائات حرف بزنی؟!

نقل کرامت برای ابن العلاء بصری توسط ابن جزری و کلام آقا بزرگ در تشیع او

درباره ابوعمرو بن علاء زحمت کشیده اند در آن صفحه ای که به ابوعمرو مربوط است، مطالبی گذاشته اند که خیلی ممتع شد. دو یا سه جلسه صحبتمان طول کشید. مرحوم سید حسن صدر (رضوان‌الله‌علیه) در کتاب «تأسیس الشیعة لعلوم الاسلام» نسبت داده بودند که ابوعمرو بن علاء بصری از شیعیان بوده و حدیث تقیه («تسعة اعشار الدین فی التقیة») را از امام صادق (سلام‌الله‌علیه) نقل کرده است که مضمون خیلی مهمی دارد. اگر راوی این حدیث ابوعمرو باشد، نشان‌دهنده حضرت ذهنیت او را خیلی مهم می دانستند که این حدیث را به او گفته اند. آقای آسید حسن صدر هم که کم کسی نیستند. علی ای حال ایشان این را فرموده اند. ولو بحث کردیم که در کتاب‌های محاسن و کافی به عنوان «ابوعمر عجمی» یا «اعجمی» ذکر شده که پیش‌تر درباره آن بحث کردیم.

آقا زحمت کشیده اند صفحه ترجمه ابن العلاء بصری ممتع شده است. در چند جا پیدا کرده اند؛ در «الذریعة» و «طبقات اعلام الشیعة» مرحوم شیخ آقا بزرگ تهرانی نیز فرموده اند که ابوعمرو از شیعیان است. البته شیخ آقا بزرگ نیز به همین روایت تقیه از امام صادق (ع) استشهاد کرده‌اند و این احتمال به ذهن می آید که ایشان از کتاب تأسیس الشیعه اخذ کرده باشد؛ بنابراین نمی‌تواند تعاضد قوی انجام بدهد. اگر از ایشان اخذ کرده باشند، سوال جلسات قبلی باقی است. البته اگر این حدیث «تسعة اعشار الدین» و فرمایش آسید حسن درست باشد، یعنی امام صادق ع او را به این صورت اهل می دانند که با او حرف بزنند، آن وقت بعضی از کراماتی که برای او نقل شده، پر رنگ می شود. ابن‌جزری در «غایة النهایة فی طبقات القراء» برای او کرامت بزرگی نقل کرده است. ابن‌جزری روایتی نقل می‌کند که همسفر او می‌گوید در بیابانی خشک و بی‌آب با او بودم؛ او گفت همین جا بنشین من کار دارم و فاصله گرفت؛ مقداری طول کشید لذا رفتم ببینم ابن العلاء کجا است، دیدم در بیابانی که برهوت است و چیزی نیست و تنها ریگ است، کنار چشمه‌ی آب مشغول وضو گرفتن است! از او پرسیدم که این جا آبی نیست! گفت تا زنده‌ام این واقعه را برای کسی بازگو نکن. علی ای حال ابن الجزری این را در کتابش آورده است. بنابراین اگر این حدیث و این کرامات درست باشد، دور نیست که شیعه باشد.

خواب سفیان بن عُیَینه نیز بسیار معروف است. ابن عیینه می گوید من حضرت را خواب دیدم. عرض کردم «قد اختلف علیّ القرائات»، شما یکی را بر من تعیین کنید. حضرت فرمودند: «اقْرَأْ بِقِرَاءَةِ أَبِي عَمْرِو بْنِ الْعَلَاءِ». ابن‌جزری مورد دیگری را هم نقل می‌کند که «تمسك بقراءة أبي عمرو فإنها ستصير للناس أسنادًا». ابن جزری می گوید این ها از کرامات او بود، چون در زمان ما نوعا قرائات او را دارند. الان هم در این قرائی که می خوانند، خیلی ها از قرائات دوری و سوسی از ابوعمرو است.

شاگرد: علامه حلی نیز این قرائت را ترجیح می‌دهند.

استاد: بله، ایشان نیز فرموده‌اند «احبّ القرائات الیّ»، که یکی از آن ها قرائت ابن العلاء بصری است. الان مطبع مصحف عربستان سعودی آن را به صورت رسمی چاپ کرده اند. هم مصحف سوسی و هم مصحف دوری را چاپ کرده اند. چون قرائت او در حبشه و اتیوپی خیلی رایج است. نسل اندر نسل در آن منطقه قرائت ابوعمرو بن العلاء را می خواندند. البته در جاهای دیگر هم بوده ولی بعدها تغییر کرده است.

نکته دیگری که می‌توان به آن استناد کرد، کتاب «بعض مثالب النواصب فی نقض بعض فضائح الروافض» (معروف به کتاب النقض) تألیف عبدالجلیل قزوینی است که پیش از مرحوم سید حسن صدر، اشاراتی به تشیع ابن‌علاء دارد، هرچند دلالت صریحی در آن نیافتم. من عبارتش را چند بار خواندم ولی صراحت ندارد.

پرچمداری جدّ ابوعمرو بن العلاء برای امیرالمومنین درجنگ صفین در کلام امین الدین ابن سلّار سلفی

افزون بر این، امین‌الدین ابن‌سلّار (معاصر شهید اول است و از اتباع ابن‌تیمیه است؛ دیدم نوشته اند قبرش نزدیک قبر ابن تیمیه است) در کتاب «طبقات القراء السبعة» (صفحه ۷۸) روایتی نقل کرده است که جای تأمل دارد:

قال المازني: كان جد أبي عمرو بن العلاء صاحب علي بن أبي طالب رضي اللّه عنه على الراية يوم صفين بعد قتل هاشم،و فيه قيل:

لمّا ثوى هاشم بالقاع منعفرا*** قد نال بالنصر جنات و غفرانا

كاد اللواء لواء الحمد يعجزنا***لو لا تقدّم عمار بن عريانا1

«قال المازنی: کان جدّ ابی‌عمرو بن العلاء صاحب علیّ بن ابی‌طالب صلوات الله وسلامه علیه»؛ یعنی جد ابوعمرو بن علاء، عمار بن عُریان، از یاران امیرالمؤمنین (ع) بوده است. حتی آمده است که پس از شهادت هاشم بن عتبه، پرچم سپاه امیرالمؤمنین در جنگ صفین به دست جد او سپرده شد. چون شاهد خوبی است، تا ممکنم بود به دنبال آن گشتم. متاسفانه غیر از کتاب طبقات، در جای دیگری پیدا نکردم. در جنگ صفین صاحب الرایة، همین هاشم بن عتبة بن ابی وقاص بود. البته نمی دانم سعد بن ابی وقاص عموی او بوده؟ یعنی با عمرو بن سعد ابی وقاص، پسر عمو می شوند یا نه؟

وجه عدم برافراشتن رایة رسول الله در جنگ صفین توسط امیرالمومنین

مرحوم نعمانی در کتاب «الغیبة» روایتی از امام صادق (علیهم‌السلام) نقل کرده است که امیرالمؤمنین (ع) در جنگ جمل، پرچم پیامبر خدا (ص) را گشودند و پیروزی حاصل شد؛ اما در صفین آن پرچم را نیاوردند. پرسیدند یا امیرالمومنین شما رایة را می آوردید و پیروز می شدیم، چرا الان نمی آورید؟! حضرت فرمودند: در این جنگ پیروزی نیست. من رایة را بستم، فقط پسرم آن را می آورد. تا روزی که پسرم بیاید، این رایه دیگر باز نخواهد شد. چون در صفین پیروزی نیست، این رایه رسول الله را دیگر باز نمی کنم. حتی دارد که مردم سراغ حسنین آمدند که شما به پدرتان اصرار کنید که رایة رسول الله را باز کنند، بعد از اصرار، حضرت توضیح دادند.

شاگرد: اگر پرچم را باز می‌کردند، لابد پیروز می‌شدند.

استاد: این هم نکته ای است.

شاگرد: جنگ نهروان که پیروز شدند.

استاد: نهروان پیروزی نبود، دفع یک فتنه بود. فتنه درون لشکر حضرت شد و حضرت هم دفع فتنه داخلی کردند. دشمن بیرونی نبود؛ بلکه برای حکمیت دشمن داخلی بودند.

شاگرد: بفرمایید چرا رایة را نیاوردند؟

استاد: خب ببینید طرف ما امیر المومنین ع است! برای روشن شدن عرض می کنم؛ حدیثی هست که زیاد آن را می‌گویم. قله معارفی است که انبیاء و اوصیاء دارند. شیعه و سنی آن را نقل کرده اند. وقتی امیرالمومنین را اذیت می کردند و حضرت به ظاهر ناراحت می شدند و غضب می کردند و دلتنگ می شدند، می گفتند: پسر مرادی کجا هستی؟! کی می شود «یخضب هذه بهذه؟!». حضرت زیاد می گفتند و دیگران هم می دانستند. حتی مورخین اهل سنت آورده اند که امیرالمومنین این طور می گفتند.

پیامبر اکرم (ص) نیز در خطبه آخرین جمعه شعبان، هنگامی که حضرت بلند شدند و پرسیدند «ایّ الاعمال افضل فی هذا الشهر»؟ حضرت فرمودند «الورع عن محارم الله» و سپس گریستند؛ حضرت فرمودند چرا گریه می کنید؟ فرمودند: «يا علي! لما يستحلّ منك في هذا الشهر». در همین حدیث حضرت فرمودند که محاسنت به خون سرت خضاب می شود. «فيضربك ضربة على قرنك‌ تخضب منها لحيتك»2. حتی در نقل ها هست که وقتی ابن ملجم می آمد چیزی را بگیرد، وقتی حضرت چیزی را به دست او می دادند، می فرمودند: «اريد حياته و يريد قتلي عذيري من خليلي من مراد». عبارت معروفی است که شیعه و سنی نقل کرده اند.

آن چه که به فرمایش آقا مربوط می شود، دو نقل است. اولین نقل این است که به امیرالمومنین عرض کردند شما که می دانید قرار است چنین جنایتی بکند، خب او را بکشید. حضرت فرمودند قبل از جنایت که نمی توان قصاص کرد. خب این مانعی نداردو عرف می فهمد که حضرت چه مقصودی دارند. اما حضرت یک جمله ای هم دارند که جواب فرمایش شما است. فهمش خیلی کار می‌برد. این نقل دیگری است. به حضرت عرض کردند یا امیرالمومنین او را بکشید تا کاری نکند. حضرت فرمودند: «فمن یقتلنی؟!»؛ پس چه کسی قرار است من را بکشد؟! یعنی علم غیبی که انبیاء و اوصیاء دارند، علم غیب ناشی از کهانت و نجوم نیست که آن را مدیریت کنند تا نشود. بلکه علمی الهی دارند که از باب نفس قدسی، به آینده و گذشته احاطه دارند. «فمن یقتلنی» یعنی آن علمی که من دارم، از سنخ علمی نیست که جلوی آن را بگیرم؛ یعنی او را بکشم تا من را نکشد.

انسان سازی، فلسفه عدم استجابت دعای پیامبر در رفع فتنه سقیفه

آیت‌الله بهجت مکرر می‌فرمودند پیامبر اکرم (ص) در معراج فرمودند: «راجعت امر علیّ کرارا»؛ یعنی مدام دعا کردم که پس از من در امتم فتنه‌ای نشود؛ اما «فابی علیّ»؛ یعنی خداوند این دعا را نپذیرفت. شاید در مورد علت آن مباحثه کردیم. چراهای مهمی دارد. لذا امیرالمومنین در صفین آن رایة را باز نکردند.

در مورد علت آن، وجوه زیادی هست. یکی از آن ها را عرض می کنم. حدود بیست سال پیش که حاج آقا هنوز در منزل قبلی بودند، در ماه مبارک رمضان از لندن به محضر حاج آقا تماس گرفتند و گفتند قرار است مباهله کنند، آیا اجازه می دهید یا نمی دهید؟ آقای دکتر تیجانی بود؛ مناظره‌ای میان شیعه و سنی در شبکه «المستقلة» شده بود. کار به درخواست مباهله کشیده شد. مناظره یک ماه به طول انجامید. البته من اعتراف می کنم؛ «فَاعْتَرَفُوا بِذَنْبِهِمْ»3. من به درس حاج آقا مشرف بودم. یکی از اعزه آمدند و با حال ناراحتی فرمودند سه سی دی برایت می آورم؛ در لندن مناظره کرده اند و آن وهابی به شیعه فحش می دهد و جسارت می کند. خب چون من هم وارد نبودم، خیلی با آرامی گفتم فحش از دهانش بیرون می آید و از دماغش بالا می رود. یک جواب خیلی ناجور دادم. ولی خب خبر نداشتم. جهل به این صورت است. تا این که با فاصله ی کوتاهی به حج مشرف شدم، آن جا از نزدیک دیدم مطالبی که برای ما واضح بود باطل است، آن جا در فضای تبلیغ طوری آن حرف های باطل را آرایش می کنند و زینت می دهند که عوام به شک می افتند. ما که از بقیع به اتوبوس بر می گشتیم، می دیدیم برای آن ها سوال پیش آمده بود که این ها چه می گویند! لذا دیدم آن اشتباه ما بود که وارد آن بحث نشدیم. باید برویم و ببینیم چه گفت. اتفاقا وقتی از آن سفر برگشتم به محضر آن آقا رفتم و گفتم شما می خواستید سی دی به من بدهید، گفت آن را که به کسی دیگر دادم، صبر کن تا برایت آماده کنم. یادم است وقتی از درس بیرون آمدم، دیدم طاقت ندارم یکی-دو روز صبر کنم تا ایشان بیاورد. همان جا پشت مسجد فاطمیه ی حاج آقا، یک مغازه نوار فروشی بود. در ورودی مسجد امام رضا ع بود. نمی دانم حالا هم هست یا نه. از آن جا صوت ها را خریدم و شروع به گوش دادن کردم تا ببینم چه کار کرده اند. بعد هم محضر اعزه پیشنهاد دادم که آن را مباحثه کنیم. همین جا آمدیم و مباحثه کردیم. آقایان این جلسات را گوش می دادند و می آمدیم آن ها را بحث می کردیم. متاسفانه ضبط نشد. چون هنوز ضبط نبود.

در آن مناظره، آقای عبدالزهراء نجدی پیشنهاد مباهله را مطرح کرد؛ عثمان خمیس در آن جلسه جسارت کرد. او هم گفت به حضرت زهرا جسارت می کنی؟! از صندلی بلند شد و کتش را در آورد و گفت کار ما از بحث گذشت. ما مباهله می کنیم. آقای تیجای خبر نداشت تا فوری معیت کند. لذا زنگ زد و از مراجع قم استفسار کرد که چه کار کنم؟ مباهله کنم یا نه؟

شاگرد: آقای بهجت اجازه دادند؟

استاد: بله، ولی خب روایتش را خواستند تا آن را ببینند تا نگاه جدیدی به آن کنند تا جواب بدهند.

جلسه ی مباهله هم خیلی جالب است. این ها را گفتم تا بدانید چنین چیزی بوده است. وقتی مباهله را اعلام کردند. مجری که اسمش هاشمی است (سید است ولی سنی است و در کار خودش قوی است) گفت ماه مبارک است، ما آمدیم تا به سوی وحدت امت اسلامیه قدمی بر داریم، نیامدیم که یک دیگر را نفرین کنیم! نفرین شدن که دور شدن است. لذا صبر کنید بحث را ادامه دهیم، آخر ماه مبارک در عید فطر مباهله می کنیم. ظاهرا همان شب عید فطر هم شد. بعد به عبد الزهرا نجدی پیشنهاد می دهد که شما حاضرید در مباهله شرکت کنید؟ می گوید بله. من که از روز اول گفتم. به آقای تیجانی می گوید شما حاضرید در مباهله شرکت کنید؟ می گوید بله من حاضر هستم. بعد به بلوشی رو می کند و می گوید شما در مباهله شرکت می کنی؟ می گوید بله، مباهله که اصل اسلامی است، ولی مباهله باید با روسای قوم باشد. با کسی باشد که همه او را بشناسند. وقتی ما او را نفرین کردیم و هلاک شد، همه بفهمند. اما این تیجانی و نجدی را چه کسی می شناسد؟! «لایمثّلان الشیعه»؛ این ها ممثلان شیعه نیستند. بعد هم اسم مراجع قم را می آورد. اسم می برد و می گوید فلانی ها بیایند تا ما با آن ها مباهله کنیم. معلوم بود در آن جلسه می خواستند یک جور تمام شود. علی ای حال ایشان این طور گفت که آن ها بیایند.

آقای هاشم که مجری بود، در این جا خیلی عالی بود؛ فوری به دهان او زد. گفت «لا». این «لا» را هم تکرار کرد و گفت این طور نگو که باید معروف باشند. بلکه ما الان یک ماه است که داریم مناظره می کنیم و میلیون ها نفر بحث های ما را دیده اند. در این مناظره ما اگر هلاک شوند، همه می فهمند. درست هم می گفت. لذا دیگر نشد عذر بیاوری! لذا او هم ساکت شد. ولی عذر دیگری آورد و گفت مباهله باید در مکان مقدس باشد؛ بین الرکن و المقام باشد.

به نظرم آقای نجدی سریع گفتند وقتی آیه مباهله نازل شد، در مدینه بودند. بین رکن و مقام مسجد الحرام نبود. من نمی دانم دیگر چه کار کردند. خلاصه مباهله نشد. ولی جلسه ای بود.

شاگرد: مباهله در جای دیگر شد، ولی خبری نشد.

استاد: حاج آقای بهجت نکاتی برای مباهله داشتند. نگفتند نکنید، اما می فرمودند تاثیر مباهله در شرائط خاصی است. مطلبی که می خواستم عرض کنم را بگویم.

آقای هاشمی، مجری برنامه در کار خودش قوی بود. در جلسات اولیه، شاید اولین جلسه بود، اولی که شروع کرد گفت: من بارها از شیعه تعجب کرده ام؛ این چه فکرو اعتقادی است؟! در اعتقادی که دارند عقلانیت حاکم نمی کنند؟! گفت: آن ها می گویند همه صحابه مرتد شدند، مگر سه نفر. همه دست برداشتند و سفارش غدیر حضرت را کنار گذاشتند. به خیالشان دارند به صحابه ایراد می گیرند، و حال این که اگر دقت کنند اگر همه شاگردان یک کلاس رفوزه شوند، این نقص شاگرد است یا نقص معلم؟! شیعه با این اعتقادش نقص رسول الله ص می کنند و می گویند این همه ایشان در بیست و سه سال زحمت کشدند، نتیجه آن چه شد؟ با فاصله چند ساعت، همه مرتد شدند؟! شما جواب بدهید.

شاگرد: حضرت موسی (ع) تنها ده روز غیبت کرد و اکثر قوم او گوساله‌پرست شدند، آیا نقص از موسی بود؟

استاد: بله، پاسخ‌ شما، پاسخی نقضی بود. منظور من جواب حلی است. خیلی جواب نقضی داریم. مثلا «رَبِّ إِنِّي دَعَوْتُ قَوْمِي لَيْلًا وَنَهَارًا فَلَمْ يَزِدْهُمْ دُعَائِي إِلَّا فِرَارًا»4؛ این نقص معلم بود؟! یا ترک کردن پیامبر هنگام نماز جمعه برای لهو و تجارت. اما پاسخ حلی این شبهه همان روایت معراج و عبارت «فأبی علیّ» است. یا مثلا « وَإِذَا رَأَوْا تِجَارَةً أَوْ لَهْوًا انْفَضُّوا إِلَيْهَا وَتَرَكُوكَ قَائِمًا»5؛ آیا خطیب مشکل دارد؟! اگر خطیب جذاب بود که آن ها نمی رفتند؟! خب این ها حرف است! این ها جواب نقضی است.

اما جواب حلی به این شبهه، همین تعبیر «ابی عَلَیّ» است. یعنی پیامبر خدا دعا کردند که فتنه نشود، خدای متعال گفت باید بشود. چرا؟ این جواب، جواب حلی همین سوال هم هست. یعنی انبیاء علیهم السلام نیامدند یک کلاس اداره کنند و بعد یک نمره بیست بدهند. «أَحَسِبَ النَّاسُ أَنْ يُتْرَكُوا أَنْ يَقُولُوا آمَنَّا وَهُمْ لَا يُفْتَنُونَ»6.

استاد حاج آقای حسن زاده چندبار در درسشان می فرمودند؛ اما یادم نمی آید که ضمیمه آن را فرموده باشند. ضمیمه ی آن مهم است. فرمودند آن جوان، حارثة بن نعمان، وقتی حضرت به مسجد تشریف آوردند دیدند رنگ زردی دارد، گفتند «کیف اصبحت؟». گفت: «اصحبت موقنا» که سوال و جواب های معروفی است. بعد گفت یا رسول الله دعا کنید من شهید شوم. آن چه که استاد مرحوم حاج آقای حسن زاده تاکید می کردند این بود که حضرت به او فرمودند: «اصبتَ فاثبت»؛ خوب رسیدی اما ثابت بمان. استاد روی این تاکید می کردند. این جا را من عرض می کنم؛ تا حضرت این طور گفتند بند دل این جوان پاره شد، چون با حضرت محشور بودند، حضرت مکرر فرموده بودند بعد از من فتنه می آید و خبرها می شود. تا حضرت فرمودند «فاثبت»، دید اگر من بمانم و حضرت بروند و بخواهد خبرهایی که به ما دادند محقق شود، لذا گفت پس دعا کنید تا شما هستید من شهید شوم. او هم با فاصله کوتاهی شهید شد. یعنی درخواست شهادت، به خاطر آن کلمه «فاثبت» بود؛ یعنی نگهش دار. او هم با خبری که داشت، گفت پس دعا کنید که من شهید شوم و همین طور هم شد. این ها مطالب مهمی است.

بنابراین این که چرا «فابی علیّ» فرمود؟ چون حکمت خدای متعال برای مبعوث شدن انبیاء، مطالب مهمی است. منِ خدا که در این دستگاه نبوت عاشق نمره بیست نیستم. من می خواهم فتنه و امتحان بیاید... . این آیه شریفه خیلی مهم است. « مَا كَانَ اللَّهُ لِيَذَرَ الْمُؤْمِنِينَ عَلَىٰ مَا أَنْتُمْ عَلَيْهِ حَتَّىٰ يَمِيزَ الْخَبِيثَ مِنَ الطَّيِّبِ ۗ وَمَا كَانَ اللَّهُ لِيُطْلِعَكُمْ عَلَى الْغَيْبِ»7. دستگاه خلقت و ارسال رسل، دستگاه عظیمی است. خیلی چیزها در آن هست که شما به عنوان یک مجری بگویید نقص پیامبر است! بلکه حضرت بالاترین وظیفه ی خودشان را انجام دادند. حتی «وَإِنْ لَمْ تَفْعَلْ فَمَا بَلَّغْتَ رِسَالَتَهُ»8 هم انجام شد.

بنابراین «فابی علیّ» به این خاطر بود. گفته ی آن مجری تشبیه مع الفارق بود؛ دستگاه ارسال رسل، مثل کلاس و معلم نیست بلکه دستگاه انسان سازی است. انبیاء می آیند تا انسان انسان شود. آن جهاد اکبر را سر برسانند. سر رساندن جهاد اکبر، به این صورت است که به اختیار خودش بتواند این ها را طی کند.

اهمیت ابراز واقعه در تحقق تواتر؛ حکمت اعلان امیرالمومنین از شهادت خود به دست ابن ملجم

شاگرد: سرّ اینکه حضرت امیر ع علنی می فرمودند تو من را می کشی، چیست؟

استاد: یکی از تواترهایی که حتی برای منصفین کمونیست ها که دین ندارد، قطعی است، شهادت عمار یاسر است. یک تواترهایی هست که برای اهل یک عقیده ای متواتر است. یک تواترهایی هم هست که بین المللی و جهانی است. حتی کسی هم که قبول ندارد اگر منصف باشد، تواترش ثابت می شود. یکی از تواترهایی که برای منصفین تمام ملل و نحل، قطعی است، شهادت جناب عمار یاسر است. به این خاطر که وقتی ایشان شهید شد، فضای جنگ بود، نه این که یکی-دو نفر بشینند حرف بزنند. فضای جنگ یک نهیب اجتماعی است. دم و دستگاه دارد. در فضای جنگ که وسعت نقل و انتقال اطلاعات است، دو طرف دشمن هم هستند؛ یک طرف گفت ای وای! شما عمار را کشتید. طرف دشمن نگفتند دروغ می گویید! چون حضرت که راجع به عمار چیزی نگفتند! چرا دشمن مقابل، مجبور می شود توجیه کنند؟ به این خاطر که طرفین می دانستند که وقتی عمار یاسر سنگ های بزرگ را بر می داشت، حضرت فرمودند: «وَيْحَ عَمَّارٍ تَقْتُلُهُ الْفِئَةُ الْبَاغِيَةُ»9 هر منصفی این را می بیند، می فهمد که این حدیث متواتر است. چون اگر متواتر نبود، در فضای جنگ دشمن تکذیب می کرد، و می گفتند دروغ می گویید. اما قدرت بر تکذیب نداشتند. چرا پیامبر خدا به صورت علنی این را به عمار یاسر فرمودند؟ همه شنیدند و نقل متواتر شد. به طوری که معاویه به عمرو عاص گفت:: «انک تبول علی عقبیک»؛ یعنی تو به پشت پایت بول می کنی. مفاصل عمرو عاص می لرزید. معاویه به او گفت چرا می لرزی؟ گفت «قتل عمار»! یعنی دستگاه ما به هم خورد. معاویه هم گفت «تبول علی عقبیک»! یعنی چه کسی عمار را گشت؟ علی که او را از خانه به این جا آورد. ببینید انکار ممکن نبود و فقط توجیه شد. قاتل عمار کسی بود که او را از خانه بیرون کشید و در مقابل شمشیرهای ما آورد. پس طرفین توجیه کردند.

خب چرا حضرت آن را گفتند؟ در دستگاه نبوت یک چیزهایی هست که باید میخ ریشه دار بودن دعوتش کوبیده شود. خیلی مهم است. ریشه دار بودن یک چیز خیلی اهمیت دارد. یک خانم دکتری این را گفت. متاسفانه اسم کتاب یادم نیست. اسم یک اروپایی که متخصص تاریخ است را برد. گفت فلانی می گوید یک روزی بر کره زمین گذشته که دو جنگ همزمان روی آن بود. یک جنگ بین دو امپراطوری بسیار بزرگ ایران و روم بود. یک جنگ هم در ریگ های عربستان، در کنار چاهی (بدر) بین عده ای قلیل بود. اما جنگ دو امپراطوری عظیم نتیجه اش چه شد؟ الان که اصلا امپراطوری بیزانس (روم شرقی) محو شده و دیگری هم تکه و پاره است. بعد گفته بود اما چنگی که چند نفر در کنار چاه بدر داشتند، الان یک میلیارد مسلمان هستند. می خواست بگوید نگاه نکنید چند نفر کنار بدر دعوا می کنند، ببینید محتوای آن جنگ چیست. کسی که صاحب جنگ بدر است، باید یک میخی بکوبد که احدی نتواند آن میخ را در بیاورد. این میخ با این ها کوبیده می شود. با این که سرجایش این ها را بگویند. ابراز کنند تا بین مردم متواتر شود. سر جایش باید امدادهای الهی بیاید.

من مکرر گفته بودم. حضرت فرمودند خدا وعده داده که مکه فتح شود اما بدون خون ریزی. حالا چطور می شود که اهل مکه نفهمند و ابوسفیان نفهمد که مسلمانان دارند می آیند تا مکه را بگیرد؟ و الا فوری بیرون می زدند و نمی گذاشتند. لذا باید احدی از اهل مکه مطلع نشود. راه ها را ببندید و مدینه را با چندین لایه محاصره کنید تا نگذارید احدی خبر راه افتادن مسلمانان به سوی مکه را برایشان ببرند. حالا همه دل جمع بودند که احدی خبر نبرده است. اما یک دفعه می بینید وقتی حضرت نشسته بودند فرمودند جبرئیل برای من خبر آورده که الان دارد خبر به مکه می رود. یک نفر از ما نامه نوشته و فلان زن داده که این را به مکه ببر. وقتی بزنگاه کار است، این طور می شود. خدا وعده داده که مکه فتح شود، «إِنَّا فَتَحْنَا لَكَ فَتْحًا مُبِينًا». باید این بشود. خبرها هم درز نکند. اما یک نفر نامه ای به زنی داده و او هم راه افتاده است. این جا وقتی است که جبرئیل بیاید. دیگر چه کسی قدرت دارد؟ چون وعده ی الهی است، بزنگاهش به مو می رسد ولی پاره نمی شود. استاد حسن زاده این را زیاد می فرمودند؛ حضرت، زبیر و امیرالمومنین را فرستادند تا به فلان محل بروند که خانمی به این نام دارد نامه می برد. زبیر که در آن جا کوتاه آمد. سست شد. چون آن خانم مثل باران گریه می کرد و اشک می ریخت که من چیزی ندارم. کاره ای نیستم و دارم می روم. بیایید من را بگردید. این طور شد که زبیر سست شد، چون این طور اشک می ریزد و می گوید من را بگردید. یعنی کاری کرده بودند که مطمئن بودند اگر او را بگردند، پیدا نمی کنند. زیر موهایش مخفی کرده بودند. این جا بود که سر و کارش را حیدر کرار بود. وقتی این گریه ها را کرد، حضرت شمشیر را بیرون آوردند و فرمودند یا نامه را می دهی یا الان گردنت را می زنم! علی را هم می شناخت که شوخی بردار نیست! حضرت فرمودند «ما کذبتُ و لا کُذبتُ». نه من دروغ می گویم که من را نزد تو فرستادند، و نه آن کسی که این را گفته قرار است به او دروغ بگویند. وقتی آن زن دید تمام شد، نامه را بیرون آورد. کسی که نامه نوشته بود را خواستند و گریه کرد و توبه کرد و برایش آیه نازل شد. قصدی هم نداشت، فقط به خاطر عطوفت خانوادگی بود.

پیامبر اکرم (ص) چنین حقایقی را علنی بیان می‌فرمودند تا حقانیت دعوت الهی و نشانه‌های نبوت مانند میخی استوار در تاریخ ثبت شود و هیچ تردیدی در آن راه نیابد. مشابه این امر در فتح مکه نیز رخ داد؛ زمانی که یکی از مسلمانان مخفیانه نامه‌ای به زنی داد تا به قریش هشدار دهد، جبرئیل فرود آمد و پیامبر، حضرت علی (ع) و زبیر (و مقداد) را برای توقیف نامه فرستادند. با وجود انکار اولیه آن زن، امیرالمؤمنین (ع) با قاطعیت فرمودند: «نه پیامبر به ما دروغ گفته و نه ما دروغ می‌گوییم»، و نامه را بیرون کشیدند تا وعده الهی در فتح بدون خونریزی مکه محقق شود.


والحمد لله رب العالمین


کلید: شهادت عمار، تواتر استقبالی، ابو عمرو بن العلاء بصری، سقیفه، احتجاج با عامه، مناظره با عامه، جنگ صفین، جنگ نهروان، جنگ بدر، جنگ جمل، مقدمه السبع،


1 طبقات القراء السبعة، ص ۷۸

2 الإقبال بالأعمال الحسنة - ط الحديثة جلد : 1 صفحه : 27 نویسنده : السيد بن طاووس

3 الملک11

4 نوح 6و 7

5 الجمعه 11

6 عنکبوت 2

7 آل عمران 179

8 المائده 67

9 صحیح بخاری، حدیث 447





























جلسه بعدفهرست جلسات تفسیر--فهرست همه بحث‌هاجلسه قبل